نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 31, 2010

دلم نگرفته

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوش‌بو که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب‌بوست

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد…

.
.
.

عجیب دلم می‌خواد حس این شعر رو داشته باشم. عجیب دلم می‌خواد مثل روزهایی که کم نبودند در سال‌های دهه‌ی شصت و گاهی دهه‌ی هفتاد، کلمه به کلمه‌ی این شعر رو با دونه به دونه‌ی سلول‌هام درک کنم.

اما نمی‌شه لعنتی. نمی‌شه.

چند ساله چنان با بی‌رحمی در «حال» زندگی می‌کنم و با چنان شدتی زنده‌ام که انگار هرگز هیچ‌گونه «ترنم موزون حزن»ی رو حس نکرده‌ام.

احتمالا اگه کامپیوتر رو خاموش کنم، هدفون رو از گوشم دربیارم، تلویزیون رو خاموش کنم، دخترک رو با قهرمان بفرستم ددر، باتری موبایلم رو دربیارم، زنگ در رو از کار بندازم، دوربین رو گم و گور کنم، پرده‌ها رو بکشم، چراغ‌ها رو خاموش کنم، در تاریک روشنی دم غروب بنشینم و زل بزنم به دیوار روبه‌روم، شاید «هجوم خالی اطراف» به صورت مصنوعی تولید بشه و «ترنم موزون حزن» به سراغم بیاد.

بعید می‌دونم.

فوق فوقش شروع می‌کنم به خیال‌پردازی‌های دل‌انگیز. بعد یک‌هو می‌بینم توی سرم سیب می‌زنه به می‌رقصه به می‌زنه سیب می‌رقصه*.

بی‌خیال اصلا.

همون «شاخه‌ی نارنج» رو عشق است.

.
.
.
.

* «سیب می‌زنه به می‌رقصه، به می‌زنه سیب می‌رقصه» آیتمی است در افسانه‌های قدیمی ایرانی، که ظاهرا وظیفه‌ای مشابه پخش‌صوت یا تلویزیون داشته‌ند. یک سیب و یک به جادویی بودند که به نوبت یکی‌شون ساز می‌نواخت و اون یکی می‌رقصید.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: