نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 16, 2010

Sometimes it’s just difficult to put into words how you really feel.

مدام در این فکرم که آیا اول بهانه پیدا می کنم برای غمگین شدن و بعد بیدار می مونم تا همه بخوابند و سر فرصت غمم رو بپرورم، یا اول بیدار می مونم تا همه بخوابند و بعد در میانه ی وب گردی های بی پایان و گودرخوانی های بی سرانجام بهانه پیدا می کنم برای غمگین شدن؟؟

امشب نور صفحه ی لپ تاپ از تحمل من بیشتره.

دنبال یک کلمه ام که حسم رو تشریح کنه تا باهاش استتوس بسازم برای فیس بوکم. با خودم کلمات حسی رو تکرار می کنم، هپی، سد، مد، سلیپی، ستوپید، تایرد، لیزی، کریزی، انگری، هانگری، این پین، دپرس، پیسد آف، بروکن هارتد، انوید، الان، کانفیوزد، هوپ لس، …

موبایل مامی (آره مامی و بابا امروز عصر رسیدند این جا) شارژ تموم کرده و هر دو سه دقیقه یک بار صدا می ده. نه می دونم خودش کجاست نه شارژرش.

غمگین نیستم، دست کم نه به اندازه ی دیشب، و هی خودم رو می کاوم که پس چرا؟ چرا غمگین نیستم؟ چرا اون بهانه ی بسیار غمگین کننده ی دیشبی رو به همین سادگی فراموش کردم؟ چرا نمی رم توی استتوس فیس بوکم خطاب به اون آدم بنویسم «هوی، من می دونم ها»؟ چرا اصلا اون آدم اون یکی آدم رو حذف کرد از فیس بوکش، درست همین دیشب؟ چرا نور این صفحه ی لعنتی این قدر زیاده؟؟؟؟؟ چشمم کور شد. اه.

یعنی اگه فردا صبح هم کسی ساعت هشت به من تلفن کنه، مثل امروز و دیروز، قطعا مرتکب قتل خواهم شد.

اصلا چرا…

هیچی. هیچی. بی خیال.

شارژ لپ تاپ داره تموم می شه.

Behind each scar there’s a story, behind each tear there’s a reason, and behind each lie there’s the grieving of unwanted truth.

تازگی به استتوس هایی علاقه مند شده م که توش از کلمات lie و trust استفاده شده.

بی اعتمادم. آره. بی اعتماد.

distrusted

Mehrvash is distrusted.

همین.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: