نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 25, 2010

We have to leave

هشدار: این نوشته در مورد اپیزود پایانی لاست است. اگر ندیده اید، نخوانید.

باورم نمی شود اپیزود پایانی لاست را دیده ام. باورم نمی شود سال های اضطراب و انتظار برای سیزن جدید یا اپیزود جدید لاست به پایان رسیده. دیگر تا دو صبح بیدار نمی مانیم که دوستی داون لود اپیزود جدید را به دستمان برساند. دیگر صبح زود بیدار نمی شویم که اپیزود جدید را از لینک مستقیم داون لود کنیم. دیگر در پایان هر اپیزود نفس حبس شده را بیرون نمی دهیم و به هم نگاه نمی کنیم. دیگر خواب جزیره را نمی بینیم.

اما آنچه از این ها باورنکردنی تر بود، دیدگاه و حال و هوای اپیزود پایانی بود. همیشه در انتظار بودم که لاست با حجم عظیمی از انفجار و مرگ و فریاد به پایان برسد. در انتظار ویرانی جزیره، یا به زیر آب رفتنش، یا مرگ های دلخراش همه ی عزیزانم در جزیره بودم. این تصور با دیدن مرگ آزارنده ی سعید عزیزم و مرگ متاثر کننده ی جین و سان پررنگ تر شد. در بخش نخست اپیزود پایانی هم با توجه به مرگ ها و زلزله هایی که اتفاق افتاد، همه جور پایان بدی را برای عزیزان در جزیره پیش بینی کردم.

اما..

اگرچه به یقین می دانم بسیاری از لاستی ها سکانس کلیسا را کلیشه ای و مزخرف خواهند دانست، من آن صحنه را دوست داشتم. من اپیزود پایانی را که همه اش خوشحالی و عشق بود، دوست داشتم. حتا اگر سکانس کلیسا کلیشه ای و مزخرف باشد. حتا اگر سکانس گفت و گوی جک و پدرش کلیشه ای و شعاری باشد. حتا اگر جزیره آن قدر خیالی باشد که یک بار چرخ دنده اش را سفت کنند یک بار زیرآبش را بردارند و آبش را خالی کنند. حتا اگر همه چیز مثل فیلم روح با یک نور درخشان سفید رو به بالا، تمام شده باشد.

من در اپیزود پایانی، با دیدن همه چیز خوشحال شدم، وقتی هرلی چارلی را دید و آن همه لبخندهای پهن زد و من می دیدم که هرلی چقدر چارلی را دوست دارد، اگرچه چارلی چیزی به یاد نمی آورد، وقتی سعید و شنون همدیگر را یافتند، وقتی سان و جین را زنده دیدم، وقتی جین گفت اسم دخترمان جیان است و می دانستم که دخترش را در آغوش خواهد گرفت، وقتی کلر دست چارلی را گرفت، وقتی سایر نازنین به جولیت که آن همه ازش بدم می آمد گفت I hate you baby، وقتی جان لاک اصلی از روی ویلچیر بلند شد، وقتی دزموند به الوییز اطمینان داد که دنیل را با خود نخواهد برد و وقتی جک بالاخره توانست چیزی را در جزیره فیکس کند.

اصلا، همین که همه دوباره در کنار هم بودند، گیریم مرده، مایه ی خوشحالی بود. و اصلا چه اهمیتی دارد که مرده بودند یا زنده، وقتی در کنار هم لبخند می زدند و یکدیگر را در آغوش می گرفتند؟

حالا دست کم وقتی به یاد چارلی بیفتم، آن صحنه ی دلخراش زیر آب را به خاطر نمی آورم، یا سان و جین را در آن سکانس مرگ متاثر کننده (و البته تایتانیکی) مجسم نمی کنم، و سعید عزیزم را نمی بینم که با یک بسته C4 پشت دری ناپدید می شود.

من خوشحالم. اپیزود پایانی لاست زیبا بود. مثل همه ی صد و سیزده اپیزود دیگر

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: