نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 19, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٢۶

آن‌چه در این‌جا می‌شنوید داستان دو زنی است که آرزوی نویسنده شدن داشتند، یکی از آن‌ها همان سال به آرزویش رسید و دیگری در خفا گریه کرد. آیا کتابی که من در سر داشتم پنجاه هزار دلار می‌ارزید؟ هرگز نخواهم دانست، زیرا تصمیم گرفته بودم به نقشه‌ی خود بچسبم. تصمیم گرفته بودم برای صحبت کردن با آن خانم مدیر منتظر «وقت مناسب» بشوم. می‌ترسیدم که مبادا مطرح کردن یک کار شخصی در یک ناهار مربوط به اداره مناسب نباشد. از طرفی هنوز آن مدیر را به خوبی نمی‌شناختم.

اما جیمی این وسواس را نداشت. مطمئنا او با پول شرکت و اداره‌ی ما ناهار را صرف می‌کرد و آن خانم مدیر را نیز به خوبی نمی‌شناخت، ولی ظاهرا فکر کرده بود «این یک فرصت برای من است، بگذار از آن استفاده کنم، شاید وقت دیگری پیش نیاید». احتمالا کمی هم فکر می‌کند که شاید خانم مدیر از این کار خوشش نیاید، اما اگر موضوع کتاب خوب بود و خانم مدیر می‌توانست از آن سود ببرد، وقت «نامناسب» چیز مهمی نیست. بعد جیمی اندکی صحبت می‌کند، دل به دریا می‌زند و به موقع می‌پرد.

این داستان ما را از خطر جهش نکردن آگاه می‌کند. خانم ریتا و آقای بری در فرودگاه سیاتل – تاکوما هم‌دیگر را می‌بینند. ریتا از سفر تجاری خود از میناپولیس برمی‌گشت و منتظر پرواز به تاخیر افتاده‌اش به یاکیمای واشنگتن بود. بری از تعطیلات خود از مکزیک برمی‌گشت و می‌خواست به اوژن برگردد.

آن دو صحبت عادی خود را شروع می‌کنند. با این خانم ریتا نامزد داشت، احساس می‌کند از بری خوشش آمده است. وقتی بلندگوی فرودگاه، ده دقیقه بعد، سفر بری را اعلام می‌کند، او به طرف ریتا برمی‌گردد و یک لب‌خند خداحافظی می‌زند و قلب ریتا فرو می‌ریزد. یک ارتباط واقعی پیدا می‌شود، ارتباطی که ریتا با نامزدش نداشت. او نام خانوادگی بری را نمی‌دانست و هیچ راهی برای یافتن او وجود نداشت.

خوش‌بختانه بری نیز همان ارتباط را احساس می‌کند و همان دلهره به او دست می‌دهد و به محض سوار شدن به هواپیما شروع به چیدن نقشه می‌کند. او هر چه را که ریتا درباره‌ی خودش گفته بود یادداشت می‌کند و روز بعد آگهی زیر را در روزنامه‌ی یاکیما به چاپ می‌رساند:

بی‌خواب از سیاتل! من او را ترک کردم بی آن که اسمش را بدانم. لطفا به من کمک کنید تا زنی را که سه‌شنبه شب در فرودگاه سیاتل – تاکوما دیدم بیابم. او بعد از پنج سال زندگی در بوستون، سال پیش به یاکیما برگشته است. او سی و دو سال دارد، قد بلند، لاغراندام و دارای موهای قهوه‌ای بور و صاف است. چشم‌هایش قهوه‌ای است و چندین سگ و گربه دارد. هرگز ازدواج نکرده است و در زمینه‌ی برنامه‌ریزی مالی کار می‌کند. اگر او را می‌شناسید لطفا از او بخواهید به بری در اوژن به این شماره … تلفن بزند.

یکی از دوستان ریتا این آگهی را می‌بیند، ارتباط برقرار می‌کند و هم‌راه با مادر ریتا او را وادار می‌کند تا به بری تلفن بزند. ریتا از فرصت به دست آمده در فرودگاه استفاده نمی‌کند ولی اکنون یک فرصت استثنایی ثانویه برایش پیش آمده است. او اشتباه خود را تکرار نمی‌کند. او و بری چند ماه بعد ازدواج می‌کنند.

چهار اصل جهش موفقیت‌آمیز

آیا آماده‌ی جهیدن و قاپیدن هستید؟ کارت‌های ۵ * ٣ فراهم آورید و از چهار مرحله‌ی بعدی عبور کنید.

١- نیازهای خود را مشخص کنید.

به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید نیاز به تلاش از طرف شما دارد و غیر از آن راهی نیست. اگر می‌خواهید وکیل بشوید باید به مدرسه‌ی حقوق بروید. اگر می‌خواهید ده کیلو وزن کم کنید باید روش تغذیه‌تان را عوض کنید. باید چیزهایی را که برای رسیدن به هدفتان نیاز دارید در نظر بگیرید و بقیه را فراموش کنید.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: