نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 5, 2010

تنها برای خودم

این نوشته رو همون رویایی که به حقیقت پیوست، پس از پایان سفرش در این آدرس اینترنتی نوشته.

دلم نیامد که این نوشته رو این‌جا کپی نکنم، تنها جهت ثبت در تاریخ.

برگشتم، اما دلم جایی آن دورها، جا مانده است. از سفر بازگشتم، رعنا یک کیلو لاغر شد اما شاد است، جلیل خسته است، اما شاد است و من اما دلم را جایی، جایی دور جا گذاشتم. دلم را در طبقه‌ی هفتم ساختمانی جا گذاشتم که از پنجره‌اش رد دود قطارها را می‌شد دید، دلم را در اتاقی جا گذاشتم که دستی مهربان، دو تخت در آن گذاشته بود و یک میز با سه صندلی، دلم را کنار میزی جا گذاشتم که هر صبح و شب، دستانی خسته با دلی مهربان آن را می‌چید تا من، همسرم و دخترم، بنشینیم و از سفره‌ی مهربانی‌شان، لقمه بگیریم، ذخیره‌ای برای همیشه، تا وقتی که باز آن همه مهربانی را در آغوش بگیرم.

در همه‌ی دو سالی که آن‌جا نیستم، هیچ وقت این قدر شاد نبودم، هیچ وقت این قدر عشق ندیده بودم. کافی بود لب تر کنم تا بدود و بدود و بدود تا به مرد برسد، مردی که ساز دستش توجه من را جلب کرده بود و می‌خواستم که صدای سازش را ضبط کنم. کافی بود سوال کنم تا همه‌ی جواب‌های دنیا را برایم ردیف کند. دور خودش می‌چرخید و همه چیز را برایم ردیف می‌کرد. از آدم‌هایی که می‌خواستم ببینم تا جاهایی که می‌خواستم ببینم تا خبرهایی که می‌خواستم بشنوم. همه و همه، از من به یک اشاره ، از او به سر دویدن حکایت من بود و او .

من حیران همه‌ی این مهربانی‌ها فهمیدم که چه‌قدر بلد نیستم، بلد نیستم مهربانی‌هایش را جواب بدهم، بلد نیستم طوری حرف بزنم که نرنجد، بلد نیستم که قدر قلب مهربان خودش، همسرش و دخترش را بدانم. همه‌ی ناتوانی هایم را در چهار شب به رخم کشید و من کوچک‌تر از آن‌چه که رفته بودم، برگشتم، برگشتم تا باز کتاب بخوانم و فیلم ببینم و بگردم و بچرخم تا شاید مهربانی کردن را یاد بگیرم. که هروقت چشمم به بسته‌ی مانتی می‌افتد، یادم بیاید که رعنا چطور قاشق‌ها را پشت سر هم در دهانش می‌چپاند تا هم غذایش تمام شود و هم وقتش تمام نشود برای بازی با یسنا، مهربان‌ترین دختر دنیا. هر وقت که بسته‌ای از سالپ را در آب جوش می‌ریزم تا گلودردی را درمان کنم، به خاطر بیاورم که در شبی سرد، چه‌طور قهرمان، در یک چشم بر هم زدن از پله پایین جهید و همه‌ی سوپرمارکت های محله را، ده و نیم شب، سر زد تا چهار بسته سالپ برایم بخرد که مبادا گلویی درد بگیرد و من سالپ نداشته باشم. هرشب، وقتی سر بر بالش می‌گذارم به یاد بیاورم بالش نویی را که برای رعنا خریده بود. راستی، کدام صاحب‌خانه‌ای برای مهمانش حتی بالش را هم نو می‌خرد تا آسوده باشد.

تانتونی خوردم با کونفه، رد لیبل با خوراک دل و جگر، اسکندر کباب با چایی اکرام. من را جایی برد که سنجد بخرم برای سفره‌ی هفت‌سین، ترخینه بخرم برای آش دوغ، نصف کاپادوکیا را دوید تا برایم نماد سنگی شهر را بخرد و حالا، من نشسته‌ام با 180 تا عکس. 180 عکسی که هیچ کجا من و او کنار هم نیستیم. 180 تا عکسی که توی هیچ کدام در آغوشش نگرفته‌ام. 180 تا عکسی که توی هیچ کدام ردی از خنده‌هایش نیست. حالا فقط داستان‌هایش را برای همه تعریف می‌کنم:

«می‌گفت وقتی گرسنه می‌شه عصبانی می‌شه، تا اخم می‌کرد می‌پرسیدم: گرسنه‌ات که نیست؟»

«یک جکوزی داشتند آخر عشق، تا می‌رسیدیم خونه، رعنا می‌گفت : مامان می‌شه برم جکوزی؟ و یسنا جوری نگاه می‌کرد که می‌شه بریم لطفا؟ و سه ساعت بعد دخترها را باید به زور از توی حمام می‌کشیدیم بیرون.»

«باورم نمی‌شد، یعنی می‌شد دو تا مرد این قدر شبیه هم باشند، مثل هم عصبانی می‌شدند، مثل هم غر می‌زدند و مثل هم مهربان بودند، حتی قرص‌های اعصابشون هم مثل هم در اومد.»

حالا سه روزه که دور خودم می‌چرخم، دور خونه می‌چرخم، دفتر نقاشی دخترک رو از روی میز برمی‌دارم، ظرف‌ها رو جابه‌جا می‌کنم، ملافه‌ها و روبالشی‌ها رو از کمد درمی‌آرم، لیست می‌نویسم که چه غذاهایی براش درست کنم، لیست می‌نویسم که کجاها ببرمش، فکر می کنم صندلی کم داریم، فکر می‌کنم یک روبالشی صورتی دیگه بخرم برای دخترک او، آرزو می‌کنم، آرزو می‌کنم که روزی نزدیک، بروم دنبالش و سخت در آغوشش بگیرم و این بار طوری برنامه ریزی کنم که
قهرمان رو که می‌سپاریم دست جلیل تا بروند دنبال علائق مشترکشان، دخترکش هم که با دخترم خواهد بود و همه‌ی دخترک‌های پنج و شش ساله صورتی‌اند و باربی دوست دارند و مامان‌بازی می کنند، او می‌ماند و من ، او می‌ماند و من ، او می‌ماند و من

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: