نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | نوامبر 3, 2009

این‌جا زنی هست…

دی‌شب یک سری فیلم از تسخیر سفارت آمریکا می‌دیدم، یاد شما افتادم.

یک عده این طرف نرده بودند، یک عده اون طرف نرده.

این طرفی‌ها اسلحه روی دوششون بود، اون طرفی‌ها دست خالی بودند.

این طرفی‌ها در سکوت ایستاده بودند، اون طرفی‌ها از ته جگر فریاد می‌زدند.

این طرفی‌ها با آرامش و خون‌سردی گروگان‌ها رو جابه‌جا می‌کردند، اون طرفی‌ها داشتند خودشون رو شرحه‌شرحه می‌کردند.

این طرفی‌ها می‌رفتند، می‌اومدند، نگاه می‌کردند، قدم می‌زدند، گاهی با هم حرف می‌زدند، اون طرفی‌ها ایستاده بودند، شعار می‌دادند، هوار می‌کشیدند، فحش می‌دادند، پلاکارد بالا و پایین می‌بردند، جز می‌زدند، حرص می‌خوردند.

این طرفی‌ها ابراهیم اصغرزاده و معصومه ابتکار و عباس عبدی و بهزاد نبوی… بودند، بعد ریش گذاشتند و چفیه انداختند و وزیر و وکیل و مشاور و مدیر شدند، بعدتر ریششون رو تراشیدند و روسری رنگی سر کردند و روشن‌فکر و اصلاح‌طلب و پیش‌رو شدند. اون طرفی‌ها یک عده مردم عادی بودند، بعد مردم عادی موندند و شهروند درجه‌ی دو شدند، بعدتر مردم عادی موندند و خس و خاشاک شدند.

این طرفی‌ها به خاک آمریکا تجاوز کردند و تبعه‌های آمریکا رو گروگان گرفتند و اون‌ها رو به مرگ تهدید کردند، بعد همین طور که به آمریکا فحش می‌دادند هر وقت دلشون خواست به هر کنفرانس و مجمعی در آمریکا ‌رفتند، بعدتر دم از گفت‌وگوی متمدنانه با آمریکا و ایجاد روابط دیپلماسی زدند و بچه‌هاشون رو فرستادند آمریکا و اون‌جا خونه و ویلا و شرکت و فروش‌گاه خریدند. اون طرفی‌ها اون طرف نرده ایستادند و تماشا کردند، بعد همین طور که به آمریکا فحش می‌دادند ته دلشون آرزوی آمریکا رفتن داشتند، بعدتر به هر دری زدند که به آمریکا برسند یا بچه‌هاشون رو بفرستند.

این طرفی‌ها یک عروسک عموسام درست کردند که آتش بزنند. اون طرفی‌ها همین طور که حرص می‌خوردند و جز جگر می‌زدند، پیش از آتش زدن، عروسک رو تیکه و پاره کردند.

اونی که ریش داشت و با حرص و کینه دست عروسک رو کند، احتمالا تا همون روز رنگ پرچم آمریکا رو نمی‌دونست، از فلسفه‌ی شکل و شمایل عروسک و اسم عمو سام هم خبر نداشت، کینه و بغضش شاید اصلا به آمریکا مربوط نمی‌شد، مثلا به دعوای صبح اون روزش مربوط بود با زنش، که احتمالا بهش گفته بود به جای تظاهرات رفتن بیا برو سر کار یک لقمه نون دربیار، یا مثلا به صاحب‌خونه‌اش مربوط بود که مردک مستکبر اول صبح اومده بود اجاره‌ی عقب‌مونده‌ی سه ماه پیش رو خواسته بود، یا مثلا به صاحب‌کارش مربوط بود که کارگاهش رو بسته و او رو بی‌کار کرده بود، یا یک چیز دیگه.

یاد شما افتادم.

همین.

.

.

.

.

پ.ن. عنوان پست برگرفته از این‌جاست.  

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: