نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 7, 2009

نه راز نانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – 33

خانم ب گفت که می‌داند هنوز شرایط کافی را برای گرفتن آن سمت ندارد /او فقط نویسنده‌ی مقالات کوچک بود/ ولی فکر می‌کرد که مصاحبه بسیار خوب پیش رفته است.

باورم نمی‌شد که دو زن را در حالی که هر دو در انتظار یک شغل هستند بشناسم، و نیز تا اندازه‌ای سردرگم شده بودم. خانم الف گفته بود که آن سمت به او پیشنهاد شده است. آیا این گفته به این معنی بود که او آن را رد کرده است؟ من راجع به خانم الف کلمه‌ای نگفتم ولی به توضیحات خانم ب در مورد مصاحبه گوش دادم.

او با این که ظاهر خوبی داشت اما لباسی زرد ابریشمی و شلوار جین به پا داشت، لباس‌هایی که اصلا مناسب یک مصاحبه‌ی شغلی نیست. او به من گفت که در طول مصاحبه با رییس بخش به قدری هیجان‌زده شده بود که پشت سر هم حرف زده، چند ایده ارائه کرده و به زحمت توانسته است در جای خود بنشیند. در واقع، یک بار هم از جایش بلند شده است. وقتی به او نگاه می‌کردم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم چشم‌هایم از تعجب چهار تا شده بود. قسمتی از من می‌گفت که او به نظر بی‌نظیر می‌آید و قسمت دیگرم می‌گفت که مصاحبه‌کننده احتمالا فکر کرده که او یک دیوانه است.
سرانجام نامزدش به دم در اتاقم آمد و آن‌ها با هم رفتند و خانم ب مرا قسم داد که این حرف‌ها را به کسی نگویم.
چند روز بعد اعلام شد که خانم ب آن شغل را به دست آورده است. چیزی که هنوز در مورد آن اطمینان نداشتم این بود که آیا خانم الف به اراده‌ی خودش این فرصت استثنایی را از دست داده؟ سرانجام شنیدم که خانم الف آن سمت را رد نکرده است. ظاهرا در طول روزهایی که او با خون‌سردی راجع به آن فکر می‌کرد، کسی به رییس پیشنهاد داده است که با یک متقاضی دیگر ملاقات کند، و آن متقاضی دیگر خانم ب بود، و خانم ب آن شغل را درست از زیر دست خان الف دزدید.

در طول هفته‌های بعد همه‌ی نویسندگانی که می‌شناختم از یک‌دیگر می‌پرسیدند چطور شد که خانم ب آن سمت را به دست آورد، با این سن کم؟ و من جواب را می‌دانستم. او به جای خون‌سرد و محاسبه‌گر بودن، شوق‌زده، با حرارت و مشتاق بود. او نشان داد که چقدر واقعا آن سمت را می‌خواهد. او حتا از صندلی خود بیرون پریده بود و این یکی از بهترین درس‌هایی بود که من تا آن موقع یاد گرفته بودم.

در بخش قبل گفتم، مهم است که در ابتدای شروع کار بدانید که چه کسانی می‌توانند به شما چیزی بدهند (حداقل و حداکثر اطلاعات و اندرزهای کمک‌کننده و آن‌چه شما می‌خواهید). آیا تاکنون فهمیده‌اید که آن‌ها چه کسانی هستند؟ خوب، آن‌ها کسانی هستند که باید ببینند شما چه‌قدر مشتاق هستید. آیا این جمله‌ی قدیمی را شنیده‌اید: «احساسات خود را نشان ندهید»؟ خوب، اگر تمایل دارید آن‌چه را که می‌خواهید به دست آورید، باید احساسات خود را کاملا نشان دهید.
می‌دانم که این راه‌برد را می‌خوانید و فکر می‌کنید که یک پند نادرست است. مسلما این پند بر خلاف چیزی است که شما تا کنون شنیده‌اید. اگر مثل من هستید، پس مثل من با نصیحت‌هایی از این نوع بزرگ شده‌اید: «اجازه نده احساسات تو را دیگران متوجه شوند»، «اجازه نده هیجان‌ها بر تو مسلط شوند»، «خودت را مانند یک کتاب باز نگذار» و مخصوصا «اجازه نده کسی گریه‌ات را ببیند».

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: