نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 20, 2009

برای آگاهی همگان

دوستان عزیزم. من اعتراف می‌کنم که هرگز در دانش‌گاه شیراز نبوده‌ام و علاوه بر من، خانم‌ها کتایون برق‌افشان و مریم صادق‌نژاد که این‌جا کامنت می‌گذارند هم دروغ می‌گن و در دانش‌گاه با من آشنا نشده‌اند،‌ یا نه، اصلا خودم با این اسامی جعلی از طرف اون‌ها کامنت می‌گذارم. من حتا مدرسه هم نرفته‌ام و فقط کوره‌سوادی دارم که اون رو هم در مکتب‌خانه‌ی سر کوچه‌ی طویله‌ای که درش به دنیا اومدم در یک ده متروکه در وسط جنگل‌های مازندران یاد گرفته‌ام.

هم‌سر گرامی بنده همین سواد خوندن و نوشتن رو هم نداره و هر روز صبح می‌ره سر چهارراه اولوس در آنکارا می‌ایسته تا با وانت بیان ببرندش عملگی.

دخترک هر روز دور میدون کیزیلای می‌ایسته و گندم می‌فروشه که مردم بخرند بریزند برای کبوترها. باقی‌مونده‌ی گندم‌ها رو هم شب‌ها خیس می‌کنیم به جای شام می‌خوریم.

ضمنا ما واسه‌ی این توی آنکارا هستیم که ما رو به خاطر چادر زدن در پارک‌های تهران و زندگی زیر پل‌های اتوبان‌ها دست‌گیر کرده بودند و ما فرار کردیم اومدیم این‌جا پناهنده بشیم. آخه ترکیه با مردم بسیار باهوشش و زبان بسیار کاملش و فرهنگ بسیار بالای مردمش، نهایت آمال و آرزوی ما بوده.

اعتراف می‌کنم که من خرس گنده و کوه چربی و تن‌لش!!! (لااقل فحش‌ها رو یاد بگیرید بعد بنویسید، تنه‌لش درسته) و نفهم و عقده‌ای و بی‌سواد و هر چیز دیگه‌ای که می‌گید هستم و قهرمان از من هم بدتره و خاله‌زنکه و اصلا هم‌جنس‌گراست و معتاد هم هست (تا حالا تریاکی بوده حالا هرویین تزریق می‌کنه) و من رو کتک می‌زنه و همه‌ی چیزهای دیگه‌ای که می‌گید هست.

من کم‌بود توجه دارم چون هرگز در زندگی‌ام هیچ کس به من توجه نکرده و عقده‌ی محبت دارم چون هرگز در زندگی‌ام هیچ کس من رو دوست نداشته و دروغ‌گو هستم چون هرگز هیچ چیز در زندگی‌ام نداشته‌ام و این‌جا در این وبلاگ فقط دروغ‌ها و خیال‌پردازی‌های خودم رو می‌نویسم.

حالا اگه خیالتون راحت شده، بفرمایید به کار و زندگی‌تون برسید.

.

.

.

.

پ.ن.١. ضمنا من در این لحظه دارم خیال می‌کنم که با مامی و بابا و دخترک در استارباکس میدون تکسیم استانبول نشسته‌ام و در خیال‌هام دارم چای انگلیسی می‌نوشم و در رویای امروزم دارم شدیدا خوش می‌گذرونم. فقط حیف که بوق ماشین‌ها رویام رو به هم می‌زنند و هی باید بدوم برای راننده‌هایی که مونده‌اند پشت چراغ قرمز، اسپند دود کنم و لیره بگیرم.

پ.ن.٢. نمی‌دونم چرا گلپر یک‌هو به رویای من تلفن کرد و گفت بیا عصر با هم بریم ایکیای استانبول خرید کنیم!!؟؟؟ / یادم رفته بود بگم که در این رویای شیرین، این هفته برای مسافرت اومده‌ام استانبول و تا جمعه‌شب می‌مونم.

پ.ن.٣. نمی‌دونم چرا اصلا عصبانی نیستم. قصدم بیش‌تر نوشتن یک متن خنده‌دار بود. با این حال نمی‌تونم بگم که ناراحت هم نیستم.

پ.ن.۴. از این لحظه به بعد تایید کامنت‌ها مطلقا دیکتاتوری است. فقط کامنت‌هایی رو تایید می‌کنم که دلم بخواد. دموکراسی لیاقت می‌خواد که شما ندارید.

پ.ن.۵. داستان کامل‌تر زندگی ما در ترکیه رو این‌جا بخونید. مرجان عزیز زحمت کشیده و نوشته.

پ.ن.۶. در مورد پ.ن.۴. تجدید نظر کردم. نظرات تایید نداره. راحت باشید. هم‌چنان فرض کنید من هم مادرتونم!!

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: