نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 17, 2009

پرونده‌ی عجیب زیور باتن! – ١

صبح چند روز پیش در اسکایپ با دوست عزیزی از اهالی خواب‌گاه روغن نباتی (اسم خواب‌گاهمون واقعا همین بود، چون روبه‌روی کارخانه‌ی روغن نباتی بود) دانش‌گاه شیراز چت می‌کردم (در واقع video call، چت چیه، شیک باشیم)، بعد یک‌هو یاد یکی از هم‌کلاسی‌ها و هم‌خواب‌گاهی‌های اون دوران افتادم که اسمش زیور بود (از صبح در فکرم که فامیلی‌اش چی بود و فقط یادم می‌آد که آخرش «خانی» داشت) و از بد روزگار من یک ترم تحصیلی با ایشون و یکی دیگه به نام پروانه ضیایی هم‌اتاق بودم و فکر کردم داستانش رو براتون بگم.

این زیور خانم اهل کرمان‌شاه بود. خودش این طور می‌گفت و اگر مثل همه‌ی اهالی شهرهای اطراف شیراز که می‌گن شیرازی‌اند، او هم اهل جایی نزدیک کرمان‌شاه بوده من خبر ندارم. اون پروانه خانم هم اهل شوش بود و به قول خودش عربی بود که بین لرها بزرگ شده بود و به همین دلیل خودش رو بسیار آدم خطرناکی می‌دونست. بعدها ثابت شد که واقعا هم آدم خطرناک مزخرفی بوده.

این زیور خانم غیر از لهجه‌ی شیرینش و قد بلندش و هیکل درشتش و ابروهای برداشته‌ی رنگ‌شده‌اش (اون وقت‌ها ملت این‌جوری از دوازده سالگی ابرو برنمی‌داشتند ننه‌جون)، یک ویژگی دیگه هم داشت و اون هم بیماری وسواس بود. مثلا من می‌رفتم سینی و ظروف چای رو می‌شستم، تا از در اتاق می‌اومدم تو او بلند می‌شد سینی رو از من می‌گرفت و می‌برد نیم ساعت می‌سایید. تا جایی که هر وقت نوبت ظرف شستن من بود دیگه ظرف نمی‌شستم و بهش می‌گفتم تو که به هر حال می‌خوای بری بشوری خب از اول خودت برو بشور. یک اتفاق بسیار خاطره‌انگیز در مورد وسواس زیور این بود که وقتی می‌رفت حمام، آب خواب‌گاه قطع می‌شد!!! و این‌قدر این اتفاق تکرار شد تا مسؤول خواب‌گاه رسما بهش اعلام کرد که دیگه حق نداره در طول روز بره حمام و حتما باید بعد از ساعت یازده شب بره. این شد که زیور دو هفته یک بار ساعت یازده شب می‌رفت حمام و شش صبح برمی‌گشت. اما چرا با این که وسواس داشت دو هفته یک بار حمام می‌رفت؟ چون اولا خیلی خسته می‌شد!! و نمی‌تونست هر هفته بره، ثانیا چون تا صبح توی حمام بود صبح نمی‌تونست بیاد دانش‌گاه (و هرگز هم شب تعطیلی نمی‌رفت حمام) و ثالثا معتقد بود این‌قدر خودش رو تمیز می‌شوره که تا دو هفته اصلا کثیف نمی‌شه.

این رو هم بگم که معمولا تا سه روز بعد از حمام پوست دست و صورتش به طرز فاجعه‌باری خشک، قرمز، ملتهب و پوسته‌پوسته بود و خودش از دیدن این شرایط کیف می‌کرد و معتقد بود که این‌ها یعنی دست و صورتش خیلی تمیزه!! دلیل این مساله هم این بود که اولا حتما دو بار بدنش رو کیسه می‌کشید، ثانیا فقط و فقط از صابون استفاده می‌کرد، حتا برای موهاش، و ثالثا بعد از حمام اصلا و ابدا کرم نمی‌زد، چون اگر کرم می‌زد خب دوباره چرب می‌شد دیگه!! و چربی هم که یعنی کثیفی!!

اون پروانه خانم ویژگی بارزش یکی زشتی دهان و پوست بدرنگ و چشم‌های فوق‌العاده ریزش بود، یکی این که موهاش رو به طرز عجیب و غریبی بالای سرش می‌بست، طوری که به نظر می‌رسید اول یک پارچ آب‌خوری رو گذاشته روی سرش و بعد مقنعه رو کشیده روش، و یکی این که خیلی خیلی تند حرف می‌زد جوری که آدم همه‌اش فکر می‌کرد الان نفس کم می‌آره و غش می‌کنه. این خاصیت رو وقت نماز خوندن هم از دست نمی‌داد، جوری که نماز خوندنش من رو به شدت عصبی می‌کرد. وقتی می‌خواست به رکوع بره هنوز زاویه‌ی بدنش به چهل و پنج درجه هم نرسیده بود که رکوعش تمام می‌شد. یک بار براش یک حدیث نبوی رو گفتم که نمازگزار این‌چنینی رو به کلاغی تشبیه می‌کرد که در حال دانه برچیدن است. یک ساعت داشت هوار می‌کشید که تو چون نماز نمی‌خونی حق نداری به من ایراد بگیری.

این دو تا در درس خوندن هم خیلی عجیب و غریب بودند و هر روز حتما از دانش‌گاه مستقیما می‌رفتند خواب‌گاه و هر شب عین بچه‌های دبستانی تکلیف می‌نوشتند و هر روز صبح بلافاصله بعد از نماز صبح می‌نشستند سر درس و وقتی امتحان داشتیم دقیقا شش برابر من درس می‌خوندند، جوری که دیگه از دیدنشون سر کتاب و جزوه حالم به هم می‌خورد، بعد نمره‌ی ده هم نمی‌گرفتند. من همیشه متعجب بودم که پس شماها این همه ساعتی که سرتون توی کتاب و دفتره دارید چه کار می‌کنید. اون‌ها هم متعجب بودند که من چه‌طور هر روز حتما حتما بعد از کلاس‌ها می‌رم ددر دودور و در آخرین فرصت‌های پیش از بسته شدن در خواب‌گاه برمی‌گردم و دو ساعت هم می‌رم این اتاق و اون اتاق پیش دوستان دیگه و حرف می‌زنم و صبح هم که تا نیم ساعت پیش از کلاس خوابم و نه یک واحد رو می‌افتم نه یک ترم رو مشروط می‌شم. البته نکته‌ای که این‌ها می‌دونستند و باور نمی‌کردند تاثیری داشته باشه این بود که من عادت داشتم (و دارم) که از نیمه‌شب نهایت استفاده رو ببرم و وقتی این‌ دو تا عین مرغ سر شب می‌خوابیدند، من دو سه ساعت آخرهای شب رو خیلی مفید درس می‌خوندم و تمرین‌هام رو حل می‌کردم. بماند که بعدها بعد از چندین بار دعواهای بد سر همین موضوع‌های مسخره (مثلا این که چرا تخت تو زیر پنجره است باید مال ما زیر پنجره باشه یا چرا تو شب بیدار می‌مونی نور چراغ مطالعه‌ات ما رو اذیت می‌کنه یا چرا وقتی با دوست‌هات بیرون می‌ری ما رو نمی‌بری و مهم‌ترینش این که چرا با ما کار نمی‌کنی تا نمره‌های بهتری بگیریم) شرایط خاصی پیش آوردند که من کلا از خواب‌گاه رفتم و خونه گرفتم که چه‌قدر هم بهتر بود.

یک نکته‌ی خیلی بامزه در این دو تا هم این بود که پروانه لری حرف می‌زد و زیور کردی جواب می‌داد و حرف هم رو می‌فهمیدند. یا شاید هم ما خیال می‌کردیم که می‌فهمند یا وانمود می‌کردند که می‌فهمند. نمی‌دونم.

این زیور خانم از خانواده‌ای بود که به قول خودشون «علی اللهی» بودند و آقایون خانواده جانشون رو حاضر بودند از دست بدن اما سبیلشون رو نه. حالا ربط سبیل به علی و الله چیه من نمی‌دونستم و نمی‌دونم. وقتی هم توی فیلم قلقلک (با بازی بیژن امکانیان و رضا شفیعی‌جم و سیامک انصاری) این مساله مطرح می‌شد که پدر دختره وسواس وحشت‌ناک روی سبیل داماده داشت، اگرچه همه می‌خندیدند اما به نظر من خنده‌دار نبود، چون در واقعیت این رو دیده بودم که فردا می‌گم براتون.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: