نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 5, 2010

گزارش دهه ی تولد

می دونم که خیلی مسخره است که هر وقت حالم خوبه نمی نویسم، این جوری کسانی که با من در تماس مستقیم یا فیس بوکی نیستند و فقط وبلاگم رو می خونند، ممکنه تصور کنند که من زانوی غم به بغل گرفته ام و در فراق همه چیز دارم اشک می ریزم، که خب طبیعتا این طور نیست، یعنی اصلا از من برنمیاد.

الغرض، ما در دهه ی تولد به سر می بریم و سرمان شلوغ است.

از اون جایی که تولد دخترک 15 تیر و تولد من 17 تیره، توی ایران از 10 تا 20 تیر دهه ی تولد بود. این وسط تولد پسرخاله ی قهرمان هم بود که عزیز دل ماست و خلاصه این ده روز پر بود از تولدبازی. اینجا اما تقویم فارسی نداریم و تولدهامون هم 6 و 8 جولای است، بنابراین 1 تا 10 جولای شده دهه ی تولد.

این وسط مشکل اساسی برای برگزاری تولد دخترک سه تا بود:

اول: پیدا کردن محل مناسب

به خاطر این که همسایه های پایینی ما موجوداتی هستند به غایت مرغ! و از ساعت 9 شب به بعد راه هم که بریم ناراحت می شن. صد البته که ما اوایل به اعتراضشون اهمیت دادیم و عذرخواهی هم کردیم اما در پی یک سری مسائل حاشیه ای دیگه اهمیتی نمی دیم. با این حال خب نمی شد هفت هشت تا بچه رو جمع کنی و بگی همگی دست به سینه رو به دیوار بنشینید.

نتیجه ی جست و جو این شد که فهمیدیم یکی از شعب مک دونالد در سالن طبقه ی بالاش یک قسمت مخصوص تولد داره. رفتم قیمت بگیرم و اعتراف می کنم که امید نداشتم ارزون باشه. وقتی شرایط رو شنیدم اول فکر کردم حرف طرف رو نمی فهمم. بعد دیدم نه واقعا همین جوریه: سالن تزیینات تولد داره (بادکنک و چیزهای دیگه)، اسم بچه ها رو روی یک کارت هایی به شکل مدال می نویسند و می اندازند گردنشون، به بچه ها کلاه تولد با آرم مک دونالد می دن، بشقاب و چنگال کیک رو هم می دن، موزیک هم برای رقص پخش می کنند، همه ش مجانی. ما فقط باید کیک ببریم و به تعداد بچه ها هپی میل بخریم، تازه اون رو هم می تونیم بدون اسباب بازی اش بگیریم که ارزون تر دربیاد، که خب ما فکر کردیم به جای خریدن گیفت تولد همون اسباب بازی هپی میل رو بگیریم.

ضمنا گفتند که اگه می خواهیم موزیک رقص ترکی نباشه می تونیم سی دی ببریم اون ها برامون پخش می کنند، فقط فرمتش تراک باشه. دیگه روز و ساعت و اسم و سن بچه و تعداد مهمون ها و اسم مادر و شماره تلفن رو نوشتند و بعد به تعداد مهمون ها کارت دعوت دادند بهمون که بدیم به مهمون ها، این هم مجانی.

خب راستش مجانی بودن این همه چیز در ترکیه، که برای توالت عمومی رفتن هم باید پول بدی، بسی تعجب آور بود.

دوم: پیدا کردن مهمان مناسب

به خاطر این که دخترک ما انگار علاقه ی خاصی به تاثیرپذیری از بدترین کارهای دوستانش داره.

مثلا سه سال پیش با یک دختری آشنا شد که عادت داشت روی مبل ها بپره، بعد از سه سال دخترک هنوز یک وقت هایی می زنه به سرش و عین رفتار اون رو تکرار می کنه. یا یک سال با ملیکا /دختر همسایه/ رفت و آمد کرد، اون ها مبل های استیلشون رو چیده بودند کنار هم بغل دیوار و خودشون در فضای خالی بین مبل ها روی زمین می نشستند، روی میز ناهارخوری شون رو هم یک ملافه ی گنده ی سفید کشیده بودند و روی زمین غذا می خوردند، حالا هر وقت دخترک می خواد غذاش رو جلوی تلویزیون بخوره و مجبور نیست با ما سر میز بنشینه، حتما جلوی تلویزیون می نشینه روی زمین، با این که اون جا هم میز و صندلی هست، و معمولا هم می گه که به یاد ملیکا این کار رو می کنه، نه این که من حدس بزنم یا گمان کنم. یا این جا، اوایلی که اومده بودیم، یک ماه با یک پسری دوست بود که هر چی رو می خواست بگه دو سه بار تکرار می کرد، مثلا می گفت «بریم بریم بریم» یا «بخوریم بخوریم بخوریم» و اعصاب آدم له می شد در طول روز، حالا یک ساله که دخترک اون رو ندیده، و جالبه که ازش بدش هم میاد (چون چند تا از اسباب بازی های دخترک رو شکسته یا گم و گور کرده) اما این تکرار کلمات رو ول نمی کنه و چند بار در هفته شاهد تکرار سه چهار دفعه ای یک کلمه هستیم.

خلاصه یافتن هفت هشت تا دختربچه که نه خیلی کوچولو باشند نه خیلی بزرگ و باادب هم باشند و از قبل دوست دخترک هم بوده باشند و ایرانی هم باشند، مقادیری سخت بود، که بالاخره انجام شد. البته دو سه تا از دوستان ترک دخترک هم در لیست قرار گرفتند که نمی دونیم میان یا نه.

و سوم: پیدا کردن کادوی مناسب

به خاطر این که لیست درخواست های دخترک بسی طولانی است.

فعلا تا امروز که روز پیش از تولدشه و بعد از حذف و اضافات بسیار، لیست حاوی این هاست: دوچرخه ی صورتی که جلوش سبد داشته باشه، اسکوتر صورتی باربی شبیه همون که داشت و توی باکو جا موند، عینک آفتابی صورتی با شیشه ی پولاریزه با مارک وینکس، یک اسباب بازی به شکل دو تا دست که می شه مانیکورشون کرد، ون باربی، ون وینکس، عروسک بلوم که داشت و گم شد، عروسک حیوان خونگی بلوم که یک گوسفند فسقلی مسخره است، گردنبند طلا به شکل بلوم، دستبند طلا با آرم وینکس، ساعت مچی سواچ که روی صفحه اش عکس بلوم هست و نگین هم داره، و مقادیری خرت و پرت دیگه مثل عروسک های کوچولوی مینی پت و لیتل پونی و باربی 2010 که یکی داره اما باز می خواد و غیره.

فعلا باباش طاقت نداره بچه اش بیش از این بی دوچرخه بمونه و می خواد دوچرخه بخره براش، من اما می گم عینک آفتابیه بهتره چون تو جیب جا می شه!!! و خودم قصد دارم گردنبنده رو براش بخرم اما قهرمان معتقده که بچه فرق طلا و بدل رو نمی فهمه و فقط به شکلش اهمیت می ده پس بهتره که خودم برم عینکه رو بخرم و به کادوی پدر به دخترش هم کاری نداشته باشم. به صمیمی ترین دوستش سفارش کردم که براش بلوم بخره اما اونی رو که دخترک گم کرده دیگه ندارند و مدل جدیدش رو آورده اند که مال سیزن جدید وینکس است (وینکس بیلیویکس) و دخترک زیاد خوشش نمیاد.

خلاصه که این روزها ما تا خرخره در اسباب بازی فروشی و کیک فروشی و…

آها یادم رفت بگم که ایشون می خواستند کیکشون هم حتما به شکل قلب باشه و وسطش عکس بلوم داشته باشه، که بعد از یک هفته گشت و گذار بالاخره یک جا رو پیدا کردیم که عکس می گیرند کیک تحویل می دن!! یعنی عکسه رو می اندازند روی کیک، از همین ها که توی ایران واسه نامزدی مد شده بود، و امروز باید عکس سرکار علیه بلوم رو ببریم بدیم بهشون.

این بود گزارش من از این روزها.

.

.

پ.ن. راستی این وسط خودم هم باید فکر کنم که کادوی تولد چی می خوام و به آقامون اعلام کنم، چون ایشون اصولا میونه ای با کادوی سورپرایزی ندارند و جهت کشف نیازها یا علاقه های بنده فسفر نمی سوزونند و ترجیح می دن خودم بگم فلان چیز رو می خوام و تازه در زمان خرید هم حضور داشته باشم.

این جوری شد که اول فکر کردم یک سندل درخواست کنم با مارک Hotich چون گرونه و خودم زورم میاد بخرم، بعد دیدم که چه کاریه، اولا کفش خریدن که جزو مخارج عادی زندگیه، چرا بذارمش به حساب کادوی تولد، ثانیا این سندل که کادوی تولد پارسالمه هنوز عین قند حبه داره کار می کنه و امسال رو هم جواب می ده. بعد فکر کردم بگم از مارکز اند اسپنسر برام یک چیزی بخره، باز دیدم خب لباس خریدن هم جزو مخارج عادی زندگیه، تازه مارکز اند اسپنسر یک حراجی زده در حد بنز، شلوار جینی که همین یک ماه پیش ازش خریدم 119 لیره، گذاشته 35 لیره. بعد فکر کردم آقامون سه تا هارد اکسترنال یک ترابایتی دارند من یک دونه سیصد گیگابایتی هم ندارم، هارد اکسترنال درخواست کردم و پذیرفته شد.

اما آقامون اینا، اگه یه وقت گذارتون به این ورا افتاد، همانا بدانید و آگاه باشید که اگرچه یادم هست در این مورد به چه نتیجه ای رسیدیم و می دونم که چند ماه دیگه باید صبر کنم تا اون دوربینی که آگهی ش رو دیدم به بازار بیاد، اما چه کنیم که دلمان دوربین می خواهد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: