نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 23, 2009

فوق‌العاده بودن انواع گوناگونی داره…

همه‌اش توی ذهنم بود که نوشته‌ام رو این جوری شروع کنم: «ما مردم فوق‌العاده‌ای هستیم». اما الان که می‌خوام بنویسم، می‌بینم به‌تره بنویسم «شما مردم فوق‌العاده‌ای هستید»، چون به‌خصوص در این روزها به شدت و حدت خودم رو «تافته‌ی جدا بافته» می‌بینم.

نخست این که، در شش سال و نیم گذشته، جز معدود دفعاتی که خودم دلم خواست، این وبلاگ در روزهای پنج‌شنبه و جمعه به‌روز نشده. بنابراین به‌روز نشدن این وبلاگ در دو روز گذشته یکی از طبیعی‌ترین اتفاق‌های این وبلاگ بود.

دوم این که، اگر در انتظار گیس و گیس‌کشی هستید، برید جای دیگه. ضرب‌المثلی هست که می‌گه «از سه چیز باید ترسید، سگ هار و زن سلیطه و دیوار خراب». من البته ترس از ارتفاع رو هم به این سه تا اضافه می‌کنم. هر چه می‌خواهد بگوید هر که می‌خواهد… کلا فرض رو بر این بگذارید که حافظه‌ی من به اندازه‌ی ماهی است و هر ده ثانیه یک بار پاک می‌شه، به همین دلیل کلا نه ای‌میلی از کسی دارم نه عکسی نه یادمه کی درباره‌ی کی چی گفته نه یادمه کی داشته سر کی کلاه می‌گذاشته نه بلدم بنویسم «این هم یک لینک باحال که یکی از بچه‌ها گذاشته» نه هیچ چیز دیگه.

سوم این که، شما جدا مردم فوق‌العاده‌ای هستید. شوخی نمی‌کنم. از حالت «عادی» کلا خارجید و این رو بسته به مورد می‌شه هم به «فوق‌العاده» تعبیر کرد، هم به «خارق‌العاده» و هم به «غیرعادی».

حالا تنها حرف من با شما اینه. امروز دوم آبان ١٣٨٨ و بیست و چهارم اکتبر ٢٠٠٩ است. همین امروز تکلیفتون رو با این وبلاگ و نویسنده‌اش روشن کنید. از همین امروز هر بار که می‌خواهید به این وبلاگ بیایید به یاد داشته باشید که:

نویسنده‌ی این وبلاگ با نام و عکس واقعی خودش می‌نویسه، اگه از ماسکتون خجالت می‌کشید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ الان در آنکارا زندگی می‌کنه، اگه این مساله ناراحتتون می‌کنه و دوست دارید فکر کنید توی یک روستا داره بیل می‌زنه نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ از بالا به شما نگاه می‌کنه، اگه حال تهوع بهتون دست می‌ده نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ چهل برابر شما کتاب خونده، اگه احساس بی‌سوادی می‌کنید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ بسیار بیش از شما اطلاعات عمومی داره، اگه دچار خودکم‌بینی می‌شید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ به شدت اعتماد به نفس داره، اگه احساس حقارت می‌کنید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ به جز در برابر سگ هار و زن سلیطه و دیوار خراب، در باقی موارد بسیار شجاعه، اگه از خود ترسوی محافظه‌کارتون بدتون می‌آد نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ بسیار راست‌گوست، اگه نویسنده‌های داستان‌پرداز رو ترجیح می‌دید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ دین نداره، اگه فکر می‌کنید نجس می‌شید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ بر خلاف شما تورات و انجیل و اوستا و قرآن و کتاب اقدس رو خونده و ادیان یهودیت و مسیحیت و به‌دینی و اسلام و بهاییت رو به کلی نفی می‌کنه، اگه دچار ترس از جهنم می‌شید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ نظام جمهوری اسلامی رو به رسمیت نمی‌شناسه، اگه به غرور ملی‌تون برمی‌خوره نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ از سال ١٣٨٠ به بعد مطلقا تحریمی است، اگه شرکت در انتخابات بر شما واجبه مخصوصا در زمان برگزاری انتخابات نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ جنبش سبز رو جدی نمی‌گیره، اگه حس می‌کنید «براندازی نرم»تون زیر سوال می‌ره نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ دیگه به هیچ یک از کامنت‌ها جواب نمی‌ده، اگه دنبال پاسخ کامنت‌ها هستید نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ چاقه و چاقی‌اش رو پنهان نمی‌کنه، اگه احساس می‌کنید حق شما رو خورده نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ هفته‌ای یک بار حمام می‌ره، اگه از تماس اینترنتی با چنین آدمی حالتون بد می‌شه نیایید.

نویسنده‌ی این وبلاگ روی گونه‌ی چپش یک خال درشت قهوه‌ای رنگ داره که همیشه غبطه‌ی خانم‌ها و علاقه‌ی آقایان رو برانگیخته، اگر حسودی‌تون می‌شه نیایید.

و اما، اگه همین امروز که دارید تکلیف خودتون رو با این وبلاگ و نویسنده‌اش روشن می‌کنید، به این نتیجه رسیدید که نویسنده‌ی این وبلاگ تهوع‌آور، دریده، نفهم، پرمدعا، دروغ‌گو، کلاه‌بردار، شیاد، شلخته، کثیف، زشت، چاق، بوگندو، خیکی، فراری، دزد، گدا، یا هر چیز دیگه‌ای از این قبیل است، و اگه احیانا این‌قدر در بررسی درون خودتون روراست بودید که متوجه شدید از خوندن هر چیزی علیه نویسنده‌ی این وبلاگ دلتون به شدت و حدت خنک می‌شه، و اون وقت باز این وبلاگ رو باز کردید، و بعد یا استفراغتون گرفت یا کهیر زدید یا حال تهوع بهتون دست داد یا خون جلوی چشم‌هاتون رو گرفت یا حرص خوردید یا هر چی، و بعد باز روز بعدش این وبلاگ رو باز کردید، بلافاصله گوشی تلفن رو برداشته و با اولین روان‌پزشک در دست‌رس تماس بگیرید، چون قطعا بیماری خودآزاری دارید.

دیروز توی منطقه‌ی سلطان احمد استانبول یک صحنه‌ی تصادف جزیی دیدم، (چیه؟ نکنه خیال کردید در تمام مدتی که شماها داشتید گلوتون و احیانا جاهای دیگه‌تون رو در اینترنت پاره می‌کردید من دراز کشیده بودم روی تخت گریه می‌کردم؟؟ نه‌خیر، بنده در سفر تفریحی مشغول لذت بردن از هوای پاک استانبول و هم‌صحبتی با گل‌پر عزیز بودم.) یادم اومد که چند سال پیش وقتی پرشین‌بلاگ امکان افزودن عکس به وبلاگ رو برقرار کرد، من مرتبا نقاشی‌هایی از چهره‌ی زنان رو می‌گذاشتم تا این که قهرمان گفت اینترنت دقیقا مثل خیابون است و مگه من در خیابون روبنده می‌گذارم که در وبلاگم عکس خودم رو نمی‌گذارم؟ بعد به این فکر کردم که هم من و هم شما در این خیابون در حال حرکتیم، با این تفاوت که شما ماسک زده و لباس مبدل پوشیده‌اید و در تاریکی و یواشکی تردد می‌کنید، و من با قیافه‌ی خودم و لباس‌های خودم در گذرم و حتا کارتی به روی سینه‌ام زده‌ام که اسم واقعی‌ام روش نوشته شده، و بعد یک ماشین که احتمالا راننده‌اش یا مسته یا نشئه یا رانندگی بلد نیست یا هر چیز دیگر، بحث سر این نیست، می‌کوبه به من و شماها که در تاریکی کوچه‌ها و پشت دیوار خیابون‌ها و لابه‌لای سایه‌ها پنهان شده‌اید از صمیم قلب خوش‌حال می‌شید و غریوی از شادی برمی‌کشید که به‌به دلمون خنک شد. خب برید دکتر، چرا می‌آیید این‌جا؟

فقط این رو توضیح بدم برای دوستانی که کامنت گذاشتند که چرا رزومه‌ام رو عوض کردم یا رزومه‌ی اصلی کجاست. این‌جا می‌تونید رزومه‌ای رو ببینید که مرجان عزیز زحمت کشیده لینکش رو گذاشته. من وقتی دیدمش این شکلی بود. اگه عوض شده برید یقه‌ی سازنده‌اش رو بگیرید. من نه اصلش رو دیده‌ام نه فرعش رو. همین رو دیدم که هست. شما عزیزان چون همیشه گز نکرده پاره می‌کنید و فکر کردن و سبک و سنگین کردن توی کارتون نیست و در عرض نیم ثانیه هیجان‌زده می‌شید و با یک غوره سردی‌تون می‌کنه با یک مویز گرمی‌تون، اصلا متوجه نشدید که من حاضرم بمیرم ولی کلمه‌ی «مسؤول» رو ننویسم «مسئول». و ضمنا رشته‌ی تحصیلی من «برق- الکترونیک» است، نه «الکترونیک و ابزار دقیق». دیگه این که دقیقا از سال ١٣٧۵ تا الان من در قسمت «دین» هیچ فرمی در هیچ اداره و سازمانی ننوشته‌ام «اسلام- شیعه» و در پاسخ سوال دیگران هم گفته‌ام دین یک مساله‌ی شخصی است و به کسی مربوط نیست. حالا این بخش که کسی نمی‌تونه در سال ١٣٧۴ هم وارد دانش‌گاه و هم از اون خارج بشه اصلا مهم نیست.

در ضمن به خاطر نشون دادن عمق دقت و درستی سایت جاب‌ایران، من هم این رزومه رو درست کرده‌ام و گذاشته‌ام روی سایت جاب‌ایران. بفرمایید ببینید.

دیگه این که من وبلاگ دیگه‌ای ندارم. اگه بگردید چندین و چند وبلاگ با اسم من پیدا می‌کنید که هم آی‌دی‌شون همینه و هم عنوان وبلاگشون و چند تایی‌شون حتا مطالب من رو کپی می‌کنند می‌گذارند همون جا. دیگه یک وبلاگ با اسم متفاوت که جای خود داره. یک وقت دیدید مثلا وبلاگ شخصی شمس لنگرودی هم مال من شد. کی به کیه. (این اسم رو همین الان از همین کنار صفحه برداشتم).

خب، این از این، حالا احتمالا نویسنده‌ی داستان برای سوژه‌های زیر استخدام می‌شه:
ساروی‌کیجا شوهر من رو از راه به در کرد، روزی که ساروی‌کیجا رو در یکی از دهات ترکیه در حال دوشیدن گاو دیدم (راستی چرا من تا حالا توی ترکیه ده ندیده‌ام؟ چند باری که با قطار سفر کردم توی راه روستا ندیدم اصلا)، ساروی‌کیجا در یکی از کافه‌های ترکیه در حال خودفروشی دیده شد، ساروی‌کیجا گاوصندوق مغازه‌ی بابام رو خالی کرد، ساروی‌کیجا هم‌دست خفاش شب بود، ساروی‌کیجا در قضیه‌ی یازده سپتامبر دست داشت، ساروی‌کیجا از قهرمان طلاق گرفت و زن نود و هشتم طالبان شد، ساروی‌کیجا چهار سال در زندان عادل‌آباد شیراز زندانی بود، قهرمان شوهر ششم ساروی‌کیجاست، ساروی‌کیجا پیش از ازدواج چهار بار کورتاژ کرد، ساروی‌کیجا به شیشه معتاده، ساروی‌کیجا آنورکسیا داره، ساروی‌کیجا اهل آبادانه و در زمان جنگ به شمال رفته، ساروی‌کیجا مرد بوده و با انجام جراحی تغییر جنسیت داده، ساروی‌کیجا بمب‌گذار انتحاریه، و غیره.

و اما، در پایان باید چند تا چیز رو رسما اعلام کنم.

از هم‌سر عزیزم قهرمان رسما عذرخواهی می‌کنم که به خاطر تسویه‌حساب‌های شخصی دیگران با من، حریم خصوصی‌اش که بسیار بهش پای‌بنده مورد توهین قرار گرفت.

به هم‌سر بسیار صبورم قهرمان رسما اعلام می‌کنم که بالاخره بعد از ده سال بحث پایان‌ناپذیر در مورد نادرستی روابط بدون حد و مرز من با دیگران و نداشتن خط قرمز در دوستی‌ها، از این پس کوتاه اومده و نظرش رو می‌پذیرم.

به شما رسما اعلام می‌کنم که کامنت‌دونی از این پس تایید نداره و می‌تونید تمام عقده‌های روانی‌تون رو همین‌جا خالی کنید و به لطف من رها از انرژی‌های منفی به زندگی‌تون برسید. در واقع به این فکر کردم که این دموکراسی نیست که لیاقت می‌خواد، دقیقا در مورد شما این دیکتاتوری است که لیاقت می‌خواد. مثلا رضا شاه کبیر با دیکتاتوری شما رو آدم کرد و مملکتتون رو ساخت، براتون جاده و راه‌آهن و دانش‌گاه و توالت عمومی درست کرد. بعد پسرش اومد بکوشه دموکراسی رو برقرار کنه هار شدید زدید کشور رو کن‌فیکون کردید. جدا چرا من باید گند شما رو بپوشونم؟ کامنت‌ها رو شما می‌نویسید من چرا پاک کنم؟ خلایق هر چه لایق.

از هاشمی رفسنجانی رسما تشکر می‌کنم، چون از او یاد گرفته‌ام که وقتی همه‌ی عالم و آدم با شنیدن خبری که حتا نمی‌دونند راسته یا دروغ دارند خودشون رو به در و دیوار می‌زنند و آب به آسیاب مخابرات و آی‌اس‌پی‌شون می‌ریزند و چپ و راست تلفن می‌زنند و خبر فوروارد می‌کنند، من سکوت کنم تا تب‌ها بخوابه و فشار خون‌ها پایین بیاد و همه توانایی فکر کردن رو دوباره به دست بیارن، بعد نظرم رو بگم، یا اصلا نگم. این بند رو جدی نوشتم.

احمدی‌نژاد رو رسما تحسین می‌کنم، قدرت می‌خواد وقتی همه دارند درباره‌ی آدم چرند می‌گن، آدم به کار و زندگی عادی خودش برسه. این رو پنج‌شنبه که رفته بودم تور بسفر و بهم خوش گذشت فهمیدم. این بند رو به شوخی نوشتم. البته جدا به من خوش گذشت.

از دخترک نازنینم رسما عذرخواهی می‌کنم، به خاطر این که باعث شدم نام زیبا و شکوه‌مندش بر قلم‌ها و زبان‌های ناپاک جاری بشه.

و در آخر از مرجان رسما سپاس‌گزاری می‌کنم، برای این که عمرا اگه با هیچ یک از نوشته‌های خودم می‌تونستم آمار پربازدیدکننده‌ترین روز رو از ١۴٠٠ به ٣٠۴۴ و متوسط بازدید روزانه رو از ۴٨٠ به ۵۶١ و تعداد کامنت‌ها رو به ۴٢٨ برسونم.

.

.

.

.

پ.ن. قالب وبلاگ رو موقتا عوض کردم و یکی از قالب‌های استاندارد خود پرشین‌بلاگ رو گذاشتم که اگر مشکل دیده نشدن کامنت‌ها از قالبه درست بشه. اما ظاهرا نشده. لطفا راه دیگه‌ای برای دیدن کامنت‌ها پیدا کنید. این که همه‌ی حروف فارسی و انگلیسی رو پشت سر هم توی کامنت‌ها می‌گذارید خیلی مسخره است. تا جایی که بشه پاکشون می‌کنم اما از صبح تا شب که آن‌لاین نیستم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: