نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 22, 2010

چگونه فریادت نزنم

ساعت سه صبح با گودری که برای بار سوم در یک ماه گذشته صفر شده، به آخرین ای میل پاسخ داده ام و خوابیده ام و شش و نیم صبح بیدار شده ام که با قهرمان حرف بزنم که 39 ساعت از خانه دور بوده و 39 میلیون خبر داشتیم برای هم.

ساعت هشت و نیم قهرمان که تمام شب را در راه بوده می خوابد و من خمیازه کشان می خواهم چرت بزنم که چتی واجب تر از نان شب روی اسکایپ پیش می آید و ساعت نزدیک ده به پایان می رسد.

بیش از یک ساعت است که نشسته ام گودرم را اسکرول می کنم و می خندم و ناراحت می شوم و لایک می زنم و شر می کنم و نمی دانم چرا بیشتر خبرنگارهایی که می شناسم یک وبلاگ درست می کنند و خبرها را از این سو و آن سو کپی می کنند در آن و بعد باد به غبغب می اندازند که ما ژورنالیست ها…

یادم می آید بیشترشان نمی دانستند این گودر که من ازش حرف می زنم و همیشه خبرهایم از آن ها که دائم دارند پای سایت خبرگزاری ها سینه می زنند به روزتر است، چگونه موجودی است.

نشسته ام به سکوت یک روز تعطیل گوش می دهم و در سرم هی یکی می خواند:

تو با منی اما / من از خودم دورم…

*

گوش کنید

*

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: