نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 4, 2009

سرطان فارسی‌وان در خانه‌ی ما- ١

همه چیز از روزی شروع شد که این شیوا خانم توی وبلاگش درباره‌ی سریال ویکتوریا نوشت و مباحثی که در مورد این سریال بین خودش و جاری‌هاش و مادرشوهرش درگرفته بود و منجر به این شده بود که شیوای نازنین ما مشتش رو ببره بالا و شعار بده «ویکتوریا.. ویکتوریا.. ویکتوریا..». من تا اون روز اسم شبکه‌ی فارسی‌وان رو هم نشنیده بودم. وقتی پست شیوا رو درباره‌ی ویکتوریا می‌خوندم همه‌اش به این فکر بودم که یکی از اون سریال‌های مدل قدیمی است که خانم‌ها دامن‌های بلند پفی دارند و شینیون‌های هفتاد طبقه روی سرشون درست می‌کنند و با بادبزن خودشون رو باد می‌زنند. نمی‌دونم چرا چنین تصوری داشتم.

به هر حال، خوندم و تمام شد.

چند روز بعد با دوستی که این‌جا پیدا کرده‌ام صحبت می‌کردم، وسط حرف‌ها یک دفعه گفت «دیشب همه‌اش درباره‌ی تو حرف می‌زدیم، داشتیم توی فارسی‌وان سریال ریبا رو می‌دیدیم و من گفتم این ریبا عین ساروی‌کیجاست». من گفتم چطور؟ گفت «هیچی شوهرش اومد خونه و گفت که از وکالت خسته شده و ریبا بهش گفت خب شغلت رو ول کن و ببین چه کاری دوست داری انجام بدی، شوهرش گفت دوست دارم قصاب بشم (الان اصلا یادم نیست چه شغلی گفته بودها، همین جوری به فکر قصابی افتادم)، ریبا هم گفت خب برو قصابی باز کن، من هم یاد تو افتادم که همیشه این جوری هستی».

یک پرانتز باز کنم:

در دوران دبستان و راهنمایی یک هم‌کلاسی داشتم که خیلی شوت بود، یعنی یک حرف رو باید دویست بار بهش می‌گفتیم تا بفهمه. یک روز سر کلاس سوم راهنمایی همه دور هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم، یادم نیست معلم نداشتیم یا زنگ ورزش بود و بارون می‌بارید، بعد یکی یک چیزی گفت و شادی /اسمش این بود/ برگشت بهش گفت به قول ساروی‌کیجا مسخره!!!!!!!!!!

اون روز من فهمیدم که این قدر کلمه‌ی مسخره رو تکرار می‌کنم که دیگه شادی هم فهمیده!!!!!!!!!!!!

البته این باعث نشد گفتن کلمه‌ی مسخره رو کنار بگذارم‌ها…

باری، اون روز هم با توجه به این که این دوست جدیدم از اون شادی هم شوت‌تره، اول به این فکر افتادم که یعنی این حالت در من این قدر قوی است که این هم فهمیده!!! بعد فکر کردم که باید حتما این ریبا خانم رو ببینم.

باز گذشت و رفت.
چند روز بعد این پست شراگیم رو خوندم، و فکر کردم که نه، حتما این فارسی‌وان شبکه‌ی جذابی است که خانم شین (منظورم البته دوست نازنینم خانم شین نیست) کلیدر رو گذاشته کنار و فارسی‌وان تماشا می‌کنه.
باز اهمیتی ندادم.
چند روز بعدش، یعنی حدود دو هفته بعد از اولین بار که اسم فارسی‌وان رو در وبلاگ شیوا خونده بودم، نشسته بودم کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کردم که قهرمان از در اتاق اومد تو و یک‌هو بدون مقدمه گفت «راستی ما فارسی‌وان رو هم داریم‌ها، اون پایین‌مایین‌هاست، اگه می‌خوای بیارش بالای لیست…»
یکی از امراضی که این سرکار خانم ساروی‌کیجا داره، اینه که بدون هیچ گونه اعتقادی به هیچ گونه خرافات، همواره به نشانه‌هایی که از جهان دریافت می‌کنه توجه خاص داره. به این ترتیب در همون لحظه به این نتیجه رسید که باید شبکه‌ی فارسی‌وان رو ببینه، چون از اطراف و اکناف جهان داره بهش پیام می‌رسه که «فارسی‌وان رو ببین»، «فارسی‌وان رو ببین»، «فارسی‌وان رو ببین»…
و در نتیجه همون وقت نشستم فارسی‌وان رو توی لیست پیدا کردم و از کانال چهارصد و نود و دو منتقلش کردم به کانال بیست.
و مصیبت فارسی‌وان آغاز شد…
.
.
.
.
پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: