نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 20, 2010

یک اتفاق ساده

ساعت ده و سی و یک دقیقه ی امروز صبح را باید یادم بماند.

*

یادم بماند که چقدر منتظر بودم شخص خاصی با من تماس بگیرد، تقریبا نه ماه، و فکر می کردم جیغ می کشم از خوشی، و فکر می کردم آن قدر بالا و پایین می پرم که همسایه ی پایینی می آید بالا اعتراض می کند، و فکر می کردم از خوشحالی زن همسایه ی پایینی را با آن سبیل های از بناگوش در رفته اش بغل می کنم و می بوسم.

یادم بماند که خواب نبودم، دراز کشیده بودم توی تخت و دلم می خواست دوباره خوابم ببرد و نمی برد. موبایلم در آشپزخانه به شارژر وصل بود. زنگ زد. صدای زنگش را از دو ماه پیش عوض کرده بودم و زنگ گوش خراش تلفن های سیاه رنگ زیمنس آلمان را گذاشته بودم. از تخت پریدم و دویدم به آشپزخانه. قهرمان از پای لپ تاپش بلند شد. ایستاد دم در آشپزخانه. من گفتم شماره را نمی شناسم. جواب دادم. مردی با لهجه ی کردی حرف زد. قهرمان را خواست.  فکر کردم چرا به گوشی قهرمان زنگ نزده. با بی تفاوتی گوشی را به قهرمان دادم. پرسید کیست. گفتم به گمانم همان پسر کردی که دکتر فلانی دیشب می گفت کمک می خواهد، همان که ساکن نوشهیر است. قهرمان گوشی را از من گرفت. من نشستم روی مبل.

یادم بماند که به قهرمان نگاه می کردم و غر می زدم با خودم که چرا هیچ صبحی آن قدر که دلم می خواهد نمی توانم بخوابم. حرف های قهرمان را نشنیدم. یکی از جمله هایش این بود: با چه کسی صحبت می کنم؟ و تکرار کرد: مته.

یادم بماند که دستم را کشیدم روی بازویم و به آرنجم نگاه کردم و با خودم گفتم حتما طرف یک برادر دارد به اسم دریل! و بعد فکر کردم باید به آرنجم کرم بزنم.

یادم بماند که قهرمان گوشی را قطع کرد. چرخید سمت من و گفت: خب، اومد. و من پرسیدم: واقعا؟ بعد رفتم دست شویی.

*

ساعت ده و سی و یک دقیقه ی امروز صبح را باید یادم بماند. نه جیغ زدم، نه خوشحال شدم، نه قلبم تپید، نه احساساتی شدم، نه قهرمان را در آغوش گرفتم، نه هیچ واکنش دیگری نشان دادم.

*

یادم بماند، من حتا آن آدمی نیستم که خودم! گمان می کنم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: