نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | نوامبر 22, 2009

رضایت شوهر

یادمه یک دوستی داشتم که می‌گفت هفته‌ای یک بار از شوهرش می‌پرسه که ازش راضی هست یا نه، اما هیچ یادم نمی‌آد کی بود. یادمه مسلمون بود، یعنی از این‌هایی بود که خیلی مسلمونند، نه از این‌هایی که اسلام بهشون ارث رسیده و نه جرات دارند بگذارندش کنار نه رغبت دارند دربست در اختیارش باشند و فقط یکم تا دهم محرم و نوزدهم تا بیست و سوم رمضان مسلمونند.

نمی‌دونم چه جوری این سوال رو می‌پرسید. آیا هفته‌ای یک بار می‌رفت می‌نشست جلوی شوهرش و صاف ازش می‌پرسید «از من راضی هستی؟»، یا در شرایط خاصی می‌پرسید، یا مثلا یک داستان از خانم هم‌سایه تعریف می‌کرد وسطش این رو می‌پرسید، جدا نمی‌دونم. حدس هم نمی‌تونم بزنم.

بعد این رو هم نمی‌دونم که این سوالش آیا از سر ایمانش بود، که یعنی چون باید شوهرش ازش راضی می‌بود تا خدا ازش راضی باشه می‌پرسید، یا اصلا خودش این جوری بود، و اگه مسلمون نبود یا از همین مدل مسلمون‌های مخصوص محرم و رمضان هم بود باز براش مهم بود که شوهرش راضی باشه ازش.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم چه‌قدر هم من از این دست دوستان «خیلی مسلمون» داشتم. یعنی هر چی دارم توی دایره‌ی خاطرات دوستان می‌گردم که ببینم کدومشون این سوال براش مهم بود یادم نمی‌آد اما هی برمی‌خورم به آدم‌هایی که یک تار موشون رو نامحرم نمی‌دید و غیره. جالب این‌جاست که اکثریت قریب به اتفاقشون هم بسیار علاقه‌مند بودند من رو به راه راست هدایت کنند، به جز یک نفر، که اصلا و ابدا کاری به نظر من نسبت به مساله‌ی دین و مذهب نداشت و دقیقا به همین دلیل بسیار براش ارزش قائلم و حیف که در شلوغی زندگی خیلی کم با هم وقت گذروندیم.

باری، این‌ها رو گفتم که بگم پریشب با قهرمان نشسته بودیم کاری انجام می‌دادیم، بعد باید یک فایل رو به pdf تبدیل می‌کردیم، نشد. اومدم سایز عکس توی فایل رو تغییر بدم، همین‌جوری بی‌دلیل، یعنی بعید می‌دونم که این کار کمکی به حل ماجرا می‌کرد، بعد قهرمان گفت «نه بهش دست نزن»، که تا این‌جا قابل قبول بود، چون اصلا فایله مربوط به من نبود و من هم درستش نکرده بودم، بعد گفت «نچ»، که یک چیزی بود توی مایه‌های «باز تو شروع کردی» یا «اه دختره‌ی بی‌ربط» («دختره» رو دارید که!) یا ورژن زنانه‌اش که می‌شد «ایششش»، و بعد تازه ماجرا ادامه هم داشت، یعنی بعد از «نچ» به این بی‌ریختی گفت «حال آدم رو می‌گیری‌ها».

و این‌جا بود که من با تغیر و عتاب و خطاب گفتم «تو خودت همیشه حالت گرفته هست، گردن من ننداز».

به این ترتیب نه فقط اون فایل به pdf تبدیل نشد، که چای و قهوه‌مون رو هم با هم نخوردیم، یعنی من رفتم آشپزخونه و با این که یک عدد ابلیس هی زیر گوشم می‌گفت «چای خودت رو درست کن و بی‌خیال قهوه‌ی قهرمان شو» قهوه‌اش رو درست کردم ولی رفتم لیوان قهوه‌اش رو کوبیدم روی میز کار و چایم رو بردم جلوی تلویزیون و نشستم به تماشای یک فیلم مربوط به ده هزار سال پیش به نام «غریبه» که مهدی هاشمی در نقش آقای پرتوی بازنشسته شده بود و محبوبه بیات در نقش رخساره هی به جونش غر می‌زد و حقوقش در شرکت خصوصی که به عنوان کار دوم درش استخدام شد ماهی نه هزار تومان بود و اکبر عبدی در نقش داداش پرویز نمایش‌گاه اتومبیل داشت و غیره.
دخترک هم «باربی و سه شمشیرزن» می‌دید برای خودش.

البته قهر نبودیم‌ها، قهرمان یک بار اومد از من پرسید دخترک شام خورده، که من گفتم «بله» و بله به جای آره یعنی من هنوز عصبانی‌ام، و یک بار هم قهرمان رفت بطری آب رو از یخچال برداشت من پرسیدم می‌ری بخوابی، که گفت «نه‌خیر» و نه‌خیر به جای نه یعنی من هنوز عصبانی‌ام. بعد هم با این که قهر نبودیم قهرمان در اتاق کار رو بست، و با این که قهر نبودیم من بدون گفتن شب‌به‌خیر رفتم خوابیدم.

این جوری شد که نصفه‌شبی هی یاد اون آدمی بودم که هفته‌ای یک بار از شوهرش می‌پرسید ازش راضی هست یا نه، و نمی‌دونم اگه مثلا این جوری می‌شد توی خونه‌شون بعد اون هفته شوهرش ازش راضی می‌بود یا نه، و اگه نمی‌بود اون دوست من چه واکنشی نشون می‌داد؟ یعنی عذر تقصیر می‌خواست؟ یا غصه می‌خورد؟ یا در بهبود رفتارش کوشاتر می‌بود؟ یعنی با توجه به تلاش همه‌جانبه‌اش در راستای راضی نگه‌داشتن شوهر، اصلا می‌تونست مثلا لیوان رو بکوبه روی میز یا دو ساعت سکوت کنه؟ دیگه این که مثلا داد بزنه سر شوهرش که «به درک که ازم راضی نیستی، حالا انگار مثلا من راضی‌ام ازت…» پیش‌کش.

و این جوری شد که نصفه‌شبی هی برای اون دوستم که حتا نمی‌دونم اسمش چی بود و شوهرش که رضایت و نارضایتی‌اش نقش مهمی رو در زندگی دوست من ایفا می‌کرد، سناریو نوشتم که کی و تحت چه شرایطی بالاخره دوستم سر به عصیان برمی‌داره.

البته عصیان علیه خود بسی سخت‌تر از عصیان علیه دیگرانه. بعید بدونم این قصه پایانی جز رضایت روزافزون شوهر داشته باشه.

و آهان، این رو هم بگم که اون شب پس از تولید مقادیر زیادی سناریو، متن این پست رو در ذهنم نوشتم و دیدم پایان‌بندی درست و حسابی نداره، جهت ایجاد یک پایان‌بندی مناسب گوشی‌ام رو برداشتم به قهرمان اس‌ام‌اس زدم که «خیلی ننری».

بعد دلم خنک شد گرفتم خوابیدم.

.
.
.
.

پ.ن. صبح فهمیدم نه که از اتاق خواب تا اتاق کار خیلی راه بود، اس‌ام‌اسم به دست قهرمان نرسیده.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: