نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 29, 2010

آدمی که منم

آدم در یک شب خنک تابستانی دارد در گودر دقیقه های زندگی اش را اسکرول می کند، آیتم های زندگی اش را شر می کند، پای سکانس های دوست داشتنی زندگی اش لایک می زند، بعد می رسد به شعری از شاعری غیرایرانی و نام مترجم «محسن عمادی» است و آدم پرت می شود به پنج شنبه های بی قراری و قرارهای شاعری و آن که همیشه یک گوشه می نشست و غزل نمی نوشت و شعرهایش عاشقانه نبود و هیچ حرف نمی زد و بداخلاق بود و نقد نمی کرد و باز آدم دوست داشت شعرهایش را با آن صدای بم و رسا بشنود.

بعد آدم می زند به سرش و در فیس بوک دنبالش می گردد و ادش می کند و پای فرند ریکوئستش می نویسد «احتمالا من را هنوز به یاد داری یا نه؟» و دقیقه ای بعد فرند ریکوئستش اکسپت می شود بدون پاسخی و آدم نمی فهمد این یعنی که آری تو را به یاد دارم یا با آن هشتصد و اندی دوست فیس بوکی که دارد یعنی که هر فرند ریکوئستی اکسپت می شود؟

آدم همیشه دوستان قدیمی را که در فیس بوک پیدا می کند، از دیدن عکس هایشان جا می خورد. زنانی زیبا شده اند یا مردانی بلندبالا. آدم عکس شاعر-مترجم-آشنای قدیمی را پیپ به دست می بیند که در جمعی لورکا می خواند و آدم فکر می کند جدا؟ چطور؟ و آدم یادش می آید که این شاعر-مترجم-آشنای قدیمی دست کم 6- 35 ساله است و شاید چهل ساله حتا و آدم نمی داند چرا بزرگ شدن دوستان و آشنایان قدیمی اش این قدر دور از ذهن است.

آدم گاهی بدجوری دلش برای روزهای شاعری، پنج شنبه های شاعری، تنگ می شود.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: