نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 29, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٢

من همیشه زنان باهوش و توانا را تحسین کرده‌ام و از شانزده سالگی به طرز حرف‌زدن ، راه رفتن و شیوه‌ی برخورد آن‌ها توجه کرده‌ام . ولی چند سال تمام تنها کاری که می‌کردم همین تحسین کردن آن‌ها بود . ولی سرانجام روزی متوجه شدم که می‌توانم از آن‌ها تقلید هم بکنم . همین طور شد که مثلا زمانی که در صنعت روزنامه‌نگاری شغل‌های ابتدایی داشتم و حقوق بخور و نمیری به من می‌دادند ، توانستم به یک جهان‌گرد تبدیل شوم .

در طول دو سال کالج ، آرزو داشتم که پس از پایان تحصیلات در مرکز شهر زندگی کنم و ترکیبی شوم از سردبیر مجله و ماجراجوی بین‌المللی . من خودم را تجسم می‌کردم که سخت مشغول شغلی بسیار خوب هستم ، ولی یک عالمه وقت آزاد هم دارم که به جاهای دور بروم ، در رستوران‌هایی که از سقفشان پنکه آویزان است غذا بخورم و شب‌ها در پشه‌بند بخوابم . ولی وقتی دیدم که در اولین فیش حقوقی من ، بعد از چنگ انداختن دولت بر روی آن ، چه عددی نوشته شده است آرزوهایم را برای چنین سبک زندگی بر باد رفته دانستم و فکر کردم حتا اگر بتوانم برای رفتن به شهر بوستون و دیدار دختر هم‌اتاقی‌ام در کالج بلیت اتوبوس بخرم ، خیلی خوش‌شانس خواهم بود . علاوه بر آن در کمال وحشت فهمیدم که فقط سالی دو هفته مرخصی دارم . پیش از آن که در گلامور شروع به کار کنم ، هنوز در ذهنم بود که مثل دوران تحصیل سه ماه تابستان را بی‌کار خواهم بود .

یک ماه بعد از شروع کار و زمانی که هنوز در ناامیدی بودم ، با یکی از نویسندگان مجله که زنی جوان به نام کاترین بود آشنا شدم . او به تازگی از سفر کنیا برگشته بود ، در آن‌جا کباب ایمپالا خوره و دوستان زیادی هم پیدا کرده بود . من کاملا شیفته‌ی کاترین شده بودم . او بلندقد و لاغراندام بود و موهای کوتاه زیبایی داشت . مانند یک سگ خانگی او را دنبال می‌کردم . به داستان‌هایی که که از سفر به سرنگتی و دیگر جاها تعریف می‌کرد گوش می‌دادم . می‌دانستم که حقوق او کم‌تر از بیست هزار دلار در سال است ولی فکر می‌کردم مانند بعضی نویسندگان دیگر گلامور که آن‌ها هم حقوق کمی می‌گرفتند ، ثروتی از خودش دارد و پول‌دار است . ولی بعد از چند اشاره‌ای که خودش کرد ، به زودی روشن شد که فقط روی حقوقش حساب می‌کند و درآمد دیگری ندارد .

سرانجام روزی جراتم را جمع کردم و راجع به این موضوع – با حالتی تقریبا شبیه به گدایی – از او پرسیدم : « راستش را بگو ، چگونه می‌توانی به این سفرهای عالی بروی ؟ »

او در حالی که لب خند می‌زد گفت : « منظورت چیست ؟ »

« چگونه از عهده‌ی خرج این سفرها برمی‌آیی ؟ آن‌ها باید بسیار گران باشند . »

او پاسخ داد : « من یک راه‌برد محرمانه دارم که بسیار ساده است ولی تا حالا ندیده‌ام هیچ زن دیگری از آن استفاده کند . اگر تو هم آن را آزمایش کنی ، مانند من می‌توانی به همه جای دنیا سفر کنی . »

در این لحظه از شدت هیجان دهانم تقریبا کف کرده بود .

التماس کردم : « لطفا بگو . لطفا بگو . »

« کاری ندارد ، من با بانک صحبت کرده‌ام و هر هفته ده دلار از حقوق دریافتی من به طور مستقیم وارد حساب پس‌اندازم می‌شود . در آخر سال بیش از پانصد دلار برایم می‌ماند . »

از این که این راز چه‌قدر ساده و ابتدایی بود حالم گرفته شد . اندرز او فقط به اندازه‌ی دستورالعمل یک غذا بر روی قوطی‌های سبزی خشک ، جالب و هیجان‌آور بود ! ولی وقتی به ناراحتی خود غلبه کردم ، به خودم گفتم امتحانش ضرری ندارد . از لحاظ مادی این کار مانند یک ایثار بود . حتما باور می‌کنید که هفته‌ای ده دلار برای من بسیار زیاد بود ، زیرا بخش بزرگی از حقوقم برای اجاره‌ی خانه می‌رفت . قسم خوردم که دیگر در رستوران حتا ساندویچ هم نخورم و در خانه غذا درست کنم .

کاترین اندرز دیگری هم به من داد . برای رفتن به سفرهای خارج ، لازم است که به اندازه‌ی کافی مرخصی داشت . او کشف کرده بود که اکثر کارفرماها ، اگر به آن‌ها التماس کنید و قول بدهید که پس از برگشتن عین سگ کار خواهید کرد ، به مرخصی بیش‌تر دادن راضی خواهند شد .

در مدت یک سال ، بیش از پانصد دلار پس‌انداز کرده بودم . با حرف ، رییس خود را راضی کردم که سه هفته به من مرخصی بدهد . بنابراین یک هفته در سانفرانسیسکو و دو هفته در جزایر هاوایی به سر بردم و یکی از زیباترین خاطرات زندگی‌ام را ایجاد کردم . در سال‌های بعد ، با هر بار بالا رفتن حقوقم ، پول بیش‌تری از فیش حقوقی خودم را پس‌انداز می‌کردم . به همه جای دنیا رفتم . به سفر کنیا ( به احترام کاترین ) رفتم . ویرانه‌های تمدن مایا را در یوکاتان کاوش کردم . در جنوب آرژانتین به تماشای پنگوئن‌ها پرداختم . یک آخر هفته‌ی زیبا را در لندن گذراندم و در راروتونگا ( جزیره‌ی کوچک زیبایی در اقیانوس آرام جنوبی ) به بازسازی یکی از آثار باستانی کمک کردم . تمام این‌ها را از یک نظر مدیون کاترین هستم .

هم چنین کاترین به من یاد داد که چگونه هفت تکه لباس بخرم و چگونه آن‌ها را با هم جور کنم که به نظر برسد صد و چهارده لباس مختلف دارم . در همان زمان‌ها بود که یک خانواده‌ی نویسنده‌ی جوان دیگر مرا به مهمانی‌هایی که در منزلش ترتیب می‌داد دعوت می‌کرد و من از او تمام فنون میزبان خوب و کامل بودن را یاد گرفتم . سه نمونه از به‌ترین راه‌بردهای او این‌ها بود : نوشیدنی زیاد ، دعوت کردن حداقل دو آدم خوش‌صحبت ، و جمع کردن مردم در آشپزخانه ، به‌ویژه اگر آشپزخانه کوچک باشد و آن‌ها مجبور باشند برای رد شدن به هم تنه بزنند .

.

.

.

.

پ.ن. ادامه دارد .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: