نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 1, 2010

بار دیگر، جولای

ساعت دوازده و پنجاه و شش دقیقه ی شب است. شام نخورده ام. اشتها نداشته ام. شام هم نپخته ام. دخترک برای خودش نان و پنیر و گوجه فرنگی برده پای تلویزیون که کارتون نمی دانم چی را که شبکه ی ایتالیایی ری گولپ آخر شب ها پخش می کند تماشا کند و قهرمان هم باقی خورش بادمجان ناهار را بدون این که گرم کند خورده است.

پهلوی راستم درد می کند. چند روز است که یک نقطه در یک عضله در جایی از پشتم اسپاسم کرده است و ریلکس نمی شود. سر شب دخترک آمده در آغوشم نشسته که درباره ی کادوی تولدش حرف بزنیم، دستش خورده به پهلوی چپم و از هراس قلقلک ناخودآگاه واکنش نشان داده ام و آن عضله ی دردناک، نفسم را بریده است.

نشسته ام پای گودر و آیتم ها را اسکرول و لایک و شر می کنم. هر از گاهی آیتمی را برای کسی ای میل می کنم یا از رویش برای قهرمان می خوانم. شب است. نیمه شب است. بی دلیل احساس می کنم عصبانی ام.

دخترک مسواک زده و لباس خواب پوشیده و به تخت رفته. قصه ی شبش را از روی mp5 خودش یا موبایل من گوش داده و باید خوابیده باشد. اما هر پنج دقیقه یک بار داد می زند «من مامان می خوام» یا «مامان» یا «مامان بیاین» یا «ماماااااااااااااااااااااان» یا «من دلم مامانم رو می خواد» و از این قبیل.

قهرمان روی کاناپه ی روبه روی من پاهایش را دراز کرده و هدفون به گوش گذاشته و خیلی جدی به مانیتور نگاه می کند و نمی دانم فیلم می بیند یا موسیقی گوش می دهد یا با کسی چت می کند یا مطلبی می نویسد یا نامه ای می فرستد یا چی. اما هر ده دقیقه یک بار می گوید «کافه را تعطیل کنیم؟» یا «امشب زود بخوابیم که فردا صبح برویم فلان جا به گشت و گذار؟» یا «نمی خواهی این دور باطل را بشکنی و ساعت خوابت را تنظیم کنی؟» یا «موافقی کافه را تعطیل کنیم؟» و از این قبیل.

بالاخره برای ساکت کردن هر دو صدا، بساط گودر را رها می کنم و از جا بلند می شوم. لیوان های چای را برمی دارم که به آشپزخانه ببرم و می گویم: «چرا همیشه من باید آن کاری را بکنم که شما دو تا می خواهید؟» قهرمان می گوید: «این ویژگی زندگی مشترک است». لیوان ها را روی کابینت می گذارم و بلند می گویم: «پس چرا در این زندگی مشترک کسی به جز من ظرف نمی شوید؟» و همه ساکت می شویم.

شقاب های شام که پدر و دختر به آشپزخانه برده اند، روی کابینت مانده اند. آشغال های توی بشقاب ها و سینی را در نایلون آشغال می ریزم و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من آشغال بشقاب ها را خالی نمی کند؟

ظرف ها را در سینک می گذارم و شیر آب را باز می کنم و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من در ظرف های کثیف آب نمی ریزد تا خیس بخورند؟

سبد میوه را در یخچال می گذارم و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من سبد میوه را از روی میز برنمی دارد تا در یخچال بگذارد؟

باتری دوربین را می گذارم شارژ شود و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من باتری های دوربین را شارژ نمی کند؟

سر نایلون آشغال را گره می زنم و به سمت در ورودی می روم و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من آشغال ها را دم در نمی گذارد؟

سر نایلون آشغال های بازیافتی را گره می زنم و می برم دم در و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من حواسش به جدا کردن آشغال های بازیافتی نیست؟

می روم توی حمام، باز برمی گردم توی آشپزخانه و از کابینت خریدهای ذخیره که بهش می گوییم سوپرمارکت، یک دستمال توالت برمی دارم و با خودم می گویم پس چرا کسی به جز من لوله ی خالی دستمال توالت را عوض نمی کند؟

با ابروهای درهم گره خورده به قهرمان شب به خیر می گویم و با اخم به دخترک می گویم که امشب اصلا حوصله ی لوس بازی را ندارم و در تخت می نشینم تا در وبلاگم بنویسم پس چرا کسی به جز من این همه کار انجام نمی دهد، اما نسیم خنک نیمه شب از پنجره به صورتم می خورد و من تایپ می کنم: کسی به جز من این همه از دیگران طلبکار نیست.

هشت روز دیگر 36 ساله می شوم.

به سرم زده است.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: