نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 13, 2010

اندر حکایت شهنازی که منم

یک خانمی رو فرض کنید با شوهر و بچه، اسمش رو بگذارید مثلا شهناز، بعد فرض کنید که این شهناز خانم سوادش در حد خواندن و نوشتنه، فوقش تا دبیرستان، شاید دیپلم هم داشته باشه اصلا، بعد کل زندگی ش از صبح تا شب خلاصه می شه در این که خونه رو تمیز کنه، غذا بپزه، ظرف ها رو بشوره، سر بچه اش داد بزنه، به جون شوهرش نق بزنه، فارسی وان ببینه، با مادر و خواهرش تلفنی حرف بزنه یا بره توی فکر و خیال های احمقانه ای مثل این که خواهرشوهرش پریروز فلان چیز رو گفته و زن همسایه دیروز باهاش سلام علیک نکرده.

بعد می شه به جزییات بیشتری فکر کرد، مثلا این که موهاش رو با مواد دکلره بور کنه، یا براش مهم باشه که ظرف های جهیزیه اش نشکنند، یا سه تا گردنبند طلا رو با هم به گردنش بندازه به اضافه ی هشت تا النگو توی دستش، یا جلوی مهمون بلوز آستین کوتاه بپوشه روسری هم سرش کنه، یا از حمام که دربیاد همون لباس های کثیف پیش از حمام رو تنش کنه، یا یک وقت هایی بخواد وسط بحث دیگران اظهار نظر کنه برگرده بگه دیشب از تلویزیون شنیدم تونی بلر که رییس جمهور آمریکاست می خواد با ملکه ی افغانستان ازدواج کنه.

بعد می شه مجسم کرد که خونه داری ش هم تعریفی نداره، چای هاش همیشه دم نکشیده یا سرده، پلوهاش یا شله یا کال، بچه همیشه سرتاپا کثیف و نامرتبه، سطل آشغال بو می ده، تمام ظرف ها ناقصند بس که بشقاب و کاسه از دستش افتاده شکسته، لباس ها رو که اتو می کنه یه جاهایی شون رو می سوزونه، نه اصلا لباس ها رو یک جوری می اندازه توی ماشین لباس شویی که همیشه همه شون به هم رنگ پس می دن، نه اصلا لباس ها رو توی تشت می شوره، توی حمام، چون فکر می کنه ماشین لباس شویی لباس ها رو خراب می کنه.

بعد می شه ضریب هوشی اش رو هم چیزی در حد ماهی حوض تعریف کرد، از این هایی که معنی هیچ شوخی ای رو نمی فهمند و هر وقت بقیه خندیدند، اون ها هم می خندند، از این هایی که از اول تا آخر فیلم رو نگاه می کنند، بعد نمی تونند بگن داستان فیلم چی بوده، از این هایی که مثلا کارتون تن تن و میلو تماشا می کنند بعد که می پرسی اسم سگه چی بود نمی دونند، از این هایی که روزنامه رو با حوصله از اول تا آخر ورق می زنند اما حتا تیتر یکش رو هم تا آخر نمی خونند، از این هایی که فقط بلدند تا بقالی سر کوچه برن و برگردند و هر جای دیگه ای بخوان برن باید آقاشون ببردشون.

بعد می شه حتا بچه ی این شهناز خانم رو هم زیر نظر گرفت، که مثلا توی خیابون می گه «نگاه کن این زنه داره رانندگی می کنه».

دیگه از بررسی «آقاشون» که معتقده زن فقط باید توی آشپزخونه و اتاق خواب باشه و روزی هزار تومن برای خرج خونه می گذاره سر تاقچه، خودداری کنید، اعصابتون می ریزه به هم.

خب، این شهناز خانم رو خوب مجسم کردید؟ الان می دونید دقیقا چه موجودیه دیگه؟
.
.
مدتیه من از نظر قهرمان شهناز خانمم. تازه خانم هم نه، شهنازم.

هیچ فرقی هم نداره که دیگران نظرشون چی باشه، با چه کسانی در تماس باشم، چه کسانی برام چه کارهایی بکنند، چه ای میل هایی در اینباکسم داشته باشم، چه پیام هایی توی فیس بوک و اسکایپ بگیرم، چی بنویسم، چی بگم، چی فکر کنم، چی بخوام…

من در قاموس قهرمان شهناز محسوب می شم.

.
.
.
بعد حتما دیده اید این کسانی رو که هر چی دلشون می خواد به آدم می گن، تا اعتراض کنی می گن «تو مشکل داری که به خودت می گیری»؟

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: