نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 22, 2010

نه تل نه گل‌سر!

با دخترک راه افتادیم بریم بیرون. قهرمان گفت «باز نرید هر چی پول دارید بدید تل و گل سر بخریدها…».

رفتیم توی پارک نشستیم ابرهای بهاری رو تماشا کردیم. از گل‌های بهاری عکس گرفتیم. رفتیم دونه به دونه‌ی باربی‌های یک فروش‌گاه رو دید زدیم و فهمیدیم که عروسک Merliah رو هم آورده‌اند، همون باربی کارتون Barbie in a mermaid tail رو. غر زدیم که قیمتش مثل همه‌ی باربی‌های جدید زیاده، به پول ایران 42 هزار تومن. به هم یادآوری کردیم که مثل همه‌ی باربی‌های جدید یک ماه نشده قیمتش می‌رسه به نصف. رفتیم ناهار خوردیم، غذایی که خیلی دوست داریم، غذایی که حتا وقتی درخواست می‌کنیم آجی‌سیز (بدون فلفل) باشه، باز خیلی تنده، اما ما دوست داریم. روبه‌روی هم نه، پیش هم نشستیم. دو تا کوکاکولا سفارش دادیم، با این که یک‌شنبه نبود. به روی خودمون نیاوردیم که قانون قهرمان رو شکسته‌ایم و روزی غیر از یک‌شنبه داریم کوکاکولا می‌خوریم. یکی‌ش رو باز کردیم، دو تا نی رو گذاشتیم توش و با هم ازش خوردیم. نی‌ها هم‌رنگ بودند، سر یکی‌ش رو دادیم بالا، سر یکی‌ش رو دادیم پایین، که اشتباهی از نی اون یکی نخوریم. هوا بارونی شد. دسر سفارش دادیم با چای. نشستیم آروم آروم خوردیم و بارون رو تماشا کردیم. بارون تموم شد. رفتیم قدم زدیم. رسیدیم به یک پاساژ. گفتم دلم از این دست‌بندهای نخی یا چرمی یا یک چیزی از این چیزها می‌خواد. مغازه‌ی اولی داشت. شبیه دست‌بند نقش اول سریال Flash forward بود. یک دونه آبی و قرمزش رو برای خودم خریدم. یک ساعت مچی داشت با طرح بربری. دخترک گفت چه مسخره، بندش بربری است صفحه‌اش شانل. من ندیده بودم. نفهمیده بودم. حواسم به بندش بود همه‌ش. رفتیم مغازه‌ی بعدی. دخترک یک تل صورتی خرید با یک پاپیون خیلی خیلی گنده روش. شبیه پاپیون‌های کارتونی بود. انگار دخترک آلیس بود در سرزمین عجایب. من یک انگشتر خریدم که خیلی شبیه انگشتری بود که دستم بود. دوستش داشتم اما. رفتیم مغازه‌ی بعدی. من یک روژلب دو طرفه خریدم، یک طرفش کم‌رنگ بود یک طرفش پررنگ. دخترک یک دست‌بند سیاه خرید که یک مهره‌ی چوبی وسطش کار شده بود. از پاساژ رفتیم بیرون. هوا بارونی نبود. قدم زدیم. گل‌های بهاری رو تماشا کردیم. دور یک میدون چرخیدیم. یک مغازه‌ دیدیم که همه چیز داشت. رفتیم توش. دخترک یک بسته حباب‌ساز خرید، پر از وسایل جانبی، انگار که مثلا باهاشون می‌شه حباب ستاره‌ای ساخت، یا ده تا حباب هم‌زمان، می‌دونستیم که وسایل جانبی‌ش کار نمی‌کنه، می‌دونستیم همون حباب‌های معمولی رو می‌سازه، می‌دونستیم مایعش که تموم بشه با هیچ مایع ظرف‌شویی‌ای نمی‌شه دوباره اون ماده رو ساخت که حباب تولید بشه. من یک سرشیر خریدم، از این‌ها که به سر شیر ظرف‌شویی وصل می‌کنند تا آب رو مثل دوش حمام بپاشه این ور اون ور. یک سه‌راهی خریدم برای وقت‌هایی که هم من هم قهرمان هوس می‌کنیم با لپ‌تاپ‌هامون روی مبل بنشینیم. من هی گفتم سه‌راهی دخترک هی گفت پنج‌راهی. می‌گفت این جای پنج تا دوشاخه داره، سه‌راهی نیست. یک جای دست‌مال کاغذی خریدم، از همین‌ها که ترک‌ها خیلی دوست دارند، دست‌مال‌های اکونومیک می‌خرند، بدون جعبه و با بسته‌بندی نایلونی، بعد دونه به دونه تا می‌کنند می‌چینند توی این جادست‌مالی‌ها. اسمشون چی می‌تونه باشه جز جادست‌مالی؟ قهوه‌ای تیره بود، لبه‌اش هم نگین داشت. فروشنده داشت گرون حساب می‌کرد. بهش گفتم قیمتش این‌قدر نیست، اون‌قدره. خندید گفت نه همین قدره. خنده‌اش قشنگ نبود. انگار که یعنی «تو نمی‌فهمی من چی می‌گم». واسه‌ی یک چیزی در حد 350 تا یک تومنی سر حرفم موندم. دعوامون نشد اما. جادست‌مالیه رو هم پس ندادم. به قیمتی که خودم می‌گفتم درسته، خریدمش. بیرون که اومدیم بارون می‌بارید. قطره‌هاش درشت بود. توی مغازه چتر هم دیده بودیم. برگشتیم تو. قیمتش خوب بود. مدل‌هاشون رو دوست نداشتم. گفتم نمی‌خوام این جوری هول‌هولکی واسه‌ی خودم چتر بخرم، می‌خوام چترم رو دوست داشته باشم. زیر بارون دویدیم با هم. از سایه‌بون این مغازه تا سایه‌بون اون مغازه. دویدیم و خندیدیم. یک دو سه می‌گفتیم بعد می‌دویدیم. وقتی می‌رسیدیم غش می‌کردیم از خنده. باز روز از نو روزی از نو. رسیدیم به همون پاساژ اولی. موندیم اون تو تا بارون بند بیاد. یک جفت کفش خریدم برای باشگاه. طرح آدیداس. از اون‌هایی که اگه قهرمان توی هر مغازه‌ای می‌دیدش می‌گفت «از این‌ها که تو دوست داری». اصلا مدلش بدجوری استاندارد من بود، استاندارد خواسته‌های من برای شکل یک کفش ورزشی. گرون نبود. ارزون هم نبود البته. فروشنده خوش‌اخلاق بود. چهارپایه گذاشت برای من و دخترک. گفت چای می‌خوریم یا نه. چونه زدم باهاش. قیمت رو یک لیره یک لیره کم می‌کرد. بهش گفتم زمان کمه، زندگی کوتاهه، یک لیره یک لیره کم نکن، طول می‌کشه، پنج لیره پنج لیره کم کن قیمت رو. خندید اول. بعد سکوت کرد. انگار فکر کرد یک دقیقه. بعد یک‌هو کوتاه اومد. گفت حالا که زندگی کوتاهه این‌قدر بده. قیمتش پنج لیره بیش‌تر از اونی بود که من می‌گفتم. قبول کردم. تا وقتی از مغازه می‌اومدیم بیرون توی فکر بود انگار. از پاساژ اومدیم بیرون. بارون بند اومده بود. قدم زدیم تا باشگاه. پنج دقیقه دیر رسیدیم. تند تند لباس عوض کردم. تند تند خودم رو گرم کردم. دخترک نشسته بود نگاه می‌کرد. گفتم پاشو تو هم بیا. اومد با من راه رفت. بعد دوید. بعد حرکات کششی انجام داد. هم‌باشگاهی‌ها می‌خندیدند، دست می‌کشیدند به سرش. استپ رو نتونست انجام بده. من هم آخرش کم آوردم. داغ کرده بودم. یادم رفته بود آب بخرم. دلم می‌خواست بطری آب کسی رو بردارم سر بکشم. دخترک گفت دلم براتون می‌سوزه. فوت می‌کرد توی صورتم. کلاس تموم شد. بیرون باشگاه هوا خنک بود. قهرمان زنگ زد گفت برای جمعه برنامه نگذار، می‌ریم طبیعت‌گردی. نون خریدیم برای شام. برگشتیم خونه.

از در که وارد شدیم قهرمان گفت «تل‌ها و گل‌سرها رو نشونم بدید ببینم…»

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: