نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | آوریل 6, 2010

بعد…

بعد، حالم بد شد، خیلی، یک جوری که اصلا هم عجیب نبود، یا این جوری نبود که مثل دفعات دیگری که حالم بد می‌شد نباشد. مثل همیشه اول دخترک را دعوا کردم، که چرا این طوری حرف می‌زنی و لحنت شده مثل لحن بچه‌ی فلانی که خیلی هم بچه‌ی بی‌خود مزخرفی است، بعد، قهرمان گفت که ببین حواست باشد تو الان از چیز دیگری ناراحتی، به این بچه ربط ندارد، بعد، وجدانم درد گرفت به دخترک گفتم می‌برمت به کبوترها گندم بدهی، شاد شد بچه‌ام، یادش رفت چه داد مسخره‌ای سرش زده بودم.

بعد، مثل همیشه که حالم بد می‌شود یک عالمه رنجش بی‌خودی ریخت توی دلم، مثلا دیگر به قهرمان نگاه نمی‌کردم وقتی حرف می‌زدم، هر چقدر هم می‌گفت تو مشکلی با من داری، می‌گفتم نه، خب نداشتم، فقط حالم بد بود.

بعد، نه خوردن یک سطل! KFC حالم را خوب کرد، نه دو ساعت نشستن در استارباکس و تماشای جوان‌ها که چه زندگی نرمالی دارند و فکر کردن به گذشته‌های خودمان که چه زندگی آنرمالی داشتیم. مثلا دیدم که دخترک از دانش‌گاه یا باشگاه یا یک «گاه» دیگر آمد و یک لیوان کاپوچینو برای خودش خرید و روی یکی از مبل‌ها ولو شد و پاهایش را هم جمع کرد زیر خودش و نشست به کتاب خواندن. کم‌کم لم داد و چنان غرق در کتابش بود که دلم می‌خواست همان لحظه جومپا لاهیری یک کتاب تازه نوشته باشد و امیرمهدی حقیقت ترجمه‌اش کرده باشد و چاپ هم شده باشد و به دست من هم رسیده باشد و من یک لیوان چای سیاه انگلیسی سفارش بدهم و روی آن یکی مبل روبه‌روی دختر که خالی بود، همان جوری ولو شوم و غرق شوم در داستانی که زمان و مکان حال را از یادم ببرد. یا مثلا دیدم سه تا دختر را که نمی‌دانم موضوع کارشان چه بود و آیا تحقیق بود یا بازی بود یا چیز دیگری که سه حرف را پرینت گرفته بودند روی کاغذ قهوه‌ای کم‌رنگ، یعنی سه حرف سه حرف، و نشسته بودند سر حوصله و با خوشی و آرامش وسایلشان را روی میز پهن کرده بودند و یکی‌شان حروف را قیچی می‌کرد، یکی‌شان کاغذهای A4 سفید را به چهار قسمت تقسیم می‌کرد و آن یکی هر سه حرف را روی یک تکه کاغذ می‌چسباند. بعد یکی‌شان کاغذها را گرفت دستش و به یکی دیگر نشان می‌داد و او که حروف را می‌دید، اولین کلمه‌ای که به فکرش می‌رسید می‌گفت و نفر سوم می‌نوشت روی کاغذ. بعد با لیستی که از قبل داشتند مقایسه کردند و مثلا دیدند کلمه‌ی تلفن را گفته تلویزیون. بعد اشتباه‌ها را شمردند و کلی خندیدند و جیغ و ویغ کردند و بعد آینه‌هایشان را درآوردند خودشان را تماشا کردند و رفتند.

بعد من یادم آمد که مثلا من و پرستو یک بار رفتیم کافی‌شاپ پاراج یک چیزی خوردیم و لابد پرستو قهوه سفارش داده بود مثل همیشه و شکرش کم بود و هی غر می‌زد و من که می‌خواستم طرف را صدا کنم برایمان شکر بیاورد، پرستو سختش شده بود که حالا آیا درست است درخواست شکر کنیم؟ چند سالمان بود همه‌ش؟ بعد این‌جا توی استارباکس این دخترها چند سالشان است؟ حالا گیریم که همه از این که من این‌قدر عاشق استارباکسم خنده‌شان بگیرد، قهرمان هم کافه‌های کیزیلای را بیش‌تر دوست دارد که توی محوطه‌ی بیرونش بنشیند و آب‌جو بنوشد و من و دخترک عاشق استارباکسیم که بنشینیم آن‌جا و دخترک فراپاچینوی شکلاتی‌اش را بگذارد کنار دستش و در اینترنت بازی کند و من چای سیاه انگلیسی‌ام را بنوشم و مردم را تماشا کنم و بروم توی نخ دختر و پسری که با دوستانشان می‌خندند و از زیر میز دست‌های هم را سفت گرفته‌اند، یا مردی که روزنامه را می‌گیرد جلوی چشمش و هیچی از اخبار آن نمی‌فهمد بس که حواسش جای دیگری است و چشم‌هایش کیلومترها از صفحه‌ی روزنامه به دورند.

بعد، دو سه روز مثل اسب در فیس‌بوک بازی کردم، یعنی کار و زندگی را رها کردم و نشستم به بازی، بعد، توی هر کدام از بازی‌ها دو سه level بالا رفتم، بس که کاشتم و برداشت کردم و پختم و شستم. بعد، کیف کردم که توی farm town دو تا کارخانه خریدم و یک نانوایی و توی farm Ville یک دنیا وسیله‌ی بی‌خودی را فروختم و به جایش یک seeder و یک harvester خریدم و توی café world یک اجاق گاز جدید خریدم که با یک کلیک غذا می‌پزد. بعد، گردنم درد گرفت و دستم درد گرفت و دو شب تا خود خود صبح، تا وقتی آسمان روشن شد و صدای اذان از تمام مساجد شهر که یکی و دو تا هم نیستند بلند شد، نشستم بازی کردم و فردایش به قهرمان گفتم مثلا تا ساعت دو یا سه بیدار مانده‌ام فقط، که دعوایم نکند.

بعد، خب کم‌خواب شدم و باز حالم بدتر و بدتر شد.

بعد، گاهی وقتی حالم بد است کار کردنم می‌آید، و این طوری شد که دیروز اتاق خوابمان را تکاندم، بی‌چاره از خانه‌تکانی جا مانده بود. و خوبی‌اش به این است که وقتی آدم پر از احساسات منفی و نفرت از آدم‌ها و ناامیدی و این جور چیزهاست، هی وسیله است که می‌اندازد دور، نه یادگاری بودن چیزی برایش مهم است نه دوست داشتن لحظه‌ای که آن را خریده نه خاطره‌ای که هر چیزی با خودش دارد. و این طوری شد که شلوار راحتی قرمز و سیاه چهارخانه‌ام را که از بازار ترکمن‌های ساری خریده بودم و عاشقش بودم و هر چقدر درزهایش باز می‌شد باز می‌دوختم و می‌پوشیدم، تبدیل کردم به دستمال آشپزخانه.

بعد، یک چیز تازه کشف کردم در مورد خودم، یعنی در مورد آن من ناراحتی که وقتی حالم بد می‌شود کنترل اوضاع را به دست می‌گیرد، این که این جور وقت‌ها حمام که هیچ، مسواک هم نمی‌زنم، یعنی اصلا کرکره‌ها را کلا می‌کشم پایین و تابلو می‌زنم «ساروی‌کیجا تعطیل است»، بعد، طبیعی است که آشپزخانه هم تعطیل می‌شود، یعنی روز اول ناهار نیمرو خوردیم و شام یخ‌چال را پاک‌سازی کردیم، روز دوم ناهار ساندویچ خریدیم و شام ژامبون خوردیم (چرا دیگر هیچ کسی به ژامبون نمی‌گوید کالباس؟ مگر وقتی که می‌خواهند کلی حرف بزنند و می‌گویند سوسیس-کالباس؟) و روز سوم دیگر کلا طرف آشپزخانه نرفتم، چون وقتی ناراحتی‌ام به روز سوم می‌رسد که دیگر یعنی خیلی ناراحتم. آن وقت قهرمان از آن غذاهایی برایمان پخت که بویش تا هفت خانه آن طرف‌تر می‌رود، و من این قدر رفتم ناخنک زدم که شوخی‌شوخی دعوایمان شد و من حالم خوب شد، چون پروسه‌ی کش رفتن تکه‌ای از غذا وقتی که روی گاز است و قهرمان بالای سرش نگهبانی می‌دهد خیلی لذت‌بخش است.

بعد، غذای خوب هم که یعنی حال خوب..

حالا من خوبم. یعنی اصلا سه چهار روز که می‌گذرد موضوع کم‌رنگ می‌شود و آدم نمی‌داند چرا آن همه ناراحت شده بود. آن هم وقتی که قهرمان مثل همیشه می‌گوید با خودت فکر کن اگر اصلا این آدم‌ها را نمی‌شناختی این احساس‌ها را پیدا می‌کردی؟ و خب لابد جواب من منفی است، نمی‌دانم، بعد، باز یادم می‌افتد که هنوز یک عمر زندگی در پیش روی من است، گیریم که نصفش، نه، یک‌سومش هم گذشته باشد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: