نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 18, 2009

پرونده‌ی عجیب زیور باتن! – ٢

زیور پیش از اومدن به دانش‌گاه به عقد پسرعموش بهمن درآمده بود. اون زمان همین مساله هم خیلی به نظر من عجیب بود، چون در خانواده‌ی ما پسرعمو و پسرخاله‌ی آدم عین برادر آدمند و نمی‌شه باهاشون ازدواج کرد، اما مساله‌های عجیب‌تری هم وجود داشت.

یکی‌اش سفارش ویژه‌ی پدر زیور پس از عقد بود، یعنی وقتی که پدر عروس پس از عقد اومده که دخترش رو نصیحت کنه و قاعدتا این نصیحت باید ویژه‌ی زندگی مشترک و در راستای روابط بهتر باشه و تا آخر عمر هم آویزه‌ی گوش عروس‌خانوم بمونه. هرگز یادم نمی‌ره لحظه‌ای رو که من روی تختم نشسته بودم و اون دو تا روی زمین و زیور با حالتی عرفانی و احساساتی به شدت رقیق و پروانه‌ای و چشم‌هایی خمار گفت که پدرش بهش گفته در زندگی همیشه «تره‌شور بواش» (tera shoor bevash) و من هنوز در حال حلاجی کردن این جمله بودم که ببینم معنی‌اش چیه که پروانه هم دچار احساسات رقیق و پروانه‌ای شد و با چشم‌هایی خمار دو ساعت به‌به و چه‌چه کرد و حسرت خورد به زیور که چنین پدر فرزانه‌ای داره و آرزو کرد که خودش هم وقتی ازدواج کرد این نصیحت رو در گوش داشته باشه و من همین طور در فکر بودم که این یعنی چی، تا این که معلوم شد منظور پدر زیور این بوده که هیچ وقت نگذار ظرف‌های غذا خشک بشن و بلافاصله بعد از غذا ظرف‌ها رو بشور!!!

مساله‌ی عجیب دیگه این بود که آقای بهمن خان رفته بود یک شهر دیگه سربازی و گویا دچار مشکلاتی در امر نگهداری از سبیل شده بود و سبیلش رو اندکی کوتاه کرده بود. بعد وقتی که در زمان مرخصی به کرمان‌شاه برگشته بود و به دست‌بوس عمو جانش که پدر هم‌سرش هم بود رفته بود، قضیه‌ی سبیل تبدیل به پیراهن عثمان شده بود و پدر زیور قصد داشت طلاق دخترش رو از برادرزاده‌ای تا بدین‌حد ناخلف بگیره و طبیعتا تبعات قضیه به خواب‌گاه کشیده شده بود و نزدیک به دو هفته ما شاهد گریه و زاری‌های زیور بودیم و تلفن‌هایی که از اول تا آخر داد و بی‌داد به زبان کردی بود و ما نمی‌فهمیدیم و پروانه هم که می‌فهمید به ما نمی‌گفت (شاید هم نمی‌فهمید) و نذرهایی که زیور می‌کرد تا پدرش کوتاه بیاد و از این عطاری به اون عطاری می‌رفت که دارویی برای رشد سبیل!! پیدا کنه و هی به سینه‌اش مشت می‌کوبید که چرا شوهر نازنینش این اشتباه مهلک رو مرتکب شده و زیور چقدر بدبخته که مونده بین شوهر عزیزش و پدر عزیزش و کی می‌شه که سبیل شوهرجانش بلند بشه که پدرجانش کوتاه بیاد.

و باز یک مساله‌ی عجیب دیگه این بود که زیور و پسرعموش یا شوهرش تا اون زمان که یک سال از عقدشون گذشته بود دستشون به هم نخورده بود و یعنی مثلا من تا اون تاریخ هزار بار پسرعموم رو بوسیده بودم در زندگی اما این دو تا آدم نوک انگشتشون هم به هم نخورده بود و اصلا قرار هم نبوده بخوره تا سر عروسی.

و چیزی که من رو هاج و واج می‌کرد این بود که از طرف خانواده بهشون گفته شده بود که هر دو هفته یک بار اجازه دارید با هم تلفنی حرف بزنید و زیور و بهمن هیچ کدوم در کرمان‌شاه نبودند و اگر روزی پونزده بار با هم حرف می‌زدند هیچ کس از اهالی خانواده نمی‌فهمید، اما این‌ها همون دو هفته یک بار با هم حرف می‌زدند والسلام. و وقتی به زیور که مرتبا دلش تنگ می‌شد و مرتبا آه می‌کشید و اشک می‌ریخت می‌گفتم که خب بلند شو بهش زنگ بزن، جوری به من نگاه می‌کرد انگار دارم به زبون ژاپنی حرف می‌زنم، چون زن که هرگز به مرد زنگ نمی‌زنه، و وقتی می‌گفتم این بار که زنگ زد بهش بگو زودتر بهت زنگ بزنه، باز جوری به من نگاه می‌کرد انگار دارم به زبون ژاپنی حرف می‌زنم، چون خانواده‌هاشون اجازه‌ی این کار رو نداده بودند، و یک بار که بهش گفتم ببین اسم شماها توی شناسنامه‌ی هم هست، بنابراین این جناب بهمن خان می‌تونه این بار که مرخصی می‌گیره به جای کرمان‌شاه رفتن بیاد این‌جا و برید با هم توی یک هتل اتاق بگیرید و اصلا کاری هم نکنید فقط یک دل سیر با هم حرف بزنید، غیر از این که نزدیک بود بی‌هوش بشه، و غیر از این که تا مدتی با من حرف نزد، کلا به این نتیجه رسید که من کاملا خرابم و هیچ فرقی با خانم‌های کنار خیابون ندارم، چون اگر این طور نبودم چنین چیزی به فکرم نمی‌رسید.

و اما جالب‌ترین بخش ماجرا هنوز مونده.

این زیور خانم عاشق دل‌خسته‌ی شوهرش بود. من نمی‌دونم چرا و چه‌طور. یعنی اصلا هنوز هم نمی‌فهمم عاشق چه چیز بهمن بود، چون تقریبا هیچی ازش نمی‌دونست. یعنی من فکر می‌کنم عاشق یک موجود خیالی به اسم بهمن بود که قرار بود روزی شوهرش بشه، در حالی که حتا نمی‌دونست یک شوهر چگونه موجودی است و چه کاری در زندگی‌اش قراره بکنه.

اسم شوهر زیور هم که گفتم بهمن بود.

رشته‌ی زیور طبیعتا برق/ الکترونیک بود. گفتم که هم‌کلاسی و هم‌خواب‌گاهی بودیم.

دانش‌جوی رشته‌ی برق/ الکترونیک طبیعتا باید واحد الکترونیک ١ رو بگذرونه، وگرنه بسیاری دیگه از واحدها رو نمی‌تونه انتخاب کنه.

واحد الکترونیک ١ طبیعتا به عنوان پایه‌ی باقی دروس، حاوی مقدار زیادی اطلاعات در مورد دیود و ترانزیستور است.

طبیعتا یکی از مهم‌ترین چیزهایی که باید در مورد دیودها آموزش داده می‌شد، جریان بهمنی دیود بود.

و طبیعتا جریان بهمنی، زیور رو به یاد بهمن می‌انداخت.

و بعد زیور این طور که خودش می‌گفت تا پایان کلاس یک‌نفس به بهمن فکر می‌کرد.

و طبیعتا زیور واحد الکترونیک ١ رو پاس نکرد، اما کسی موضوع رو نفهمید، چون استاد خیلی سخت‌گیر بود و هم کتاب و هم امتحان به زبان انگلیسی بود و کلاس سی نفره بود و فقط شش نفر واحد رو پاس کردند، از جمله من.
ولی این واحد الکترونیک ١ با دیودش و با جریان بهمنی‌اش باعث شد زیور هفت بار از این واحد بیفته، چهار ترم معمولی و دو ترم تابستانه که تازه واحدهای تخصصی در ترم تابستانه ارائه نمی‌شد و به خاطر شرایط خاصش بهشcourse reading می‌دادند (یعنی خودش بره بخونه و بعد بیاد توی دفتر استاد مرتبط تنهایی امتحان بده)، و چون بسیاری از واحدها رو نمی‌تونست برداره کم‌تر و کم‌تر به دانش‌گاه اومد، و بالاخره مشمول قانون سنوات شد و بدون حتا مدرک معادل، از دانش‌گاه رفت.

.
.
.
.

پ.ن. اون پروانه خانم هم در یکی از ترم‌های سال آخر معدل زیر ده آورد و اخراج شد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: