نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 1, 2010

جدا چرا؟

می گم من ماشین ظرف شویی می خوام.

قهرمان می گه لباس بپوش بریم بخریم.

می گم وا.

می گه چیه؟ تو یه چیزی خواستی من گفتم بریم بخریم.

می گم حالا من یک چیزی گفتم.

می گه بالاخره می خوای یا نمی خوای؟

می گم می خوام ولی گرونه.

می گه تو به قیمتش چی کار داری؟

می گم قرار نیست که تا ابد اینجا بمونیم.

می گه خب موقع رفتن می فروشیمش.

می گم اصلا این قدر ظرف و ظروف اینجا نداریم که ماشین رو پر کنیم.

می گه از این مدل های کوچک رومیزی می خریم.

می گم ببین، بی خیال.

می گه ای بابا، من رو سر کار گذاشتی؟

.

و من یک ساعت بعدی رو دارم به این فکر می کنم که واقعا چرا وقتی خودم مخالف خریدش هستم، گفتم «من ماشین ظرف شویی می خوام»؟ چرا؟

خنده دار اینجاست که اگه قهرمان می گفت «چهار تا دونه بشقاب و قاشق که این حرف ها رو نداره»، قطعا ناراحت هم می شدم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: