نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 9, 2010

جمعه تعطیل نیست

خسته‌ام و بی‌حوصله و تلخ و سلول به سلول بدنم پر از احساسات منفی و هی فکر می‌کنم به کسی که فلان کار را کرد و کسی که بهمان چیز را گفت و کسی که ای‌میل زد و کسی که در فیس‌بوک من را از لیست دوستانش حذف کرد و کسی که آمد و کسی که نیامد و کسی که بی‌موقع زنگ زد و کسی که اصلا زنگ نزد و کسی دیگر و کسی دیگر و کسی دیگر…

بعد باز یادم می‌آید که قهرمان هر بار می‌گوید «فرض کن اصلا با این آدم آشنا نمی‌شدی…» و من نمی‌دانم چرا هی با آدم‌ها آشنا می‌شوم و هی ازشان نارو می‌خورم و هی ازشان بدم می‌آید و هی تصمیم می‌گیرم که دیگر به هیچ سلامی پاسخ ندهم و هی خودم می‌روم به کسی سلام می‌کنم و هی پشیمان می‌شوم و هی و هی و هی…

بعد باز با خودم شعر می‌خوانم که «هم‌چنان که تو را می‌بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند» و چه طناب‌های داری که از سر شانس یا تدبیر از دور گردنم باز شد و چه طناب‌های داری که من را کشت و چه طناب‌های داری که هنوز بر گردن من است…

باز شب می‌شود و نیمه‌شب می‌شود و من که در همه‌ی نیمه‌شب‌های زندگی‌ام تصمیم گرفته‌ام که از فردا کوه را جابه‌جا کنم و شاخ غول را بشکنم و بشوم آن ساروی‌کیجایی که بیست سال است منتظرش هستم، باز تصمیم می‌گیرم که فردا، همین فردا که جمعه است و تعطیل نیست کمر همت بربندم و ایکس و ایگرگ و زد را از فیس‌بوکم حذف کنم و به تلفن ای و بی و سی جواب ندهم و ای‌میل‌های ال و ام و ان را اسپم کنم و وبلاگ اچ و آی و جی را از گودرم پاک کنم و اصلا من آنم که رستم بود پهلوان…

بعد فردا می‌شود که جمعه است و تعطیل نیست و من هیچ کاری نمی‌کنم که بشوم آن ساروی‌کیجایی که بیست سال است منتظرش هستم و باز شب می‌شود و نیمه‌شب می‌شود و تصمیم‌هایم را می‌گذارم برای دوشنبه، که فردا شنبه است و دیگر شنبه اول هفته نیست، آخر هفته است و من هم انگار سر و ته شده‌ام و هم جمعه تعطیلم هم یک‌شنبه و نه شنبه اول هفته‌ی من است نه دوشنبه و چقدر خوابم می‌آید در ساعت دو و سی و شش دقیقه‌ی بامداد جمعه 9 آوریل که نمی‌دانم چندم فروردین است.

خوابم می‌آید و نوشتنم می‌آید و تلخم و سلول به سلول بدنم پر از احساسات بد است و دلم می‌خواهد بلوز و شلوار سفیدم را بپوشم و بروم سر کلاس یوگا تا مربی‌ام که مدام به دنبال‌چه می‌گفت دمبلیچه و تمرکزم را به هم می‌زد، وسط تمرین بیاید دستش را بکشد روی آن قسمت همیشه دردناک پایین گردنم و بخواهد که انرژی‌های منفی را از مهره‌های پایین گردنم دور کنم تا گرهش باز شود و باز یاد داستان منیرو بیفتم و آن مردی که پشت کوه بود و زغال گداخته می‌گذاشت روی گره‌های بدن مردم، و باز صبر کنم تا آن دقایق آخر که مربی‌ام می‌گفت باید رها بشوم، رها کنم خودم را، و دراز بکشم روی تشک یوگای آبی‌رنگم که الان نمی‌دانم کجای جهان است و خیره شوم به سقف، و گوش بدهم به صداهای کلاس ایروبیک که همیشه بعد از ما می‌آمدند و با ترانه‌های دی‌جی‌علی‌گیتر خودشان را گرم می‌کردند.

جدا چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود صبور، سرگردان، فرمان ایست داد…

دلم یک ساروی‌کیجای تازه می‌خواهد، یکی که نه منتظر اول هفته باشد نه گریزان از آخر هفته، یکی که در هر لحظه مشغول کاری باشد که باید…

دلم یک تنهایی ناب می‌خواهد، از آن‌ها که بعدش می‌شود غزلی تازه نوشت…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: