نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 8, 2010

36

ساعت سه و پنجاه و شش دقیقه ی صبح است، هشتم جولای دوهزار و ده. استثنائا برای این که بدانم هشتم جولای یعنی هفدهم تیر، به تقویم شمسی نیاز ندارم. هشتم جولای/هفدهم تیر آن 24 ساعت مخصوص من است در تمام 365 روز سال.

یک روز هشتم جولای/هفدهم تیر در سال 1371/1992، دلم می خواست جشن تولدی داشته باشم با صد نفر مهمان، و مهمان هایم چهار نفر بودند. یک روز هشتم جولای/هفدهم تیر در سال 1375/1996، پس انداز چند ماهه ام را دادم تا یک مرغ بریان و یک کیک بخرم و همکلاسی های دانشگاهم را به تولدم دعوت کنم. یک روز هشتم جولای/هفدهم تیر در سال 1380/2001، یک همکار در روزنامه ی همشهری به من گفت که هرگز آدمی را ندیده است که این همه از به دنیا آمدنش خوشحال باشد. یک روز هشتم جولای/هفدهم تیردر سال 1387/2008، قهرمان به من گفت که حس من به روز تولدم برایش هم عجیب و هم جالب است. یک روز هشتم جولای/هفدهم تیر در سال 1388/2009، همه ی غصه ی کودکانه ام این بود که کیک و شمع ندارم، فقط برای این که آن روز در باکو قنادی پیدا نکردیم، یک هفته بعدش چرا.

ساعت چهار و شش دقیقه ی صبح هشتم جولای/هفدهم تیر است.

نشسته ام روی یکی از دو کاناپه ی اتاقی که بهش می گوییم نشیمن و تلویزیون را در آن گذاشته ایم. دکور اتاق با هر روزش و ده ماه گذشته اش از زمین تا آسمان فرق دارد. کاناپه ها را کشیده ایم روبه روی تلویزیون و میز غذای سه نفره مان را کشیده ایم کنار دیوار و صندلی ها را گذاشته ایم جلوی در تراس و قالیچه را چسبانده ایم به دیوار تا دوازده نفری بتوانیم تلویزیون را ببینیم. نشسته ام به آبجوها و چیپس های روی میز و اتاق نه چندان نامرتب نگاه می کنم و می دانم روی میز ناهارخوری اتاق کناری، که بهش می گوییم پذیرایی، پر است از لیوان و پیش دستی کثیف و سینک پر است از بشقاب های نشسته و یخچال پر از غذاهای باقی مانده و این همه یعنی شبی که به خنده و شادی و کیک و شمع و کادو گذشته است.

من غمگینم اما.

ساعت چهار و یازده دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر. کم کم صدای آواز یکی دو تا پرنده ی سحرخیز را می شنوم. از یک ساعت پیش هیچ دوستی در فیس بوک مطلبی را شر نکرده است. روی اسکایپم هیچ کس آن لاین نیست. تمام پنجره های دو مجتمع آپارتمانی که از تراس پیداست، خاموش است.

همین الان، در ساعت چهار و پانزده دقیقه، صدای اذان از مسجد نزدیک خانه مان بلند شد. من دست هایم را گذاشته بودم روی کی برد و به دیوار روبه رویم نگاه می کردم. می خواهم بدانم چرا غمگینم. می خواهم پیدا کنم پرتقال فروش را.

خب، اولش شاید به این دلیل که تیم آلمان در مسابقه ی شصت و دوم جام جهانی 2010 به اسپانیا باخت و به فینال نرسید. پرچم اسپانیا که قهرمان برای گروه دوستان هوادار اسپانیا پرینت گرفت، آن گوشه کنار میز تلویزیون روی زمین افتاده است. من و دخترک روی صورت و دست هایمان با رنگ گریم، پرچم آلمان را کشیده بودیم، دوستانمان روی پیشانی و گونه هاشان پرچم اسپانیا. یکی شان پرچم آلمان را کشیده بود و رویش ضربدر زده بود. یکی شان پرچم آرژانتین را کشیده بود و کنارش یک خط سیاه اریب گذاشته بود.

چه مسخره است یکی در شهر داد بزند حی علی الصلوه و من از جام جهانی بنویسم.

خب، بعد ما باختیم. ما که نه. من باختم. ده دقیقه ی آخر بازی را رفتم آشپزخانه. هی بادمجان های کشک بادمجان را با کارد بزرگ و چنگال له کردم. لابد واکنش جبرانی بود در برابر له شدن تیم آلمان.

نه این دلیل غم من نیست. شاید باشد. شاید هم نباشد.

خب، 36 ساله شدن هم لابد درد دارد، حتا اگر قنادی علاوه بر شمع ها، چهار تا فشفشه هم داده باشد و من گذاشته باشم روی کیک و روشن کرده باشم. گاز فندک سر چهارمی تمام شد. شمع ها 6 تا بودند، دهگان که اهمیتی ندارد. بعد یک هارد اکسترنال 640 گیگابایتی کادو گرفتم، با یک جفت گوشواره ی خیلی زیبا و یک گردن بند از آن زیباتر، هر دو از برند مارکز اند اسپنسر که این یک سال مشتری پر و پا قرصش بوده ام.

کیک خوشمزه بود. چای عالی بود. دوستم مهناز کیک را خرید و آورد و میز شام را چید و همه اش کار کرد و من هی نشستم پیش مهمان ها. من در تولد دخترش اما هیچ کار نکردم، هی رقصیدم فقط. یادم آمد پریروز دخترک از قهرمان می پرسید چرا امروز مادر نگین و نگار نیامدند، و قهرمان گقت چون تولد تو مال بچه هاست و مال مادرها نیست، و دخترک گفت پس چرا مادر آوا آمدند، و قهرمان گفت مهناز جون دوست صمیمی مامانی است، با بقیه فرق دارد. بعد من هی این «دوست صمیمی» را مزه مزه کردم، هی شیرینی اش را مزه مزه کردم، هی دلم ضعف رفت برای این عبارت «دوست صمیمی»…

بعد از کیک فهمیدم آن دوستی که من فکر می کردم 47 سالش است فقط یک سال از من بزرگ تر است. تا نیمه شب خاطره تعریف کردیم و هوار هوار خندیدیم و من وسط های ریسه رفتنم از خنده، دلم خواست زار زار گریه کنم و فهمیدم یک جای درونم دارد می لنگد، و گذاشتم به حساب باخت تیم آلمان و باز به خودم خندیدم که مگر هنوز دوازده ساله ای و موی طلایی رودی فولر دلت را می برد، زنیکه ی 36 ساله؟

خب، بعد فکر کردم شاید به 36 سالگی ربط دارد، که نداشت. این را همین الان که ساعت چهار و سی و دو دقیقه ی صبح هشتم جولای/هفدهم تیر است، به یقین می دانم. به یقین می دانم که روزهای تولدم درد ندارد، بزرگ شدن درد ندارد، که من در 36 سالگی شوهر دارم و دختر دارم و خانه دارم و ماشین دارم و دوستان خوب دارم و همه اش 11 تار موی سفید در سرم دارم و هیچی چروک روی صورتم، و ماه به ماه هم نمی شود که یک کرم مرطوب کننده ی ساده به صورتم بمالم و باز وقتی ازم می پرسند دخترت را در چه سنی به دنیا آوردی و می گویم 29، شاخ در می آورند که مگر بیش از سی ساله ای؟ و خب، به گمانم درونم هنوز شش ساله هم نباید باشد، به گمانم درونم جایی در حوالی چهار و نیم سالگی جا مانده است.

ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر، و صدای پرنده ها بیشتر شده و صدای سگی هم از دور به گوش می رسد و چراغ آشپزخانه ای در طبقه ی یازدهم مجتمع آپارتمانی رو به رو روشن شده است. با ژیلا قرار گذاشته ایم برویم بازی بسکتبال ایران و آمریکا را در استانبول ببینیم. شاید اجرای این اپرایی که دائم تبلیغ می کنند هم همان روزها باشد. دو تا دیگر از دوست هایمان فردا می روند آنتالیا. قهرمان دلش می خواهد بلیت کنسرت گوگوش در آنتالیا را بخرد، من می گویم تنهایی برو و او می خواهد با هم برویم و هنوز هیچ کدام پیروز نشده ایم. با مهناز قرار گذاشته ایم یکی از این روزها دخترها را ببریم پارک آبی. دو سه هفته ی دیگر قرار است ده نفری برویم مرسین، لب دریا.

من غمگینم اما.

خب، تبریک تولدی که پسرخاله ام در فیس بوک برایم گذاشت ناراحتم کرد. تولدش با من در یک روز است، سالش فرق دارد. سه بار زیر تبریکش کامنت گذاشتم و پاک کردم. بالاخره کلا تبریکش را پاک کردم. بعد دلم خواست اصلا تایدآپش کنم، اما نکردم. بعد خواستم فیدش را از روی وال فیس بوکم پاک کنم، اما نکردم. آن دفعه هم که از دست نوشته های پر از سوءتفاهم و توهین شوهر خاله ام (نه پدر همین پسرخاله، یکی دیگر) عصبانی شده بودم باز نتوانستم تایدآپش کنم. نخواستم.

نه این دلیل غم من نیست. شاید باشد. شاید هم نباشد. مگر نه این که من به کنایه شنیدن از خانواده ی مادری ام عادت دارم؟ حسی مازوخیسمی است ادامه دادن روابط با خاله ها و فرزندانشان، وقتی که عموها و فرزندانشان را با خیلی کمتر از این ها کنار گذاشته ام، یا نیاز به داشتن و حس کردن رگ و ریشه است شاید، نیاز به این که تک درختی تنها نباشم در بیابان زندگی.

ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر. آسمان دارد روشن می شود. صدای پرنده ها هنوز بیشتر از پیش نشده است. صدای ماشین ها اما روی سکوت خط می اندازد.

خب، یک نفر بود، یک دختری که دو سال از من کوچک تر بود، اسمش منصوره حسینی بود، بینی خیلی بزرگی داشت، یک جوری که اصلا نمی شد آن بینی را ندیده گرفت. خیلی دوست داشتنی بود اما. رفتارهایش هم با بقیه فرق می کرد. ما پسرهای محله را می شناختیم، آن ها هم ما را. همه ی پسرهای خیابان فرهنگ و محله ی میرزمانی به دبیرستان 15 خرداد می رفتند، همه  ی دخترها به دبیرستان توحید. بعد در آن 15 یا 20 دقیقه ی بعد از تعطیلی که همه در راه خانه بودیم، اگر یک پسری به یک دختری متلک می گفت، یا دختری پسری را دست می انداخت، موضوع به خنده و شوخی برگزار و نادیده گرفته می شد. فوقش یکی دو روز دست مایه ی شوخی دوستان بود.

یک روز بهاری در سال 1369، حمید شفایی، الان گوینده ی شبکه ی 5 صدا و سیماست، وقتی از کنار منصوره رد شد گفت «دماغش یک پادگان رو آبگوشت می ده». منصوره ایستاد، به حمید گفت تو چطور به دختر هم محلی خودت متلک می گویی؟ تو باید برای دخترهای محله ات برادری کنی، بزرگ تری کنی.. و از این حرف ها. آن روز حمید آن قدر شرمنده شد که سال 1384، وقتی اتفاقی در تهران دیدمش، هنوز کلمه به کلمه ی حرف های منصوره را به یاد داشت.

بعدتر، هیچ یادم نیست چه سالی، چه زمانی، شاید ما برای کنکور درس می خواندیم و منصوره سال دوم بود، که می شود سال تحصیلی 1371-1370، منصوره سال دوم بود به هر حال،  که رفته بود دم خانه ی دوستم مریم و گفته بود به مادرش گفته می آید پیش او درس بخواند، اما دارد با دوست پسرش می رود ددر. خانه ی پدری منصوره کوچک بود، خیلی کوچک، خوب یادم نیست اما به گمانم بعد از در ورودی یک هال خیلی کوچک بود و دو اتاق، سمت چپ هم آشپزخانه بود. همین. بعد این ها سه چهار تا یا چهار پنج تا بچه بودند با پدر و مادر و فکر می کنم مادربزرگ، در همان دو اتاق. آن موقع تلفن های ما پنج شماره ای بودند. منصوره این ها تلفن نداشتند. شب مریم زنگ زد به من که مادر منصوره آمده دم خانه ی ما دنبالش، و این احمق دیوانه معلوم نیست کجاست که این وقت شب هنوز به خانه نرفته. کلی نچ نچ کردیم با هم و گفتیم فردا حالش را می گیریم.

فردا منصوره به مدرسه نیامد. پس فردا هم نیامد. روز بعدش هم نیامد. با مریم از مدرسه رفتیم در خانه شان. خانه نبود. مادرش گفت «با شوهرش رفته بیرون». ما گفتیم چی؟؟؟ گفت منصوره ازدواج کرده، دیگر به مدرسه نمی آید.

بعدا فهمیدیم کمیته گرفته بودشان، عقدشان کرده بود.

ساعت پنج و دو دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر. هوا کاملا روشن شده و پرنده ها شهر را روی سر گذاشته اند. من اما خوابم نمی آید. غمگینم.

بعدها، سال 1386 بود، تابستان، من و دخترک رفته بودیم ساری، رفته بودیم بازار ترکمن ها، خرید کرده بودیم، برگشته بودیم، ایستاده بودیم جلوی آتش نشانی تا مامی برود ماشین را از جایی که پارک کرده بود بیاورد ما را سوار کند. مامی آمد. من و دخترک به سمت ماشین رفتیم. دخترک را در صندلی عقب سوار کردم. خریدها را گذاشتم کنارش. در جلو را باز کردم که بنشینم، یک نفر را دیدم که به سمت من می دود و بلند بلند صدایم می کند.

منصوره بود.

دماغش را عمل کرده بود، نه خیلی عالی، اما از آنچه که بود صدهزار بار بهتر شده بود. لباس هایش خوب بود. موهایش به خوبی رنگ شده بود. کیفش شیک بود. زیبا شده بود اصلا. عشق کردم از آن همه آراستگی اش. دانستم بعد از آن زندگی پرحسرت، چه مهم است برایش که سراپا بی نقص باشد، حتا یک دانه موی ابرویش درنیامده باشد، یک مژه اش بی ریمل نمانده باشد. لبخند می زد به پهنای زندگی. گوشی اش را درآورد شماره ی موبایلم را سیو کرد. گفت دو تا بچه دارد، پسرش یازده ساله بود، دخترش شش. قرار شد شام بروم خانه اش دخترک و پانیذ با هم بازی کنند.

غروب مامی مهمان داشت. دوست دوران دبیرستانش آمده بود ما را ببیند، بعد که دید ما می رویم بیرون، ماند پیش مامی. من و دخترک قدم زنان رفتیم یک دسته گل زنبق بنفش خریدیم و رفتیم تا ته کوی پیوندی، آخرین کوچه ی سمت چپ، پلاک سی و نمی دانم چند، طبقه ی دوم. نمای خانه سفید بود. در و پنجره ها قهوه ای سوخته. خانه شان بزرگ بود. دوبلکس بود. سه خوابه بود. اتاق خواب بچه ها بزرگ بود. تخت دو طبقه داشت. بیشتر شبیه شهر بازی بود. یک استخر توپ کوچک داشتند. چادر زده بودند یک گوشه اش. اتاق خواب خودشان بیش از حد آراسته بود، با پرده و روتختی زرشکی. گفت بچه ها اجازه ندارند نوک پایشان را حتا توی اتاق ما بگذارند، ورودشان مطلقا ممنوع است. اتاق سومی را نشانم داد، گفت این «اتاق خودم» است. گفت همیشه دلش می خواسته اتاقی داشته باشد از آن خود. توی اتاقش هیچ چیز خاصی نبود. تقریبا خالی بود.

چیزی که توی خانه به شدت به چشم می آمد، عکس های آتلیه ای منصوره بود. هر گوشه را که نگاه می کردی عکسی از منصوره در قابی نشسته بود. گفتم چرا این همه عکس از خودت چیده ای دور خانه؟ گفت یادت هست وقتی می آمدم خانه تان چند تا آلبوم عکس از خودت داشتی؟ از یک ماهگی به بعد؟ من که مثل تو نبودم، هیچ وقت عکس نداشتم، همیشه حسرت عکس های تو را می خوردم، حالا هی می روم آرایشگاه، بعد می روم آتلیه از من عکس بگیرند.

گفت تمام هفته مشغول بردن پسرش به کلاس فوتبال و شنا، یا بردن دخترش به کلاس نقاشی و رقص است، هفته ای دو بار می رود استخر، یک بار هم با دوستان دبیرستانی بیرون ناهار می خورد. قرار شد بار بعدی که می روم ساری، بهش فنگ شویی یاد بدهم. قرار شد گاهی که به استخر می رود به مامی هم زنگ بزند با هم بروند. قرار شد بیاید تهران پیش ما و با هم برویم خرید.

شوهرش آمد. پیدا بود که مرد زندگی است. از راه نرسیده بچه ها از سر و کولش بالا می رفتند. منصوره بهش می رسید. شام و چای و میوه ی مرد فورا جلویش بود. آخر شب شوهرش من و دخترک را به خانه رساند. خوش برخورد بود. مهربان بود. برای منصوره خوشحال شدم. تمام آن سال ها نگران آن شکل ازدواجش بودم. دو روز بعد فرشاد حمزه پور را دیدم، گفت شوهر منصوره کارخانه دارد، وضعش توپ است، منصوره دارد کیف دنیا را می کند. گفتم حقش است، آن سال ها که ما کیف دنیا را می کردیم او حسرت می کشید.

بعد دوباره گم شد. من تا چند ماه به ساری نرفتم. نوروز به موبایلش زنگ زدم و تماس برقرار نشد. تلفن خانه اش را کسی برداشت و گفت از این جا رفته اند. می دانستم مستاجر است. می گفت هیچ خانه ای را برای خریدن نمی پسندد، زمین خریده اند خودشان بسازند.

ساعت پنج و بیست و شش دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر. روز شده. ابرها نارنجی شده اند. پرنده ها پرواز می کنند. باید بروم بخوابم.

غمگینم اما.

خب، عکس های دسته جمعی مان را که گرفتیم، مهمان هایمان که رفتند، نشستم پای اینترنت. عکس پروفایل فیس بوکم را عوض کردم و پرچم آلمان را برداشتم. به تبریک های تولدم پاسخ دادم. به کری خواندن های اسپانیایی ها جواب ندادم. گودر را باز کردم. همه اش فحش و بد و بی راه بچه فسقلی های گودری بود به تیم آلمان، یا عکس های معمولی از منظره های معمولی، یا مقدس سازی از موسوی در حد هاله ی نور و عکس در ماه. ای میلم را باز کردم. به تبریک های تولدم پاسخ دادم. اسکایپ و مسنجر و هر جای دیگری را که باید چک می کردم، کردم. آخرین پیامی که دیدم، از کسی بود که هر سه چهار سال یک بار سراغی از من می گرفت، آن قدر که وقتی گمان می کردم دوست پسر دارد هنوز، بچه اش چند ماهه بود، آخر هم نفهمیدم بچه اش دختر بود یا پسر و اسمش را چه گذاشته.

خب، پیام خیلی کوتاه بود:

«سلام، منصوره حسینی رو یادت میاد؟ یک سال پیش فوت کرد»

.

.

.

ساعت پنج و چهل و دو دقیقه ی صبح است، هشتم جولای/هفدهم تیر.

غمگینم. 36 ساله می شوم امروز. منصوره یک سال پیش مرده است. می روم بخوابم.

تولدم مبارک

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: