نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 6, 2010

مسواک انگلیسی من

کامپیوترم درست شد. خیلی ساده، یک جایی را پیدا کردیم به اسم ماکسی‌فیلم، که دو تا جوان باادب اداره‌اش می‌کنند و انگلیسی هم ای.. کمی بلدند. فیلم‌های جدید هالیوودی را از این‌ها می‌خریم، چهار تا فیلم روی یک دی‌وی‌دی، پنج لیره، سه هزار و پانصد تومان. بعد یک کسی را دارند در زیرزمین همان مغازه‌شان که لپ‌تاپ تعمیر می‌کند و انگلیسی را از این دو تا هم بیش‌تر بلد است. بعد تازه با ویندوز انگلیسی هم بلد است کار کند و مثل باقی جاها فقط ویندوز ترکی ندارد.

بعد، یک روز که قرار بود تلفن ثابتمان و اینترنت پرسرعت خانگی‌مان هم‌زمان وصل شود، همین یک هفته پیش، زد به سرم که حالا دعوای من و قهرمان سر مسواک شخصی‌اش (آخر من این عبارت را به کجای وبلاگم لینک بدهم؟ وقتی که وبلاگم به رحمت خدا رفته است؟) بیش‌تر می‌شود، و پا شدم وبلاگ و درایور اکسترنالش را (که آن هم دو ماه پیش از خود لپ‌تاپ به کما رفته بود) زدم زیر بغلم و رفتم ماکسی‌فیلم.

پسره‌ی زیرزمینی را صدا کردند و آمد بالا، اول درایور را تست کرد، درایوری که دو ماه تمام فقط با سنجاق ققلی باز می‌شد و سه ماه هم بود که حتا یک سی‌دی یا دی‌وی‌دی را نچرخانده بود، مثل قند حبه کار کرد. انگار نه انگار که هرگز مشکلی داشته باشد. گفت که لابد سیم اتصالش مشکل داشته. خواست بهم از این یو اس بی‌هایی که یک سرش کوچک‌تر است بفروشد. گفتم صد تا از این‌ها در خانه داریم، و بی‌هوا فکر کردم به آن جعبه‌ی پارچه‌ای تاشو که شش هزار تومان از شهروند خریده بودم و زیر میز کامیپوتر بود و پر از سیم و فیش و یو اس بی. بعد یادم آمد که نه جعبه‌ای هست و نه میز کامپیوتری و نه صد تا یو اس بی. اما خب، پنج تا را باید داشته باشیم. گیریم که توی یک نایلون سفید باشند زیر یک میز ساده‌ی سفید که کامپیوترها رویش هستند.

بعد شروع کرد قیمت ویندوزهای اصل را برایم گفتن. بهش گفتم که لپ‌تاپم ویندوز دارد و فقط کافی است آن را repair کند. ده دقیقه هم نشد که لپ‌تاپ را عین روز اول تحویلم داد و بیست لیره گرفت، چهارده هزار تومان. نه فایلی حذف شده بود نه حتا بک‌گراندش عوض شده بود نه هیچی.

خوش و خرم برگشتم خانه و هی فکر کردم به این که وقتی خراب شد وبلاگم هنوز بود، و تویش نوشتم «کسی می‌دونه چرا مسواکم بوت‌ریکوردش رو گم کرد؟». اما باقی پست یادم نیامد، با این که چند خط بیش‌تر نبود.

بدی ماجرا این‌جاست که قهرمان گفت نه، حتما باید ویندوزش recover یا restore یا نمی‌دانم ری‌چی‌چی بشود. و زد لپ‌تاپ را جوری تحویل من داد انگار همین الان از شکم مادر درآمده. حالا باز برای فارسی نوشتن باید منتظر بشوم قهرمان برود بیرون، یا برود بخوابد که بروم سراغ مسواکش. و برای فارسی‌دار! شدن لپ‌تاپم لابد یکی دو ماه منتظر بمانم.

بعد، همین دو هفته پیش بود که می‌نالیدم چرا قهرمان برایم پک سیمز 3 را نمی‌خرد، و هر دو روز یک بار می‌گفتم «تو به من عیدی چی دادی؟» و می‌گفت کیف، و باز نمی‌شد که بگویم «به جای عیدی‌ای که برایم نخریدی این سیمز 3 را بخر»، چون عیدی را خریده. بعد، همین دو روز پیش بود که با دخترک رفته بودیم کیزیلای (محله‌ای در آنکارا که مرکز کتاب‌فروشی‌ها و گشت و گذار دانش‌جوها و .. است) بگردیم و عکس بگیریم، توی یکی از دی‌وی‌دی فروشی‌ها سیمز را دیدم هفت لیره، حدود پنج هزار تومان. شب آمدم با افتخار و اقتدار سیمز را ریختم روی لپ‌تاپ، هر کاری کردم run نشد. آی بهم برخورد. نه که حالم بابت چند روز گذشته خیلی خوب بود، گریه‌ام درآمد. قهرمان تعجب کرد که کار نکردن سیمز هم گریه دارد؟ گفتم احساس کردم شده‌ام فلانی، هیچ کاری را خودم نمی‌توانم انجام بدهم، هی باید بگویم قهرمان این را فارسی کن، قهرمان browser کار نمی‌کند، قهرمان سیمز را نصب کن، قهرمان اینترنتم قطع شده.. ای بابا..

عجالتا هنوز حس «فلانی» بودن دست از سرم برنداشته. به جایش کم‌خوابی هم اضافه شده. امشب تا یک و نیم بیدار ماندم که قهرمان برود بخوابد، بیایم این چند خط را بنویسم.
.
.
.
پ.ن. شاید باز حس نوشتنم برگردد.. شاید..

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: