نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 8, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٠

از این دوشنبه با هم این کتاب رو می‌خونیم . این کتاب نوشته‌ی کیت وایت ، سردبیر مجله‌ی کاسموپولیتن است ، با ترجمه‌ی مهدی گنجی . این کتاب رو نشر ویرایش در سال ١٣٨٠ با تیراژ ٣٣٠٠ چاپ کرده و طبق نوشته‌ی روی صفحه‌ی اول ، من این رو در روز جمعه سیزده اردیبهشت ١٣٨١ از نمایش‌گاه کتاب خریده‌ام .

نام اصلی کتاب The nine secrets of women who get everything they want است و انتشارات Three rivers press نیویورک در سال ١٩٩٨ چاپ کرده .

هنر همه چیز را با هم داشتن

آیا چیزی وجود دارد که همین حالا آن را به شدت بخواهید ؟ چیزی که مشتاق آن هستید ، ولی نمی‌دانید چگونه به دست بیاورید ؟ مثلا ، یک خانه‌ی ویلایی با ایوانی مجلل ، چهار شومینه و اتاق مطالعه‌ی بسیار راحت ؟ یا یک ارتقای درجه‌ی واقعا خوب ، شبیه ارتقایی که نصیب آن زن بدریختی شده که اتاقش در آن سوی اداره است ، دو سال از شما کوچک‌تر است و « راجع به » را « راجب » می‌نویسد ؟ یا شانس این که به سوییس نقل مکان و آن‌جا زندگی کنید ؟ یا کاهش وزن 8 کیلویی ؟ یا برای فرزندتان معلمی پیدا شود که واقعا به استعدادهای او ایمان داشته باشد ؟ یا یک خواست‌گار خوب که در مراحل اول آشنایی ، شما را به جای شام ، به بستنی دعوت نکند و به هنگام شنیدن اسم مهریه حالتی به او دست ندهد که انگار یک بشقاب مارماهی آب‌پز خورده است ؟

یا شاید یک بی‌قراری مبهم یا یک اشتیاق شدید دارید ، ولی به هیچ وجه مطمئن نیستید که این اشتیاق برای چه چیزی است . این اشتیاق خواه آن‌قدر واضح باشد که حتا بتوانید آن را بچشید و خواه به صورت « می‌دانم به چیزی نیاز دارم ولی نمی‌دانم چیست » باشد ، دلم می‌خواهد چند راز را به شما بگویم که می‌توانند کمک کنند تا آن‌چه را می‌خواهید به دست آورید.

چه چیزی از من یک انسان مردم‌دوست ساخته است و چه دلیلی دارد که می‌خواهم این رازها را با شما تقسیم کنم ؟ در دو سه سال اخیر متوجه شده‌ام که در به دست آوردن آن‌چه می‌خواهم واقعا استاد هستم . من یک شغل خیلی خوب ( سردبیر مجله‌ی کاسموپولیتن ) ، یک شوهر خوب ، دو بچه و یک خانه‌ی خوب دارم ، و روزگار تا این لحظه برای مکافات جوش‌های استرس یا زخم معده به من نداده است .

خواهش می‌کنم فکر نکنید از خودم تعریف می‌کنم . این طور نبود که من همیشه می‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواهم به دست بیاورم . من این مهارت را با تلاش بسیار یاد گرفته‌ام . سال‌های سال در حاشیه بودم . می‌توانید مرا به فوتبالیست ذخیره‌ای تشبیه کنید که هرگز او را به بازی نمی‌گیرند و تیمش هم‌واره به افتخاراتی می‌رسد .

نمی‌خواهم فکر کنید که من یک فرد کاملا غم‌گین بودم . در تمام سال‌های بیست تا سی سالگی ، با شوق و علاقه‌ی فراوان تلاش می‌کردم و شاهد میوه دادن بسیاری از تلاش‌هایم بودم . ولی برخلاف پیروزی‌های متعددم ، خیلی وقت‌ها پاداش شایسته‌ی خود را دریافت نمی‌کردم و دقیقا نمی‌دانستم کجای کارم اشکال دارد . از دوازده‌سالگی آرزو داشتم در نیویورک زندگی کنم . بلافاصله پس از دوران کالج به آن‌جا رفتم ، ولی جایی که نصیبم شد یک واحد آپارتمان افسرده‌ساز و سوسک‌دار در یک مجتمع پرجمعیت بود ، در حالی که دوستانم در آپارتمان‌های زیبایی زندگی می‌کردند ، شبیه آپارتمانی که ماری ریچاردز در آن زندگی می‌کرد .

خیلی زود توانستم شغل دستیار سردبیری در مجله‌ی گلامور (Glamour) را به دست بیاورم . پس از دو سال به نویسنده‌ی غیر خبری ارتقا یافتم ، ولی همان جا گیر کردم . نه می‌توانستم از نردبان ترقی در گلامور یک پله بالاتر بروم و نه می‌توانستم شغل به‌تری در جای دیگری به دست بیاورم . من در شهری پر از مردان مجرد جذاب زندگی می‌کردم ، ولی همیشه بی‌خودترین آن‌ها گیرم می‌آمد و اشتباهی با یکی از همان‌ها ازدواج کردم . به عبارتی دیگر ، هرگز نشد که همه چیز را با هم داشته باشم و علتش تنها این نبود که نمی‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواستم به دست بیاورم ، بل‌که گاهی اوقات حتا دقیقا نمی‌دانستم چه می‌خواهم یا باید به دنبال کدام رویا بروم .

.

.

.

.

پ.ن. ادامه دارد .

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: