نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 1, 2009

یزداد

یک نیمه‌ی نان اکمک سبوس‌دار رو می‌گذارم توی بشقاب، یک گوجه‌فرنگی رو شکل گل برش می‌زنم و می‌گذارم کنارش، چهار تا فیله‌ی مرغ سرخ‌شده رو هم می‌چینم طرف دیگه‌ی بشقاب. یک لیوان شیر هم می‌ریزم و می‌گذارم توی سینی. می‌برم برای دخترک که نشسته پای لپ‌تاپ و با چشم‌های گرد و براق زل زده به فیلم نقالی هفت خوان رستم.

شب‌های گذشته، بعد از این که من گفتن افسانه‌ی ملک‌محمد رو تموم کردم، قهرمان قصه‌ی هفت‌خوان رستم رو شروع کرده بود و هر شب پیش از خواب برای دخترک از رستم و رخش و ماجراهاشون تعریف می‌کرد. به خوان سوم که رسید دید جزییاتش رو کامل به یاد نمی‌آره. باقی داستان رو موکول کرد به بعد از بازخوانی اون بخش از شاه‌نامه. اما دخترک بی‌طاقت شده بود که بالاخره جریان اژدرها به کجا رسید و این طور شد که حالا نشسته پای لپ‌تاپ و با دقتی عجیب و غریب هفت خوان رستم رو پی‌می‌گیره.

توی آشپزخونه ایستاده‌ام کنار قهرمان و دوتایی سالاد درست می‌کنیم برای شام. قهرمان خیار رو در دو تا ظرف حلقه‌حلقه می‌کنه و من دارم هویج رنده می‌کنم که دخترک اعتراض می‌‌کنه که چرا رخش رو در پرده‌های نقالی بال‌دار کشیده‌اند، و مگر رخش، پگاسوس بوده.

من باور نمی‌کنم. می‌رم توی اتاق و به فیلم نگاه می‌کنم و می‌بینم که رخش دو بال بزرگ و زیبا داره، دقیقا مثل پگاسوس. یک کمی فکر می‌کنم که چرا، و درست پیش از این که نقاش پرده‌ها رو زیر سوال ببرم، قهرمان می‌گه که خواسته‌اند نشون بدن رخش خیلی تند می‌دویده، انگار که بال داشته.

پیازچه‌ها رو حلقه‌حلقه می‌کنم و می‌ریزم روی گوجه‌فرنگی‌هایی که قهرمان داره خرد می‌کنه و می‌ریزه توی هر دو ظرف، که دخترک اعتراض می‌کنه چرا ریش رستم سیاهه و سفید نیست. غر می‌زنم که عزیزم نقاش این پرده‌ها توی عمرش یک بار هم شاه‌نامه رو نخونده، قهرمان می‌گه دخترم، این‌جا رستم هنوز جوان بوده.

قهرمان لیموترش رو نصف کرده و داره هر نیمه رو روی یکی از ظرف‌ها می‌فشره و من در بطری روغن زیتون رو باز کرده‌ام که روی هر ظرف یک قاشق پر روغن زیتون بریزم که دخترک می‌پرسه «مگه رخش سفید نیست؟» من و قهرمان می‌گیم بله، سفیده. می‌گه «پس این چرا قهوه‌ایه؟» دهنم رو باز می‌کنم که جد و آبای نقاش رو یکی کنم که قهرمان می‌گه «بابایی رخش یک پوشش چرمی داشته، حتما این‌جا رستم اون رو انداخته روش».

من همین جوری دهنم باز مونده از این همه حاضرجوابی قهرمان که می‌گه نمی‌خواد دخترک توی چنین حماسه‌ای عیب و ایراد ببینه و داستان رستم تا ابد براش زیر سوال بره یا فکر کنه که می‌شه آدم هر غلطی می‌خواد با این داستان بکنه و مثلا برای رخش بال بگذاره.

ظرف‌های سالاد رو می‌برم توی اتاق و تا وقتی که قهرمان سس سالاد رو درست کنه و به ماست هم نمک و فلفل سیاه بزنه و بیاره، دخترک رو تماشا می‌کنم که لقمه به دست ماتش برده و از بس محو داستان شده خوردن رو فراموش کرده. یک‌دفعه می‌خنده و به من می‌گه «شنیدین چی گفت؟ یسنا رو می‌گه یزنا!!» گوش می‌کنم و خنده‌ام می‌گیره. بهش می‌گم نه عزیزم، داره اسم برادرت رو می‌گه، داره می‌گه یزدان. بعد دو تایی با هم می‌خندیم و می‌گیم یک یزدان سیاه‌پوست!!*

دخترک فیلم رو نگه می‌داره و دوتایی شروع می‌کنیم به خیال‌پردازی در مورد یزدان. این که شیشه‌ی شیرش چه رنگی باشه و این که آیا مثل دخترک با خوردن گریپ‌میکسچر خوابش می‌گیره یا نه و این که کی براش توپ بخریم و این که لباس‌های نوزاد سفید باشند یا آبی.

بعد می‌رسیم به این که دیوار اتاقش رو چه رنگی کنیم و پرده و روتختی‌ش چه رنگی باشه و آیا اسپایدرمن رو دوست خواهد داشت یا بت‌من رو و این که شاید اصلا بن‌تن رو دوست داشته باشه به جای این دو تا و این که اه اه اگه بن‌تن رو دوست داشته باشه اتاقش رو باید سبز کنیم.

بعد فکر می‌کنیم که اون خرس دخترک رو که عمو مسلم براش آورده بودند و شکمش چراغ داشت و چراغش هم هفت رنگ بود و هی رنگش عوض می‌شد و دخترک وقتی کوچولو بود عاشقش بود بدیم به یزدان. بعد برای دخترک تعریف می‌کنم که تقریبا هر شب باتری چراغ خرسه تموم می‌شد، چون دوست داشت با نور اون بخوابه و بعد من یادم می‌رفت خاموشش کنم و تا خود صبح روشن می‌موند.

بعد دخترک می‌گه که چون می‌خواد خودش هر شب تا صبح بیدار بمونه و از یزدان مراقبت کنه که پشه‌ها نیشش نزنند، خودش هم وقتی یزدان خوابش برد چراغ شکم خرسه رو خاموش می‌کنه. بعد درباره‌ی عوض کردن پوشک یزدان حرف می‌زنیم. بعد قرار می‌گذاریم که موهاش رو هر روز دخترک براش ژل بزنه و سیخ‌سیخی کنه. بعد تصمیم می‌گیریم که…

یک‌هو صدای پای قهرمان رو می‌شنویم و می‌بینیم که چراغ آشپزخونه خاموش می‌شه و به دخترک می‌گم «هیس، فیلمت رو ببین، الان بابایی باز می‌آن می‌گن نمی‌خوام حرف بچه‌ی دوم رو بشنوم»

قهرمان با ظرف ماست وارد می‌شه و می‌گه «فکرش رو بکن اگه دوقلو بشن چی می‌شه، اسم دومی رو می‌گذاریم یزداد، یزدان و یزداد قشنگ می‌شه، نه؟؟؟»

.
.
.
.

* اشاره‌مون به اینه که هر وقت من از بچه‌ی دوم حرف می‌زنم قهرمان می‌گه «من که نمی‌خوام»، و بعد از دخترک می‌پرسه «یک برادر سیاه‌پوست می‌خوای مامان برات بیارن؟؟»

پ.ن. اسم یزداد رو تا حالا نشنیده‌ام.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: