نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 30, 2010

چه خبر؟

آخرین باری که با هم حرف زدیم، که تنها تماس ما در هفده سال گذشته بود، در پنج دقیقه پنجاه بار، یا شاید پنج هزار بار، گفتی «چه خبر؟». و من هی گفتم «هیچی» و هی فکر کردم که یعنی ما هیچ حرفی با هم نداریم؟ و هی فکر کردم که قدیم‌ها چه حرف‌هایی با هم می‌زدیم؟ و هی فکر کردم که آیا اصلا قدیم‌ها با هم حرف می‌زدیم؟

تنها چیزی که از آن گفت‌وگو به وضوح یادم هست این است که گفتی شماره‌ام را از روی اطلاعات بانکی‌ام پیدا کرده‌ای و دیده‌ای که در کارت بانکم فقط هزار و هشتصد تومان پول هست، و من بهت گفتم که از آن کارت استفاده نمی‌کنم و فقط حداقل موجودی را درش گذاشته‌ام و کارت اصلی‌ام کارت بانک سامان است. و بعد لابد تو باز گفتی «چه خبر؟»

و یادم هست که بعد از آن دلم خواست هی به کارت آن بانکم پول بریزم و هی فکر می‌کردم لابد تو هی می‌روی اطلاعات حسابم را چک می‌کنی و وقتی ببینی حسابم گردش کار دارد می‌فهمی که زنده‌ام و خوبم و اوضاعم روبه‌راه است و یادم هست که بعدا این قضیه را فراموش کردم، کلا از یاد بردم، و همین الان هم نمی‌دانم در آن کارت چقدر پول هست. تو اما حتما می‌دانی.

دیشب در خواب من اوضاع گفت‌وگوهایمان «چه خبر»ی نبود. نشسته بودیم روبه‌روی هم در یک جایی مثل کافی‌شاپ یا رستوران، که هرگز با هم نرفتیم، و حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم و جوان بودیم، بسیار جوان‌تر از اینی که هستیم، با این که زمان دیدارمان روزگاران قدیم نبود، و من می‌دانستم که دخترک جایی در همان نزدیکی است و نمی‌دانستم که پسر تو، یا پسرهایت، یادم نیست، کجایند و می‌دانستم که قهرمان هست و می‌دانستم که همسر تو نیست، در زندگی تو نیست، و هی فکر می‌کردم به این که چه سال‌هایی از عمرم را در این آرزو گذراندم که این طور بنشینم سر یک میز روبه‌روی تو و حرف بزنیم و بخندیم و نترسیم که مادر من یا پدر تو ما را ببینند و هی فکر می‌کردم به این که چه آرزوهای ساده‌ای به سادگی به باد رفتند.

تو می‌خندیدی و من به کاپشن جین تو نگاه می‌کردم و از تو می‌پرسیدم که در زندگی‌ات چند بار کاپشن جین خریده‌ای و چند کاپشن جین را کهنه کرده‌ای و تو می‌خندیدی و می‌گفتی همان قدر که قهرمان کت و شلوار خریده و کت و شلوار کهنه کرده، و من حساب می‌کردم که تو چهار سال از قهرمان بزرگ‌تری و لابد به اندازه‌ی چهار سال بیش‌تر… و تو می‌خندیدی و من می‌خندیدم و شاد بودیم، شاد…

بعد خاطره‌هایمان را مرور کردیم و بغض کردیم و تصمیم گرفتیم دیگر از گذشته‌ها حرف نزنیم و بعد تو گفتی «چه خبر؟» و من گفتم شده‌ای عین پیرمردها و حرفی نداری و به جز «چه خبر» حرف دیگری نمی‌زنی و اگر می‌خواهی چیزی از زندگی من بدانی خب بپرس، هی نگو چه خبر که من هی بگویم هیچی. و تو گفتی، «خب، دیگه چه خبر؟» و یاد آن جوک قدیمی افتادیم و خندیدیم و به این که گارسون سفارش ما را نمی‌آورد خندیدیم و به این که بیرون هوا روشن است و آن‌جا که ما نشسته‌ایم تاریک خندیدیم و به این که روی میزهای کناری هم هیچ کس چیزی برای خوردن ندارد خندیدیم و به این که بعد از سال‌ها روبه‌روی هم نشسته‌ایم خندیدیم و شاد بودیم، شاد…

بیدار که شدم هی چشم‌هایم را روی هم فشردم که به خوابم برگردم و با تو بخندم، به روزهایی که اسم دخترمان را می‌گذاشتیم آسمان بخندیم، به روزهایی که به نگاهی از دور دل‌خوش بودیم بخندیم، به روزهایی که غصه‌ی نبودن دیگری را می‌خوردیم بخندیم، به روزهایی که دیوارهای خانه‌ی آینده‌مان را آبی می‌کردیم بخندیم، به آن تماس تلفنی پر از «چه خبر» بخندیم….

اگر شماره‌ات را داشتم، یقین بدان که امروز بهت زنگ می‌زدم و با تو می‌خندیدم به این که در پنج دقیقه پنجاه بار، یا شاید پنج هزار بار، تو بگویی و من بشنوم «چه خبر».

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: