نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 12, 2010

روزانه

تا زندگی به روتین هر روزه اش برمی گردد، حس نوشتنم هم می رود پی کارش. بیشترین و بهترین متن های وبلاگم را ساعت سه و چهار صبح می نویسم، درست پیش از این که خوابم ببرد یا وقتی که دارم زور می زنم تا خوابم ببرد، اما همه اش در ذهن است و صبح که بیدار می شوم هیچ یادم نیست. قدیم ها که شاعر بودم زیر بالشم کاغذ و خودکار داشتم. یا شعر برایم مهم تر از متن وبلاگ بود یا از عوارض شناسنامه است. نمی دانم.

باری، دارم می نویسم که نوشته باشم. حرف خاصی ندارم. گودرم را صفر کرده ام دیروز. اگر حواسم باشد مدام بهش سر بزنم دیگر اسیر سه چهار هزار آیتم نمی شوم. دستم نمی رود mark all as read را بفشارم. عین ای میل های فورواردی که حتا وقتی 1200 تا شده بودند باز دانه به دانه شان را باز کردم و خواندم. بالاخره کسی که دارد ای میلی را فوروارد می کند یا آیتمی را شر می کند، می خواهد که بخوانمش.

ساعت چهار عصر است. هنوز ناهار نخورده ایم. قهرمان هنوز به خانه نیامده. دخترک رفته در محوطه دوچرخه سواری می کند. دخترک از ظهر گذشته بود که بیدار شد. دیشب ساعت چند بود که از فینال پارتی برگشتیم؟ یادم نیست. اصولا آلمان که در فینال نباشد، همین می شود که از فینال پارتی فقط طعم بهشتی مرغ شکم پر به یادم بماند.

گفتم که بالاخره پدر برای دخترش دوچرخه خرید؟ گفتم که من همان عینک آفتابی را خریدم که شیشه اش پلاریزه است و زیرش نوشته شده صددرصد یو وی؟ گفتم که دخترک روزی سه چهار ساعت دوچرخه سواری می کند و هنوز یک بار هم عینک را به چشمش نزده است؟ این است دیگر.

امروز انگار از گرمای هوا کم شده است. نشسته ام فیلم های ایرانی ام را کپی می کنم روی هارد اکسترنال خوشگل و ظریفم. اولین بار است که هنوز نایلون روی یک وسیله ی نو را نکنده ام و دارم ازش استفاده می کنم. می خواهم بروم برایش کیف مخصوص بخرم، اما لابد آن هم می رود کنار کیف دوربین و کیف لپ تاپ، در چمدان. دوربین را که یا ول می کنم توی کیفم، یا می تپانم توی جیب شلوارم. لپ تاپ هم که همه جا دنبالم راه می افتد، صبح ها می نشیند روی کابینت و می شود پنجره ای به خانه ی خواهری!، عصرها می آید روی مبل، شب ها می آید توی تخت، از همه بدتر این جا که کتاب ندارم با من به توالت هم می آید.

تازگی ساعت روشن بودن تلویزیون در خانه ی ما روز به روز کمتر می شود. پیش آمده که در 24 ساعت اصلا روشن نشده. اعتراف می کنم که از این بابت خوشحالم. این که کسانی دیگر تصمیم بگیرند خوراک ذهنی آدم چه باشد یک کمی نگران کننده است. البته این قدر کانال زیاد هست که بشود خود آدم تصمیم بگیرد، اما باز اگر بگویم به خاموش بودن مداوم تلویزیون توجهی نشان نمی دهم دروغ گفته ام. حواسم هست و کیف می کنم.

دلم می خواهد بخوابم. گرمای کسالت باری است. یاد کتاب «ژنرال در لابیرنت» می افتم و ننوهایی که می آویختند و در گرما بی حال می شدند. طبعا نه گرما به آن شدت است نه هوا شرجی است. اغراق می کنم. اما کسالت باری اش به همان حد است.

خمیازه می کشم. چشم هایم را می بندم. به صداهای یک عصر تابستان گوش می دهم. فکر می کنم چطور این پست را تمام کنم. فکر می کنم چه می شود اگر ناگهان بنویسم تمام، و دکمه ی پابلیش را بزنم؟

تمام

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: