نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 15, 2010

ده سال است که غمت را می پرورم

از اون حس های احمقانه بود که بی وقت به سراغ آدم می آن. نشسته بودم با پرایوسی ستینگ فیس بوکم ور می رفتم که چراغی در سرم روشن شد. هزاران لحظه از جلوی چشم های ذهنم رد شدند، تکه های پازل به هم چسبیدند و تصویر تکمیل شد.

بعد، غم مثل یک سیل ناگهان ریخت توی قلبم.

دوباره از اون لحظه هایی بود که «فلانی فلان وقت که فلان چیز رو گفت، منظورش فلان چیز بودها.. نه اونی که تو خیال کردی..».

.

.

دارم به قصه ی تلخون گوش می کنم.

چه دردها که نکشیدم با این قصه، در تمام سال های کودکی، با تمام غصه های هم قد عروسک ها که از جهان هم بزرگ تر بودند انگار..

.

.

اما آه نیامد، چون که کاری از دستش ساخته نبود…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: