نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 10, 2010

این حق من نبود..

حسود شده‌ام، حسود، و به همه‌ی آن‌هایی که دی‌شب، پنج‌شنبه 8 آوریل که نمی‌دانم می‌شود چندم فروردین، در تهران بوده‌اند حسودی‌ام می‌شود، که می‌توانستند عصر بروند آرایش‌گاه و سایه‌ی چشم‌هایشان را با لباس‌های شب سنگ‌دوزی شده‌شان ست کنند و بروند ملاصدرا از سوپر گل سبد زیبای پر از رز سرخ سفارشی‌شان را تحویل بگیرند و بروند فرمانیه، کوچه‌ی …، پلاک … و تو را ببینند و تو را ببوسند و به مادر و پدرت تبریک بگویند و به همسرت یادآوری کنند که چه خوش‌بخت است با داشتن تو و به بخت کوتاه پسرهای مجرد فامیلشان لعنت بفرستند که هم‌چون تویی را از دست داده‌اند.

حسودی می‌کنم به همه‌ی آن کسانی که کنار تو بودند در دقایقی که حق من بود کنار تو باشم تا تو غر بزنی به جان من و جان من به قربان تو و غر زدن‌هایت برود و تو گلایه کنی از مادرت و من به زبان تو را تایید کنم و به دل مادرت را، که من هم دختری دارم به سرکشی و نازنینی تو.

حسودی می‌کنم به هر کسی که تو را دست در دست همسر آینده‌ات دید و اشک ریخت یا لب‌خند زد و من نبودم، من نبودم که ببینم، من نبودم که هر دویتان را تنگ در آغوش بگیرم و با وسواس مادری تو را به او بسپارم و بگویم که این دخترک از گل نازک‌تر است، نبینم روزی را که بیاید در آشپزخانه‌ی من بنشیند و از دست تو اشک بریزد.

حسودی می‌کنم به کسی که با تو ژورنال‌های مدل لباس را ورق زد، کسی که با تو به خیاطی آمد تا لباس نامزدی‌ات را پرو کنی، کسی که از او پرسیدی این کفش بهتر است یا آن یکی، کسی که به جانش غر می‌زدی در تمام روزهای سخت پیش از مراسم که می‌دانم چه‌ها گذشته است بر تو تا هم خودت را راضی کنی هم مادرت را.

حسود شده‌ام، حسود، و در این نیمه‌شب جمعه 9 آوریل که نمی‌دانم می‌شود چندم فروردین، نشسته‌ام به عکس تو و او نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم و هیچ نمی‌دانم گریه‌ام از سر شادی است برای خوش‌بختی تو یا غصه‌ی نبودنم در شبی که این همه منتظرش بودم…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: