نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 30, 2010

ما هیچ، ما نگاه

همین که در را پشت سر مهمان ها می بندم، می نشینم پای فیس بوک و یک دوست قدیمی را به یکی از مهمان ها ساجست می کنم. قهرمان می گوید هیچ متوجه شدی به مهمان هایمان چای یا قهوه ندادیم؟ می گویم من چند بار پرسیدم، کسی میل نداشت، و زل می زنم به عکس پروفایل آن دوست قدیمی در فیس بوک که موی مصنوعی طلایی بر سر گذاشته و رو به دوربین ادا درآورده.

قهرمان باقی آبجوها و شیشه های نوشیدنی غیرمجاز (تا کی به این ها خواهم گفت غیرمجاز؟؟) را در یخچال می گذارد و می گوید دیدی یادمان رفت این دسری را که آوردند بیاوریم و دور هم بخوریم؟ در فیس بوک صفحه ی آن یکی مهمانمان را باز می کنم و روی دیوارش می نویسم دیدی یادمان رفت دسر را با هم بخوریم؟ و بلند می شوم به قهرمان و دخترک می پیوندم که دارند در جعبه ی چیزکیک را باز می کنند.

اولین تکه ی چیزکیک را که به دهان می برم یادم می آید که اولین چیزکیک زندگی ام را در خانه ی نازنین خورده ام. یادم می آید که دو سه روز است ناچی و دخترک در فیس بوک با هم دوست شده اند. یادم می آید که دخترک ناچی را به یاد ندارد و ناچی برایش دختری در عکسی قدیمی است. دخترک می گوید از طعم این چیزکیک خوشش نمی آید چون رویش مارمالاد توت فرنگی مالیده اند.

از سر میز بلند می شوم و برمی گردم سر کامپیوتر و بی هدف در فیس بوک می گردم و فکر می کنم به همه ی دوستان دور و نزدیک و قدیم و جدید که به سادگی کنارم گذاشتند یا کنارشان گذاشتم.

بعد از لحظه ای تردید، گزینه ی ادیت فرندز فیس بوک را باز می کنم و بی لحظه ای تردید، روی ضربدر جلوی اسم کسی کلیک می کنم.

لپ تاپ را می بندم.

به همین سادگی یک نفر در زندگی من تمام می شود.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: