نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 11, 2010

من گی هستم، 22 ساله.

نشسته روبه‌روی دوربین، حرف می‌زند و گریه می‌کند.

من دخترک شش سال و نیمه‌ام را سخت در آغوش فشرده‌ام و هزار بار بوسیده‌ام و از مسواک زدنش مطمئن شده‌ام و شب به خیر گفته‌ام و هدفون صورتی او را به گوش گذاشته‌ام و می‌شنوم که پسر 22 ساله‌ای دلش برای مادرش تنگ شده است و از دوری مادرش گریه می‌کند.

او حرف می‌زند و من حرف‌هایش را تند و تند در یک صفحه‌ی word تایپ می‌کنم و بالایش می‌نویسم: شماره‌ی فایل صوتی، DM200057، و هی نگاه می‌کنم به نوار آبی رنگ پایین برنامه‌ی media player تا ببینم کی تمام می‌شود که بروم بخوابم.

او نشسته روبه‌روی دوربین، حرف می‌زند و گریه می‌کند.

به موهایش نگاه می‌کنم که کاملا آراسته است و به ناخن‌هایش که بسیار تمیز و با دقت مانیکور شده است و به گوشواره‌هایش که چقدر زیبایند و یادم می‌آید دو هفته پیش از خانه‌ی کسی مانند او بیرون آمده‌ام و به دست‌هایم ژل آنتی‌باکتریال مالیده‌ام، با این که می‌دانستم خانه‌اش از خانه‌ی خودم تمیزتر است.

از پدرش می‌ترسد و شبی را تا صبح در آغوش مادرش گریسته است و دلش می‌خواسته همین یک نفر از دنیا کم می‌بود تا مادرش کمتر گریه کند و عمیق‌ترین ناراحتی‌اش از روان‌پزشکی است که به مادرش گفته بوده «پسر گی‌ات را در ده جلسه‌ی درمانی به یک آدم نرمال تبدیل می‌کنم».

دارم کاری حرفه‌ای انجام می‌دهم و نباید احساسات را در کار دخیل کرد و او نشسته روبه‌روی دوربین، حرف می‌زند و گریه می‌کند و من پس از این همه سال کار با نرم‌افزار word، هنوز نمی‌دانم بغض و اشک را چطور باید روی صفحه‌ی word پیاده کرد.

آخرین جمله‌اش را تایپ می‌کنم: «نمی‌دونم حالا توی این دنیا یکی مثل من کمتر یا زیادتر بود، واسه‌ی خدا فرقی داشت؟ نمی‌دونم» و هدفون صورتی دخترک شش سال و نیمه‌ام را از گوشم درمی‌آورم. صدای «الله اکبر» از مسجد محل بلند می‌شود. ساعت 4 و 49 دقیقه‌ی صبح است.

می‌نشینم به صورتش روی مانیتور خیره می‌شوم و به صدای اذان گوش می‌دهم و فکر می‌کنم به این که قرار بوده این صدا آرام‌بخش دل‌های مومنین باشد و این پسرک 22 ساله که هنوز دلش آغوش مادرش را می‌خواهد، در مصاحبه‌اش هزار بار نام خدا را برده است و هراسش از پدری است سخت مسلمان که او را ننگ می‌داند و نفرتش از پزشکی است سخت مسلمان که او را از کفاره‌ی گناهش می‌ترساند.

آسمان آبی می‌شود و من نشسته‌ام روبه‌روی مانیتور و او نشسته است روبه‌روی دوربین، حرف می‌زند و گریه می‌کند.

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: