نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 9, 2010

کاش بعضی وقت‌ها یک ذره خنگ می‌شدی…

… شاید هم در حال دریافت یک تحولی یا در حال یک نو شدن و تولدی. همیشه قبلش یک دوره‌ی سرد تلخ گس بی‌مزه‌ی بی‌معنی هیچ و پوچ هست، گاهی کوتاهه، بعضی وقت‌ها طول می‌کشه، ولی بعدش دوباره ابرها می‌آن می‌بارن، آسمون آفتابی می‌شه، دشت و دره‌ها باز هم سبز می‌شن، سبزه‌ها قد می‌کشند گل می‌کنند، گل‌ها هی ناز می‌کنند باز می‌شن بسته می‌شن، بلبل رو عاشق می‌کنند، پروانه‌ها شیدا می‌شن، می‌رن سراغ نور، دور دور، گم می‌شن هیچ وقت پیدا نمی‌شن، زنبورها بار عسل برمی‌دارند، شاعرها باز دنبال کاغذ می‌گردند یا قلم، تا باز هم رو کاغذها خط بکشند، خط و خط و خط و خط، کی می‌فهمه خط‌خطی‌های اون‌ها معنی داره، هیچ‌کی، غیر از یک کسی که مثل تو بتونه بفهمه و فکر کنه به معنی‌ها…

.

.

.

بخشی از نامه‌ی اهورای نازنینم، دریافت شده در جمعه 9 آوریل 2010، ساعت 21:13

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: