نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 5, 2009

سرطان فارسی‌وان در خانه‌ی ما- ٢

اولین چیزی که در شبکه‌ی فارسی‌وان دیدم تبلیغ سریال «ویکتوریا» بود. پووووووووووووف. یک‌هو انگار پنچر شدم. نه تنها از دامن‌های پفی بلند و شینیون‌های هفتاد طبقه و بادبزن خبری نبود، که ویکتوریای عاشقی که شیوا شرحش رو داده بود زنی بود چاق و پیر. یعنی در واقع به این شوری هم نبود اما در برابر چیزی که من تصور کرده بودم بسیار چاق و پیر بود. چتری‌هاش به سن و سالش نمی‌اومد و آرایش غلیظ و زشتی داشت و شوهر سابقش از دوست‌پسر فعلی‌اش خیلی به‌تر بود.

بعد شروع کردم به دیدن سریال‌ها. طبیعتا روز اول فقط به فهمیدن نسبت آدم‌های سریال با هم گذشت. جرونیمو افتضاح بود. هم قیافه‌اش هم عشق مسخره‌اش به زنی که هم‌سن مادرش بود هم رفتارهای عاشقانه‌ی آبکی‌اش. توی «خانه‌ی مد» همه‌ی آدم‌ها با هم رابطه‌ی جنسی داشتند و همه هم می‌خواستند رقیبشون رو به قتل برسونند. «خواهر دوست‌داشتنی من» شرح جدایی یک دختر پول‌دار از دوست‌پسر فقیرش بود و گریه و زاری و اشک و آه. همه‌شون فقط کمی کم‌تر از تلویزیون جمهوری اسلامی سانسور داشتند. کسی کسی رو نمی‌بوسید و هر وقت روابط ختم به رخت‌خواب می‌شد آگهی‌ها شروع می‌شدند.

به همین ترتیب دو سه روز ادامه پیدا کرد. هیچ کاراکتری به نام ریبا در کار نبود. یک قسمت از «دارما و گریک» رو دیدم که ماشینشون در بیابون خراب شده بود و رفته بودند رستوران مردم رو باز کرده بودند و غذا می‌فروختند و دارما بسیار ننر بود و کارهای احمقانه‌ای می‌کرد و من فکر کردم شاید منظور دوستم همین دارما بوده چون هیچ چیزی در مورد کسی به نام ریبا گفته نمی‌شد و تصمیم گرفتم ازش بپرسم کجای اخلاق من شبیه این دختره‌ی خل و چل است. یک قسمت از «معجزه‌ی کوچک» رو هم دیدیم که دخترک بسیار خوشش اومد. بالاخره «ریبا» هم رویت شد و نه فقط درش کم‌ترین شباهتی به خودم ندیدم که کلا به نظرم موجود عاطل و باطلی اومد که فقط توی خونه و آشپزخونه حضور داره تا بقیه‌ی افراد خانواده بیان به جونش غر بزنند.

یک تفریح خنده‌دار من با فارسی‌وان این بود که وقتی چند تا زن توی یک اتاقند چشم‌هام رو ببندم و حدس بزنم کدومشون داره حرف می‌زنه. این نکته هم جالب بود که رنگ لاک ناخن تمام زنان سریال «ویکتوریا» یکی بود.

به همین سادگی به همین خوش‌مزگی ظرف سه روز حوصله‌ام از فارسی‌وان سر رفت و این شبکه برای من به پایان رسید.

آما…

اما دخترک کلا با شبکه‌ی cartoon network خداحافظی کرد و بار و بندیلش رو جمع کرد و بست نشست جلوی فارسی‌وان.

به همین هم بسنده نکرد، کل سریال‌ها رو با ذکر تمامی جزییات برای من تعریف می‌کرد و به این ترتیب من بدون تماشای سریال‌ها در جریان اصل ماجرا (و نظر دخترک) قرار می‌گرفتم که میشل زن قبلی لنس با لوک پسر ماریا دوست شده (لوک خیلی آدم لوسیه) و لنس با گلوریا ارتباط داره (گلوریا این‌قدررررررر خوش‌هیکله) و گلوریا از همکار لنس بچه داره (بچهه همه‌اش با مامان‌بزرگش توی خونه است و داره تلویزیون می‌بینه) و دوست‌پسر ماریا در واقع برادر ناتنی پسرش است (چه جوری می‌شه؟ من نفهمیدم) و نیکی توی ماسک صورت تاتیانا دارو ریخته که صورتش بسوزه (نیکی خیلی بدجنسه، فکر کنم چون سیاه‌پوسته به تاتیانا حسودی‌ش می‌شه) و ویلیام شب عروسی به ماریا گفته باهات عروسی نمی‌کنم (آخه ماریا خیلی پیره) و مامان بدجنسش غش‌غش خندیده (عین اورسولا هشت‌پای جادوگر در کارتون اریل) و گانوو توی دانشگاه استخدام شده (ولی پیاده می‌ره سر کار) و وقتی پدر سونجو توی دریا غرق شد بچه ها فهمیدند که سند خونه به اسم کلفت خونه‌شونه (فکر کنم باباشون می‌خواسته ازش تشکر کنه که بیست سال براشون کار کرده) و کلفته پسر کوچیکه رو کتک زده (پسره این‌قدر گریه کرددددددددد) و سونجو به جای این که بره پلیس بیاره دست داداشش رو گرفته از خونه اومده بیرون (آدم که نباید این‌قدر ضعیف باشه) و با گانوو آشتی کرده (آخه خیلی هم‌دیگه رو دوست داشتند) و گانوو براش یک گردن‌بند جدید خریده (نمی‌دونم چرا شکل قلب نخرید، حتما می‌خواد وقتی نامزدی کردند!! بخره) و به مامانش هم گفته که سونجو رو دوست داره (مامانش از غصه مریض شد افتاد توی رختخواب) و ویکتوریا داره دسر درست می‌کنه می‌فروشه که پول دربیاره (فکر کنم کرم کاراملش بوی تخم‌مرغ نمی‌ده چون همه خوششون می‌آد) و یک گاو داره به اسن کلمنتاین (گاوه رو اصلا نشون نمی‌دن، معلوم نیست کجا نگهش داشته) و زن قبلی جرونیمو با رییس والریا که الان عاشق جرونیمو است رابطه داره (همه‌اش پسرش رو می‌ذاره خونه می‌ره بیرون، پسره هم عین روبات حرف می‌زنه) و سانتیاگو با برادرزاده‌ی پیش‌خدمتشون دوست شده (استرلا همه‌اش لباس لختی می‌پوشه، یه عالمه هم آرایش می‌کنه) و فرناندا چون از شوهرش کتک خورده اومده خونه‌ی ویکتوریا مونده (نمی‌دونم چرا اصلا دلش برای بچه‌هاش تنگ نمی‌شه) و ماریانا این‌قدر الکل و مواد مصرف کرده که نتونسته برگرده خونه (فکر کنین.. بچه به این کوچیکی..) و شب خونه‌ی یه پسره مونده (حتا به مامانش زنگ هم نزد) و پسره با یک دوربین ازش فیلم گرفته (فکر کنم می‌خواسته یادگاری نگه داره) و همین جوری که فیلم‌برداری می‌کرده دکمه‌های بلوز ماریانا رو باز می‌کرده…

جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه سانتیاگو هم وقتی رفته بوده خونه‌ی استرلا بابای استرلا از راه رسیده و سانتیاگو و استرلا هم لخت توی تخت بودند و بابای استرلا عصبانی شده سانتیاگو رو از خونه بیرون کرده و بیچاره استرلا همین جوری که لخت بوده و ملافه رو گرفته بوده جلوی خودش هی گریه می‌کرده و به باباش می‌گفته ما کار بدی نکردیم، ما هم‌دیگه رو دوست داریم…
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این متعجب بودم که چرا من به نظرم می‌اومد سریال‌ها کاملا سانسور شده‌اند ولی دخترک داره چنین چیزهایی رو برای من تعریف می‌کنه. شروع کردم به جلب توجه دخترک به کارتون‌ها: راستی تازگی «دکستر» ندیدی؟ می‌خوای توی فیس‌بوک فن «اد، اد، ادی» بشی؟ وای دلم برای «جانی‌براوو» تنگ شده، سری جدید «بن‌تن» شروع نشده؟ هنوز از «اسکانک‌فو» بدت می‌آد؟ یادته «سامورایی‌جک» و «کمپ لازلو» چقدر حال‌به‌هم‌زن بودند؟

حالا وسط تلاش‌های همه‌جانبه‌ی من برای پرت کردن حواس دخترک از فارسی‌وان، همسر گرامی برگشته با عتاب و خطاب به من می‌گه «خانم این سریال‌ها مناسب دخترک نیست، لطف کنید روی شبکه پسورد بگذارید و وقتی دخترک خوابید تکرارشون رو ببینید» (قابل ذکره که ایشون در مواقع توبیخ کردن بنده از افعال جمع استفاده می‌کنند). حالا بیا و ثابت کن که من اصلا نگاه نمی‌کنم، می‌شه عذر بدتر از گناه، که دیگه بدتر، چیزی رو که خودت نگاه نمی‌کنی و کنترلی روش نداری، چرا اجازه می‌دی دخترک تنهایی بنشینه و ببینه.

با قهرمان تصمیم گرفتیم شبکه رو کلا حذف کنیم. چه اشک‌ها که دخترک نریخت که «اون وقت من چه‌جوری بفهمم بالاخره سونجو با گانوو عروسی کرد یا نه… چه جوری بفهمم کی چهره‌ی جدید جیانی می‌شه… اگه پسره نذاره ماریانا برگرده خونه چی… قسمت آخر ققنوس رو هنوز ندیدم… تازه یه سریال جدید می‌خواد شروع بشه… دارما و گریک که خنده‌داره، چه اشکالی داره ببینم…».

نتیجه این که چون من کلا خر این بچه‌ام (باباش اصلا نیست‌ها، فقط دل نداره اشک بچه‌اش رو ببینه) واسطه شدم که قهرمان شبکه رو حذف نکنه و روش پسورد هم نگذاره و برای دخترک تماشای «ویکتوریا» ممنوع شد، تماشای «خواهر دوست‌داشتنی من» و قسمت آخر «ققنوس» آزاد شد (که در طول همین بگیر و ببندها نفهمیدیم کی پخش شد)، تماشای «خانه‌ی مد» با نظارت والده‌ی محترمه و بسته به مورد مجاز یا غیرمجاز شد، «دارما و گریک» و «معجزه‌ی کوچک» و «ریبا» بدون ایراد محسوب شد و «مونس و مونس» موکول شد به بعد از شروع پخش که بررسی بشه. البته دخترک از حالا اعلام کرده که از «مونس و مونس» خوشش خواهد آمد چون یه چیزی است مثل «نصف مال من نصف مال تو». خوشبختانه «حصار چوبی» و «بیست و چهار» و «آشنایی با مادر» مورد علاقه‌ی دخترک نیست و من از دیدنشون یا شنیدن داستانشون معافم.

و به این ترتیب فارسی‌وان هم‌چنان فاتح بلامنازع ساعات شبانگاهی خانه‌ی ما باقی ماند، در حالی که من و قهرمان از تلویزیون فرار می‌کنیم.

.
.
.
پ.ن. وقتی جمله‌ی I hate farsi1 رو توی فیس‌بوک سرچ کردم باورم نمی‌شد یک صفحه به این اسم وجود داشته باشه. اگر می‌خواهید fanش بشید آدرسش اینه. البته این صفحه فقط بیست و یک fan داره و صفحه‌ی فارسی‌وان بیش از دو هزار fan.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: