نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 5, 2010

اه

همین جوری دارم زندگی عادی‌ام رو پیش می‌برم، یک‌هو وسط یک کاری که هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره، تا کردن پتوی مسافرتی مثلا، یا نگاه کردن به آسمون برای سنجیدن میزان تراکم ابرها، یادم می‌افته که اه فلان دوست در فلان وقت که فلان حرف رو زد منظورش فلان چیز بودها….

بعد حالا هی بیا افسار بزن به فکر و خیالت که ایست! این موضوع نه در این زمان نه در این مکان نه در زمان آینده نه در مکان آینده نه احتمالا تا آخر زندگی‌ات دیگه مهم نیست. حالا هی به خودت بگو فلان دوست الان در حد یک آی‌دی یا آی‌پی در اینترنت است و احتمالا همین جور هم باقی خواهد موند. حالا هی بیا سرت رو تکون بده که فکر و خیال رو از سرت بندازی بیرون. حالا هی بیا کنترل ماهواره رو بگیر دستت سه هزار بار کانال‌ها رو بالا و پایین کن. حالا هی در و پنجره‌ی فکرت رو ببند جلوی سوراخ سنبه‌ها رو هم بپوشون. حالا هی فکر کن که شام چی بپزی کار جدید چی داری که انجام بدی توی لیست خرید چی بنویسی تمرین یوگات رو کی انجام بدی یا اصلا بلند شو چای بخور با بامیه.

باز تا رو برمی‌گردونم، وسط یک کاری که هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره، تا کردن پتوی مسافرتی مثلا، یا نگاه کردن به آسمون برای سنجیدن میزان تراکم ابرها، یادم می‌افته که اه فلان دوست در فلان وقت که فلان حرف رو زد منظورش فلان چیز بودها….

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: