نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 9, 2010

توی کوچه ام یکی ویلن می زند

داشتم طبق معمول این روزهایی که می گذرد گودرم را صفر می کردم. صفر کردنش که در بیشتر اوقات ممکن نیست، اگرچه سه بار در این ماه اتفاق افتاده است. باری، این نوشته را خواندم. دردناک بود. غمگین هم بود. اشک آور هم شاید بود. یک بغض عاشقانه ی دلچسبی داشت. رسیدم به وسط هاش. نوشته بود:

«گفتم مست؟ شاید هم دیوانه. توی کوچه‌ام یک نفر ویلن می‌زند. حتی صدای ساز‌ش نمی‌چسبد به پرده‌ی گوشم.»

بعد، یادم آمد یک نفر بود که توی کوچه ی ما ویلن می زد. همیشه نه. حتا گاهی هم نه. اصلا داستانش این بود که یک بار، یک روز تابستانی نمی دانم چند سال پیش، برای شام پلو و خورش قیمه پخته بودم، نمی دانم چرا، شام های ما معمولا پلو ندارد، بعد غذا اندازه ی پنج نفر بود شاید، دخترک هم کوچک بود هنوز، آنچنان غذایی نمی خورد، همه اش ماند توی قابلمه ها.

بعد، نشسته بودیم برای خودمان زندگی می کردیم، پنجره ها باز بود، باد خنکی می وزید، همه اش را خوب یادم هست، از تراس و پنجره های جنوبی صدای ویلن آمد، نوازنده اش به عادت همه ی نوازنده های دوره گرد «سلطان قلب ها» نمی نواخت، داشت یک آهنگ ساروی می نواخت، «ته محله سنگتراشون».

بعد، پریدم رفتم توی تراس، کوچه ی پشتی تاریک بود، پنجره ی خانه های آن طرف کوچه همه اش پنجره ی آشپزخانه بود، همه شام خورده و رفته بودند پی کارشان. هیچ کس نیامد سر پنجره. هیچ کس نیامد برایش پول بیاندازد. نوازنده با آن آهنگ ساروی اش کوچه را طی کرد و رسید نزدیک خیابان، جلوی خانه ی ما.

صدایش کردم. ما آن طرف حیاط داشتیم، نمی شد برایش از پنجره پول انداخت. بهش گفتم بیاید کوچه ی بعدی، که حیاط زیر پنجره نباشد.

آمد.

هزار تومان از کیفم برداشتم، پنج شش سال پیش هزار تومان این قدر بی ارزش نبود که الان هست. یعنی بی ارزش بود، اما نه این قدر. سرم را از پنجره ی آشپزخانه بردم بیرون. کوچه تاریک بود. فکر کردم پول را بیاندازم پیدایش نمی کند. رفتم پایین. همه می دانند من چقدر از آسانسور نداشتن شاکی بودم. نانمان تمام می شد پلو می پختم ولی فقط برای نان خریدن پله ها را طی نمی کردم، نان خریدن را می گذاشتم برای هر وقت که رفتیم بیرون.

باری، رفتم پایین. پول را بهش دادم. پرسیدم چرا آهنگ مازندرانی می زد. گفت اهل اطراف گرگان است. گفتم مادرم گرگانی است. دو تایی نشستیم روی پله ی دم در یک عالمه حرف زدیم. با من مازندرانی حرف می زد، من فارسی جواب می دادم. تمام زندگی اش را برایم تعریف کرد، خانه اش، زنش، بچه هایش، دو تا دختر داشت، یکی دم بخت. گفت گاهی که اوضاع مالی شان خراب می شود می آید تهران یک هفته یا ده روز دوره گردی می کند. از تهرانی ها بد گفت. گفت هیچ کس بهش پول نمی دهد. گفتم برود شمیران، دم رستوران ها، شاید بهتر باشد، این جا همه کارمندند، خسته اند، زود می خوابند، حال ندارند از پله ها بالا و پایین بروند. گفتم اگر «سلطان قلب ها» زده بودی من هم از جایم تکان نمی خوردم.

یک هو یاد خورش قیمه افتادم. پرسیدم شام خورده ای؟ نخورده بود طبعا. رفتم بالا یک عالمه برایش غذا کشیدم. به قهرمان گفتم روزی اش قبل از خودش رسیده بود. غذا را بردم پایین. بهش گفتم بعدش ظرف را بگذارد گوشه ی راهرو و برود. گفت هر بار بیاید، می آید این جا برایم «ته محله سنگتراشون» می نوازد تا بفهمم اوست.

در پنج شش سال بعدی، سه بار آمد. هر بار نشسته بودیم زندگی مان را می کردیم که یک هو صدای «ته محله سنگتراشون» می پیچید و کوچه و خانه و قلب من را پر می کرد. هر بار روزی اش پیش از خودش می رسید. هر بار که آمد خانه پر از غذا بود. بار اول گفت که دختر بزرگش نامزد کرده است. بار بعدی می خواست زنش را بیاورد برای دختر جهیزیه بخرند، دخترش سربلند بشود که از تهران جهاز خریده. بار آخر یک عالمه خرج عروسی روی دستش مانده بود. هر بار نشستم پیشش روی پله ی دم در و به داستانش گوش دادم. هر بار هر چقدر توی کیفم داشتم بهش دادم. هر بار می رفت که باز بیاید برایم «ته محله سنگتراشون» بزند.

او را یادم رفته بود.

او را به کلی فراموش کرده بودم.

دوستی نوشته بود از خیابان ما رد می شده، مستاجرمان پرده ی قرمز خوشگل آشپزخانه را برداشته و پرده ی زرد زشت گذاشته. خب. خانه اش است، لابد زرد را از قرمز بیشتر دوست دارد. پنجره هم بسته بوده، محکم. خب، سردش بوده شاید. اما آهنگ «ته محله سنگتراشون» را که نمی شناسد!؟ گیریم بشناسد، صدا آیا از پنجره ی بسته ی طبقه ی چهارم وارد خانه می شود!؟ وارد قلبش چی؟ اصلا بشنود، بداند، قرار ما را که نمی داند، قرار ما را که نمی داند…

شاید یکی از شب های همین تابستان، یکی توی کوچه ی ما «ته محله سنگتراشون» بنوازد و به پنجره ی بسته ی آشپزخانه با پرده ی زرد نگاه کند و منتظر من باشد که روی پله ی جلوی خانه کنارش بنشینم و عکس اولین نوه اش را ببینم. شاید نوه اش دختر باشد. شاید اسمش را همان طور که دوست داشت، گذاشته باشد دریا.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: