نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 16, 2010

رویا

از روزهایی که می‌نشستم و گزارش‌های تو رو در مجله‌ی زنان می‌بلعیدم، سال‌ها گذشته.

از روزهایی که صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ی هم‌شهری رو به این عشق که تو مسؤولش هستی از سر تا ته می‌خوندم، سال‌ها گذشته.

از روزهایی که خواننده‌ی وبلاگت شدم و از زندگی خودت خوندم و تولد و رشد نوزادت رو با عشق پی‌گیری کردم، سال‌ها گذشته.

از روزهایی که در لیست دوستانت در فیس‌بوک قرار گرفتم و عکس‌های خانوادگی‌ات رو دیدم، نزدیک به یک سال گذشته.

از روزی که برای اولین بار صدای تو رو در تلفن شنیدم، ماه‌ها گذشته.

هنوز جرات ندارم بگم با تو «دوست»م. هنوز وقتی درباره‌ات حرف می‌زنم اسم کاملت رو می‌گم. هنوز وقتی باهات حرف می‌زنم غرق شادی و لذت می‌شم از خوشی این که با «تو» حرف می‌زنم. هنوز برام همون «رویا»ی دست نیافتنی و تحسین‌برانگیز هستی. هنوز وقتی شماره‌ات رو در تلفنم یا اسمت رو در لیست دوستان فیس‌بوکی‌ام می‌بینم به خودم می‌بالم که شایسته‌ی ارتباط با توام.

و هنوز باور نمی‌کنم که هفته‌ی آینده تو مهمان خانه‌ی ما خواهی بود.

یک ساعته که دور خودم می‌چرخم، دور خونه می‌چرخم، دفتر نقاشی دخترک رو از روی میز برمی‌دارم، ظرف‌ها رو جابه‌جا می‌کنم، ملافه‌ها و روبالشی‌ها رو از کمد درمی‌آرم، لیست می‌نویسم که چه غذاهایی برات درست کنم، لیست می‌نویسم که کجاها ببرمت، فکر می‌کنم صندلی کم داریم، فکر می‌کنم یک روبالشی صورتی دیگه بخرم برای دخترک تو، فکر می‌کنم یک red label بزرگ بخرم برای جشن گرفتن اولین دیدارم با تو، فکر می‌کنم تراس رو تمیز کنم برای چای خوردن با تو، فکر می‌کنم کاش هوا تا هفته‌ی دیگه همین جوری پانزده درجه بمونه ، توی خونه می‌گردم و فکر می‌کنم و احساس می‌کنم توی سرم آتش‌بازی می‌کنند، شاید قهرمان و دخترک می‌بینند ستاره‌ها و جرقه‌های توی سرم رو که دور و برم نمی‌آن و باهام حرف نمی‌زنند، شاید خیلی حالم خوبه یا خیلی حالم بده که تنهام گذاشته‌اند، شاید لیستی که نوشته‌ام زیادی طولانی شده، چقدر خوردنی دارم توی لیستم، باید ببرمت اسکندرکباب بخوری و بالیک‌اکمک (ساندویچ ماهی قزل‌آلا) و تانتونی، باید برات مانتی درست کنم، خوراک دل و جگر با red label، مرغ و کاری، یکی از اون خورش بادمجون‌های مخصوصم رو هم برات درست می‌کنم، اصلا نمی‌دونم چی دوست داری چی دوست نداری، اصلا نمی‌دونم وقت می‌کنیم برای هر وعده برگردیم خونه یا نه، اصلا مگه چند تا وعده‌ی غذایی این‌جایی، می‌شمارم، چهار تا شام، سه تا ناهار، چهار تا صبحانه، یادم باشه برای یکی از صبحانه‌ها سیگاربورئی بخرم، یادم باشه برات سالپ درست کنم، اصلا تو چای بیش‌تر دوست داری یا قهوه، اتاق دخترک رو باید اون جور که دل خودم می‌خواد مرتب کنم، جالباسی هال رو باید خالی کنم واسه‌ی شماها، همسرت رو که می‌سپاریم دست قهرمان و لابد علائق مشترکی دارند یا پیدا می‌کنند، دخترکت هم که با دخترک خواهد بود و همه‌ی دخترک‌های پنج و شش ساله صورتی‌اند و باربی دوست دارند و مامان‌بازی می‌کنند، تو می‌مونی و من، تو و من، تو و من…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: