نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | نوامبر 30, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٣٢

۵- وقتی آهن داغ است آن را بکوبید.

شاید خیلی به‌تر باشد که وقتی آهن در حال گرم شدن است آن را بکوبید.

۶- آهسته بروید

برخی دوست دارند از سرعت شما کم کنند. آن‌ها از جمله‌هایی مانند «از سرعتت کم کن»، «بگذار زمان بگذرد» یا «صبر کنید ببینید چه می‌شود» کمک می‌گیرند. این‌گونه جمله‌ها اعصاب مرا خرد می‌کنند، زیرا آدم را عاطل و باطل نگه می‌دارند و نمی‌گذارند کارش را تمام کند. یکی از دوستانم که سی و هفت سال دارد بعد از شش ماه تلاش بی‌هوده برای باردار شدن به پزشک خود مراجعه کرد. این دوست می‌دانست که در سن او امید کمی برای باردار شدن وجود دارد و نمی‌‌خواست وقتش را تلف کند. پزشک به او می‌گفت: «به‌تر است بگذاری کمی زمان بگذرد. به‌تر است بروی و سال بعد بیایی». هفت ماه بعد او به پزشک متخصص نازایی مراجعه کرد و آن‌جا بود که فهمید مشکل اساسی دارد و اگر زودتر آمده بود حل می‌شد. پیش از آن که به نصیحت کسی مبنی بر «کمی صبر کن» گوش دهید، همیشه از خودتان بپرسید «منتظر چه چیزی بمانم؟».

مطمئن هستم به جیمی، زنی که پنجاه هزار دلار پول پیش برای کتابش به دست آورده بود بارها و بارها گفته شده بود که اندکی از هیجانش بکاهد، آهسته برود و صبر داشته باشد، ولی او با سرعت، مستقیم و بالا پرواز می‌کرد. احتمالا او با کوشش و خطا کشف کرده بود که با کم کردن سرعت به جایی نمی‌رسد.

راز چهارم

احساسات و هیجان‌های خود را نشان دهید

از بیست سالگی به بعد، زمانی که یک روزنامه‌نگار جزء بودم، از نحوه‌ی فعالیت و سیاست این صنعت چیز زیادی نمی‌دانستم، ولی یک بار، تقریبا تصادفی، خودم را در پشت صحنه‌ی جریان انتخاب رییس جدید برای یکی از مجلات زنانه دیدم و این مساله یکی از به‌ترین درس‌هایی را که تاکنون یاد گرفته‌ام، به من داد.

این داستان روزی از سر میز ناهار شروع شد. من با یک خانم /که او را الف نام می‌دهیم و قبلا با او کار می‌کردم/ ملاقات داشتم. با این که او در مجله‌ای نویسندگی نمی‌کرد و با من در یک بخش نبود، هر چند وقت یک بار مرا برای ناهار بیرون می‌برد و راجع به شغلم اندرزها می‌داد. در این روز به‌خصوص، الف در حالی که نفس‌نفس می‌زد سر رسید. او گفت که هفته‌ی شلوغی داشته و کارها بر سرش ریخته است. او با هیجان تمام گفت که روز قبل سردبیری یکی از معروف‌ترین مجلات زنان به او پیشنهاد شده است. سردبیر قبلی که تقریبا ده سال در آن شغل بود برای مشاور شدن آن را ترک کرده بود. خانم الف بسیار شوق‌زده شده بود ولی هنوز جواب مثبت نداده بود. او در نظر داشت به لس‌آنجلس برود و قبول این شغل نقشه‌های او را به هم می‌ریخت. او پاسخ داده بود که به اندکی زمان برای فکر کردن نیاز دارد. در شرایط عادی احتمالا او هرگز این اطلاعات را در اختیار ما نمی‌گذاشت ولی هیجانش باعث شد که آن‌ها را به من بگوید.

وقتی از هم جدا شدیم دو فکر برای من پیش آمد. ١- چه‌قدر لذت‌بخش است که آدم تنها کسی باشد که از رازی خبر دارد. ٢- چه‌قدر خانم الف خون‌سرد و خوددار است. او با همه چیز با خون‌سردی تمام برخورد می‌کند. یادم می‌آید در آن زمان با خودم فکر کردم حتما کسانی که این شغل را به او پیشنهاد کرده‌اند از دیدن این مساله تحت تاثیر مثبت قرار گرفته‌اند.

حدود دو هفته بعد روزی در سالن محل کارم نزدیک در اتاقم ایستاده بودم که خانم ب، یک نویسنده‌ی جوان و نامزد یکی از به‌ترین نویسندگان مجله‌ای که در آن کار می‌کردم به طرفم آمد و سلام و احوال‌پرسی کرد. به او گفتم که نامزدش هنوز از ناهار برنگشته است. در کمال حیرتم او نرفت بلکه مرا به داخل اتاقم کشید و گفت همین حالا برای یک شغل بسیار خوب مصاحبه داشته است، سردبیری همان مجله‌ای که به خانم الف پیشنهاد شده بود.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: