نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 8, 2010

nothing

1- دو سری مهمون داشتیم، پشت سر هم، هر دو از آلمان، اولی ایرانی-آلمانی، دومی آلمانی. هر دو نفر عالی، درجه یک، دوست داشتنی. خسته نیستم اصلا. خوشحالم از داشتن دو دوست جدید.

2- یک سفر کوتاه یک روزه رفتیم. خونه ی چند دوست اینترنتی که با هم هم خونه بودند توی یک شهر کوچک. از در که رفتیم تو میزبان اصل کاری که فامیلی ام رو نمی دونست گفت قیافه ات آشناست. نزدیک ظهر گفت هر چی فکر می کنم یادم نمیاد. پیش از ناهار معلوم شد اهل مازندرانه و ساری بزرگ شده. همین که قهرمان گفت من هم اهل ساری ام، یک هو من رو شناخت. خاطره ای تعریف کرد از روزی دور در شب شعری که خودش یا/و برادرش از من امضا گرفته بودند. گفت که امضای من پای شعرم اول یکی از کتاب های برادرش هست هنوز. شعر اون روز من رو یادش بود. تعریف کرد از قیافه ی اون روزهای من، از پسرهایی که بر من عاشق بودند، به قول فروغ.

به خونه که رسیدیم قهرمان گفت من اگه جای تو بودم اشکم در می اومد.

من گفتم آخه من عادت دارم به شنیدن این جور خاطره ها از دیگران.

خندیدیم به حرفم اما بعد فکر کردم که واقعا همیشه همه من رو می شناختند، هر وقت به دلیلی. به خاطر شعرم در شب شعر، یا مقاله ام در روزنامه، یا برنامه ام در تلویزیون، یا نوشته ام در وبلاگ.

نمی دونم خوبه یا بد.

3- روز 31 مارس (ده فروردین یعنی؟) به یک شام دعوت بودیم با حضور عده ای ژورنالیست و وکیل ایرانی و خارجی. ژورنالیست های ایرانی که خدا بهشون قوت بده در حد هلو هاو آر یو هم حرف نمی زدند با خارجی ها. تنگ دل هم نشستند اون سر میز و لابد غیبت کردند پشت سر این وری ها که چقدر هم همه خوشگل و سرحال و تر و تمیز بودند. روبه روی من یک وکیل آلمانی نشسته بود و یک وکیل هندی. نمی دونم دقیقا در کجای زندگی ام بر حس «من خجالت می کشم انگلیسی حرف بزنم» پیروز شدم و تونستم غیر از نوشتن ای میل به انگلیسی، حرف هم بزنم. اما بعید می دونم مدت زیادی ازش گذشته باشه.

به هر حال، اون شب یک عاااااااااااالمه با این دو نفر روبه رویی حرف زدم، با هندیه کمتر، چون هم بیشتر مشغول خوردن بود، هم فهمیدن لهجه اش برای من به تمرکزی بیشتر از حد نرمال نیاز داشت.

یک پسری باهاشون بود، در آمریکا بزرگ شده بود، آخر شب از من پرسید شما کدوم کشور بودید که انگلیسی یاد گرفتید؟ گفتم خب ایران. گفت پس چطور این قدر خوب حرف می زنید؟

فکر کنننننننننننن.

به خونه که رسیدیم به قهرمان گفتم امشب به اندازه ی تمام عمرم انگلیسی حرف زدم.

مهمون دیروز و امروزمون، قرار بود با چند سری ایرانی حرف بزنه، و من در نهایت اعتماد به نفس همراهی اش کردم و دو روز کامل حرف های ایرانی ها رو براش ترجمه می کردم. به قهرمان گفتم احتمالا این شد سه برابر همه ی عمرم!

آخرش یکی از ایرانی ها که سال هاست ساکن کاناداست، از من پرسید شما کدوم کشور انگلیسی یاد گرفتید؟؟؟؟؟

نه، جدی فکر کنننننننننننننننن

یعنی من الان احساس خود انگلیسی دان بینی دارم در حد بنز.

4- یکی دو بار به جای سیچوئیشن گفتم سیتوئیشن. خودم فوری فهمیدم و درستش کردم. بعد قهرمان توی خونه داره حرف می زنه، وسطش می گه سیتوئیشن به قول زن من!!!!!!!!!!!!!

یعنی آفتابه ی سلطنتی به اعتماد نفس من دیگه…

5-نوشتنم میاد، از الان تا صبح. یکی جلوی من رو بگیره.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: