نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 22, 2010

چلو برای کباب

فردا، جمعه 23 آوریل، یا به قول این‌ها نیسان، در ترکیه تعطیل رسمیه. روز کودک در ترکیه است، به قول خودشون چُجوک لار بایرامی.

دیروز خدمتتون عارض شدم که حضرت اجل (راستی چرا اسم ایشون رو در وبلاگم گذاشتم قهرمان؟ گیریم که قهرمان زندگی من باشه، چه اسمی بهتر از «حضرت اجل» بهش میاد؟؟) فرمودند برای جمعه برنامه نگذار که می‌ریم طبیعت‌گردی. کاشف به عمل اومد که زوجی از دوستان قدیمی و صمیمی‌شون رو یافته‌اند و اون‌ها فرموده‌اند که جمعه با جمعی از دوستان قدیمی و صمیمی‌شون دارند می‌رن یک جایی که نمی‌دونم کجاست یک آبشاری رو که نمی‌دونم اسمش چیه ببینند. فقط می‌دونم که راه دوره و هوا قابل پیش‌بینی نیست و از این قبیل.

امروز غروب دوستان در اسکایپ ظاهر شده و فرمودند که با یک مینی‌بوس دربست ساعت 6 صبح دم در خونه‌مون خواهند بود و برای صبحانه وسایل خریداری شده و برای ناهار بساط کباب و جوجه‌کباب مهیا شده و آن‌چه ما باید برداریم تی‌بگ و کافی‌میکس و لباس گرم است و پلو، به اندازه‌ی ناهار خودمون. هم‌چنین کمبود یخ دارند و باید به داد برسیم.

القصه، ساعت ده شب! دخترک رو بوسیدیم و فرستادیم بخوابه و آب رو در کتری به جوش آوردیم و تی‌بگ در لیوان گذاشتیم و پنج پیمانه برنج شستیم به نیت پنج تن (فکر کردیم حالا شاید یکی پلو نیاورده بود خواست یک لقمه با ما بخوره) و قابلمه‌ی برنج رو گذاشتیم روی آتیش و کمی نمک ریختیم و یک تکه کره هم انداختیم توش و با خودمون گفتیم حاج خانوم، تا این آب بجوشه شما بفرمایید یک چای با حاج‌آقا میل کنید.

سینی چای رو بردم خدمت حضرت اجل و دیدم آقامون دارن روی اسکایپ با آقای دکتر ایکس در کالیفرنیا حرف می‌زنند. من هم سکوت اختیار کرده و بازی محبوب این روزهام Social city رو توی فیس‌بوک باز کردم و همین طور که چایم رو طبق معمول با حرارتی در حد آب جوش می‌نوشیدم، مقادیری بازی کردم. بعد صحبت آقامون تموم شد و همین طور که چایشون رو طبق معمول با حرارتی در حد آب حوض می‌نوشیدند، صحبت‌هاشون رو بازگو کردند. بعد در راستای همون صحبت‌ها با موبایلشون به خانم ایگرگ در یازگوت یا یوزگات یا همچین چیزی زنگ زدند و مقادیر نسبتا زیادی صحبت کردند. من هم سکوت اختیار کرده و بازی محبوب ماه‌های گذشته ام Farm town رو توی فیس‌بوک باز کردم و مقادیری بازی کردم. بعد صحبت آقامون تموم شد و صحبت‌هاشون رو بازگو کردند. بعد در راستای همون صحبت‌ها روی اسکایپ به آقای زد در کایسری زنگ زدند و با ایشون مشغول گفت‌وگو شدند. من هم سکوت اختیار کرده و بازی نه چندان محبوبم Farm Ville رو توی فیس‌بوک باز کردم و مقادیری بازی کردم. بعد صحبت آقامون تموم شد و صحبت‌هاشون رو بازگو کردند. بعد…

نمی‌دونم چی شد که یادم افتاد برنج….. آب……. قابلمه‌ی روی گاز………………..

ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه! بود.

دویدم آشپزخونه که زغال‌ها رو از ته قابلمه بسابم که دیدم بابا.. دم خودم گرم.. زغال چیه.. این‌قدر آب ریخته بودم توی قابلمه که با این که شعله‌ی گاز زیاد بود باز هم هییییییییییچ زغالی در کار نبود. فقط یک مشکل کوووچووولووو وجود داشت، مواد توی قابلمه به یک کمی شیر و شکر احتیاج داشت تا بشه شیربرنج. یا کمی زعفران و شکر و بادام تا بشه شله‌زرد.

خب من در نهایت خون‌سردی برنج‌ها رو، یا در واقع اون خمیر سفیدرنگ رو، ریختم توی آب‌کش، و برگشتم نشستم پای لپ‌تاپم، چون بازی‌م نیمه‌کاره مونده بود. بعد همون طور با خون‌سردی از آقامون این‌ها پرسیدم که «راهی برای سفت کردن برنج شل سراغ داری؟»

حضرت اجل نه گذاشت و نه برداشت و گفت «خواستم بگم بذار خودم پلو بپزم‌ها، یادم رفت!!!!!!!!!!».

من رو می‌گی… من رو می‌گی… من رو می‌گی…

حضرت اجل با دیدن قیافه‌ام احتمالا، ادامه دادند که «چیه بابا، می‌خواستم تو زودتر بری بخوابی، فردا باید صبح زود پاشی».

القصه، ما بازی‌مون رو به پایان رسوندیم، home فیس‌بوکمون رو چک کردیم، رفتیم اون مواد سفید توی آب‌کش رو ریختیم توی یک قابلمه‌ی دیگه و گذاشتیم یخ‌چال که در روزهای آینده به خورد خانواده بدیم، پنج پیمانه برنج شستیم به نیت پنج تن (فکر کردیم حالا شاید یکی پلو نیاورده بود خواست یک لقمه با ما بخوره) و قابلمه‌ی برنج رو گذاشتیم روی آتیش و کمی نمک ریختیم و یک تکه کره هم انداختیم توش و با خودمون گفتیم حاج خانوم، تا این آب بجوشه شما بفرمایید یک پست وبلاگی در مدح حاج‌آقا بنویسید.

اما این توبمیری از اون توبمیری‌ها نبود. لپ‌تاپ رو که اصولا ازش به شکل دسک‌تاپ استفاده می‌کنم (خدا نکنه من به یک مبلی.. میزی.. صندلیی.. چیزی.. عادت کنم، دیگه فیل من رو از اون جا بلند نمی‌کنه بنشونه جای دیگه) برداشتم و بردم آشپزخونه که هم برنج رو مدیریت کنم، هم شرح ماوقع «خواستم بگم بذار خودم پلو بپزم‌» رو بنویسم. هی نوشتم و هی برنج رو دید زدم، هی نوشتم و هی برنج رو چشیدم، تا این که دیدم وقتشه و برنج رو ریختم توی آب‌کش و دیدم ای دل غافل!!! کاله!!!

حالا در ساعت دوازده و سی و شش دقیقه‌ی بامداد، پنج پیمانه پلوی کاملا شل داریم و پنج پیمانه پلوی کاملا کال و حال نداریم که اعلام کنیم تا سه نشه بازی نشه و داریم فکر می‌کنیم که اصلا آیا ما نبودیم که کباب رو دوست داشتیم با نون بخوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: