نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 11, 2010

گیرمان

می گم فردا بریم خونه ی مهناز این ها یا پس فردا بریم بهتره؟ می گه زشته آدم خونه اش این قدر نامرتب باشه بعد بره مهمونی.

می گم این آنتالیا رفتن ما چی شد پس؟ می گه این روزها نمی شه، خیلی کار داریم. می گم ببخشید چه کار داریم؟ می گه یک نگاه به دور و برت بنداز، می فهمی.

می گم می خوام با پریسا قرار بذارم برای رفتن به آرایشگاه توی هتل هیلتون، به نظرت بالاخره موهام رو چه کار کنم، رنگ کنم، های لایت کنم؟ می گه به نظرم اول باید وسایل شخصی ت رو از دور خونه جمع کنی.

می گم امروز با دخترک می ریم دامن جین براش بخریم و ناهار رو هم بیرون می خوریم، می گه واقعا با این وضعیت خونه الان وقت بیرون رفتن و خرید کردن نیست.

می گم احساس مریضی می کنم، می خوام دو روز بیفتم توی تخت، می گه باشه حتما این کار رو بکن، بعد یک نگاه طولانی چسبناک می اندازه به دور اتاق نشیمن.

گمونم اسم قهرمان رو باید به گیرمان تغییر بدم.
اما نه، همچنان فکر می کنم حضرت اجل بیشتر بهش میاد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: