نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 31, 2009

یک جرعه غزل

دو سایه چون دو عقربه روی دوازده

از هم جدا شدند سوی یک و یازده

 

آن دو قرار بود که هر وقت می‌نواخت

آهنگ پیر و خسته‌ی ساعت‌نواز، ده

 

هر یک نظر کنند به ماه و دو بوسه بود

آن لحظه، هست و نیست آن‌ها و راز ِ ده

 

یک شب، شبی که شوم‌ترین بود، ناگهان

وقتی نواخت ساعت بی‌وقت، باز، ده

 

یک تکه ابر صورت مهتاب را… و مُرد

آن سایه‌ای که رفت شبی سوی یازده

 

فردای هرگز، آه که آن سایه هرچه رفت

هرگز نمی‌رسید به مرز دوازده

 

آرام رفت و از نفس افتاد روی پنج

یعنی محال بود چه رفتن، چه باز…

.

.

.

.

پ.ن. شعر از دوست نازنینم سعید شجاعی

 

 

 

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: