نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 28, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٣۵

٣- با شوق‌زدگی و علاقه‌مندی طرف مقابل را ترغیب می‌کنید که شخصا با شما تماس برقرار کند. این تماس می‌تواند موجب شود که او احساس کند آدم باوفایی هستید و حاضرید سرمایه‌گذاری کنید.

قبلا از یک وکیل دعاوی فعال و بسیار موفق به نام سوزان اسمیت صحبت کردم. او در بسیاری از دادگاه‌ها رقم‌های چند میلیون دلاری برای موکل‌هایش برنده می‌شود. این موفقیت تا اندازه‌ای به این علت است که علاقه‌ی خود به مورد دعوا و سرمایه‌گذاری شخصی در آن را به هیات منصفه نشان می‌دهد. اسمیت می‌گوید: «اگر شخصا به مورد دعوا باور نداشته باشم هرگز آن را قبول نمی‌کنم. وقتی پا به دادگاه می‌گذارم از جان و دل مایه می‌گذارم. وقتی خودم درگیر مساله می‌شوم هیات منصفه می‌داند که این مساله شخصی است. اعضای هیات منصفه به دنبال خصوصیاتی هستند که با استناد به آن‌ها بتوانند رای خود را صادر کنند. انسان باید جرات نشان دادن خود را داشته باشد. اعضای هیات منصفه می‌دانند که اگر به ضرر موکل رای بدهند هم برای موکلم و هم برای من بد خواهد شد.»

من مطمئن هستم که خانه‌ام زیباست زیرا به فروشندگان آن احساسات خود را نشان دادم. همان طور که قبلا گفتم من و شوهرم وقتی به طور اتفاقی این خانه را دیدیم در همان نگاه اول عاشقش شدیم. ما آن را می‌خواستیم و احساس می‌کردیم که اگر آن را به دست نیاوریم قلبمان خواهد شکست.

متاسفانه چند مانع عمده وجود داشت. وضعیت معاملات ملکی خوب شده بود و مشاور ملکی ما متوجه شد که چند خریدار دیگر برای بار دوم آن خانه را دیده‌اند. یک روز بعد از دیدن خانه به صورت شفاهی و تلفنی پیشنهاد قیمت دادیم و مجبور شدیم تا پایان بازرسی مسؤولان از خانه صبر کنیم و بعد پیشنهاد رسمی بدهیم. من دو روز قبل از بازرسی به قدری هیجان‌زده بودم که به زور خوابم می‌برد. نکند کس دیگری پیشنهاد بهتری بدهد؟ بعد از صبحانه‌ی روز شنبه به شوهرم پیشنهاد کردم که برویم در دور و بر آن خانه قدم بزنیم تا بچه‌ها هم برای اولین بار آن خانه را ببینند. ولی انگیزه‌ام چیز دیگری بود. به یک دلیل عجیب و غریب احساس می‌کردم که شاید شانس بیاوریم و صاحبان آن خانه را ببینیم (قبلا آن‌ها را ندیده بودیم) و فرصتی برای ایجاد ارتباط به وجود آید.

زمان‌بندی ما نسبتا نامناسب بود. وقتی به خانه نزدیک می‌شدیم دیدیم خانمی از پله‌ها بالا می‌رود. شانس برای برخورد تصادفی از بین رفته بود. بنابراین دست به کاری زدم که شوهر و بچه‌هایم را حیرت‌زده کردم. سرم را از پنجره بیرون آوردم و بلند گفتم «سلام». وقتی آن خانم سرش را برگرداند برایش دست تکان دادم و به او گفتم «ما دیروز خانه‌ی شما را دیدیم و عاشق آن شدیم».

او گفت: «بسیار خوب، دوست دارید بیایید داخل و یک نگاه دیگر بیاندازید؟»

این کار یک تجربه‌ی عالی بود. وقتی بچه‌ها از پله‌ها بالا و پایین می‌دویدند فرصتی به دست آوردیم تا با صاحب‌خانه و همسرش راجع به توفان‌های فصلی، بزرگ کردن بچه‌ها در نیویورک و غیره صحبت کنیم. صاحبان خانه گفتند ما آن‌ها را به یاد زمانی می‌اندازیم که آن‌ها تازه به آن خانه نقل مکان کرده بودند، پانزده سال پیش.

بعد مشاور املاک ما زنگ زد و گفت آن زن و شوهر به مشاور خود گفته‌اند که دوست دارند خانه را به شما بفروشند.

خوب، من احمق نیستم و می‌دانم که اگر یک خریدار دیگر پیشنهادی با چند هزار دلار بالاتر به آن‌ها می‌داد به سرعت آن را قبول می‌کردند و نیز می‌دانم که چون آن‌ها از ما خوششان آمده و از علاقه‌ی ما به خانه خوشحال شده بودند، بدشان نمی‌آمد که آن را به ما بفروشند. آن «سلام» بلند و دست تکان دادن کار خودش را کرده بود.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: