نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 28, 2010

ان شاء خودم

در یکی از بانک های خصوصی، روی مبل های آبی رنگ نشسته بودیم تا شماره ی ما اعلام شود و اجاره ی خانه را به حساب صاحب خانه بریزیم و ماه دهم زندگی در ترکیه را آغاز کنیم.

پیرمردی کنار ما نشسته بود، با کت و شلوار سیاه راه راه، موهای کوتاه و ریشی بلند که استاندارد طالبان بود، یعنی می شد در مشت گرفتش. هر بار که من با دخترک حرف می زدم، کمی سر و تمام بالاتنه اش را به طرف من که سمت چپش نشسته بودم خم می کرد، بی این که به من نگاه کند.

دقایقی بعد، از من پرسید ایران؟ و پرسید ترکی بلدی؟ و چیزی پرسید که من نفهمیدم و ارجاعش دادم به قهرمان که سمت راست او نشسته بود و به این ترتیب نیم ساعتی که در بانک بودیم به گپی با این جناب گذشت.

معلوم شد معلم دینی بوده در استانبول، و بازنشسته است و عربی هم حرف می زند. وقتی دانست قهرمان هم کمی عربی بلد است، دیگر ترکی حرف نزد و بیشتر به عربی صحبت می کرد. گفت و گویشان از چند سالت است و چند تا بچه داری شروع شد و با تلاوت آیه و حدیث ادامه پیدا کرد و به خوب و بد بودن حزب آ ک پ (حزب اسلام گرای حاکم و دولت فعلی) رسید. قهرمان از او پرسید آیا حزب آ ک پ خوب است؟ پیرمرد صدایش را پایین آورد، به طرف قهرمان خم شد و آهسته گفت الحمدالله خوب است، الحمدالله، مثل دولت شماست و با آمریکا کنار نمی آید. قهرمان پرسید راضی هستید که با شیطان الاکبر مخالف است؟ پیرمرد اعتراض کرد که شیطان الاکبر اسراییل است، آمریکا شیطان الاصغر است در برابر اسراییل.

ناراحت بود و با غمی آشکار می گفت که در ترکیه آموزش قرآن به بچه های کوچک ممنوع است، در دبستان و راهنمایی هم قرآن تدریس نمی شود و بچه ها پس از پانزده سالگی می توانند به اختیار خودشان قرآن را در مدارس یاد بگیرند، اما بیشتر بچه ها این کار را نمی کنند. ما گفتیم که در ایران بچه های کوچک در دو سه سالگی چند سوره ی کوچک را حفظ هستند و در مدرسه هم جزو دروس اجباری است. چشم هایش از تعجب گرد شده بود و هی می پرسید واقعا؟ واقعا؟

موقع خداحافظی، قهرمان برایش آرزو کرد که به سفر حج برود، گفت تا حال سه بار رفته است، قهرمان گفت امیدوارم ده بار، نه چهل بار بروید. از صمیم قلب گفت ان شاء الله.

پیرمرد در حسرت کشوری که بچه هایش از دو سالگی قرآن یاد می گیرند به سمت شرق خیابان رفت، و ما در حسرت کشوری که بچه هایش در پانزده سالگی تصمیم می گیرند قرآن بخوانند یا نه، به سمت غرب خیابان.

آخرین کلمه اش در سرم تکرار می شد. ان شاء الله. ان شاء الله. یاد دوستی افتادم که همین دو روز پیش تعریف می کرد هر وقت از کسی می شنود ان شاء الله، می گوید ان شاء خودت!

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: