نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 2, 2010

وقتی قهرمان در سفر است

ساعت 11 صبح گوشی ام رو گذاشتم توی جیبم و یک چای ریختم با یک کیک بردم سر میز کامپیوتر که بنشینم سر فرصت یک ای میل بزنم به کسی که قرار بود یک شماره تلفن رو بهش بدم.

ساعت 2 عصر خسته و هلاک لپ تاپ رو بستم و بلند شدم رفتم آشپزخونه. نایلون آشغال های بازیافتی رو گذاشتم دم در. پریز یخچال رو کشیدم که یخ های فریزرش آب بشه. به دخترک گفتم برای ناهار می ریم بیرون. یک نگاه انداختم به تماااااااااااام لیوان های کثیف روی کابینت و ایستادم به فکر کردن که از کجا شروع کنم. در حال فکر کردن دستم رو گذاشتم توی جیبم. دستم خورد به گوشی ام. یادم اومد ای میل نزدم هنوز.

برگشتم لپ تاپ رو روشن کردم. گفتم بمیری و زنده بشی گودر رو باز نمی کنم. عمرا.

ساعت 3 عصر در حال تایید کردن کادوهای بازی فارم ویل در فیس بوک، یادم اومد ای میل رو هنوز ننوشتم و نفرستادم.

الان ساعت 3 و نیمه وبدون فرستادن ای میل  دارم وبلاگ می نویسم. دخترک داره لباس می پوشه که برای ناهار بریم بیرون.  وقتی برگشتم ای میل رو می فرستم.

احتمالا!!!!!!!!!!!!

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: