نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 17, 2010

دلتنگی های مرا خواب ترانه ای می خواند

خواب دیدم توی دبیرستان غیرانتفاعی بزرگمهر ساری از کلاس انگلیسی تعطیل شدم، سوار ماشینم شدم و رفتم از نعمت و رضا، سوپر نزدیک خونه مون در تهران، اسکوتر صورتی دخترک رو (که در باکو جا موند) برداشتم و رفتم دم خونه مون توی ساری، دادم به دخترک که با مامی و بابا توی پیاده رو ایستاده بود.

خیابون حافظ ساری رو تا آخر رفتم و از فروشنده ی لوازم آرایش توی پاساژ قائم که مشتری اش بودم، یک جعبه نون خامه ای خریدم و وقتی سوار ماشین شدم، دیدم دوستمون فرید داره از کنار ماشین رد می شه، اومدم سرم رو از شیشه ببرم بیرون و بهش بگم «این سبیل چیه گذاشتی.. زشت!» که یادم اومد شیشه ی طرف من خرابه و پایین نمیاد. خواستم توی خیابون یک طرفه دور بزنم و برم دنبال فرید، که موندم معطل تا همه ی ماشین ها رد بشن.

همون وقت گوشی ام زنگ زد، ساعت رو نگاه کردم و دیدم یک ربع به یازده شبه. با خودم گفتم قهرمان نگران شده که کجا مونده ام. گوشی رو توی کیفم که روی صندلی کنارم بود پیدا نکردم. زنگ ادامه پیدا کرد.

بیدار شدم.

ساعت هشت و دوازده دقیقه ی صبح بود.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: