نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 12, 2009

نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – ٢۵

خانم سوزان مولیناری که نماینده‌ی کنگره بود می‌گوید به این نتیجه رسیده است که بسیاری از زنان بیش از اندازه به مسایل فکر می‌کنند. او می‌گوید: «ما فکر می‌کنیم که به‌ترین راه چیست و چه‌گونه می‌توانیم آماده شویم. در حالی که مردان فقط می‌گویند من این کار را انجام خواهم داد. زنان باید از فکر کردن منصرف شوند و دست به عمل بزنند».
خانم بتسی مایرز، معاون اجرایی قبلی رییس‌جمهور کلینتون، می‌گوید: «زنان در «اگرها» گیر می‌کنند زیرا از اشتباه کردن و احمق تلقی شدن می‌ترسند».
نقشه‌ی کامل مراحل زیادی نیز دارد. برای داشتن یک نقشه‌ی کامل و جامع گاهی وسوسه می‌شوید که هر پیشنهادی را که تاکنون شنیده‌اید در آن وارد کنید ولی بیش‌تر از نیمی از آن‌ها اتلاف وقت است. نیز نقشه‌ی کامل شما را از دل به دریا زدن در مورد فرصت‌های طلایی پیش‌آمده باز می‌دارد. سرانجام، نقشه‌ی کامل می‌تواند بهانه‌ای باشد برای قدم بزرگ برنداشتن.
به دنبال آن‌چه می‌خواهید رفتن، بسیار شادی‌آور است ولی ترس‌ناک و سردرگم‌کننده نیز هست. تهیه‌ی یک نقشه‌ی کارآمد می‌تواند وسیله‌ی خوبی برای به تعویق انداختن موارد ترس‌ناک و گیج‌کننده باشد.
اگر می‌خواهید در زندگی خود به هدفتان برسید باید به زنانی شبیه باشید که آن‌چه می‌خواهند به دست می‌آورند: شروع کنید به جهیدن!
روزی که جهیدن را آموختم
سال‌های سال نقشه‌ریز و برنامه‌ریز بودم. روزی را که اشتباه روش‌هایم را دیدم هنوز به یاد دارم.
اواسط سال‌های هشتاد بود که من سردبیر مسؤول مقاله‌های مجله‌ی mademoiselle بودم و هشت نفر زیر دست داشتم که برایم کار می‌کردند. روزی یک خانم بااستعداد و فعال را به عنوان سردبیر اول در بخش خودم استخدام کردم. جیمی بیست و شش سال داشت و برای این سمت جوان بود ولی استعداد ویژه‌ای در یافتن نویسندگان درجه اول برای نوشتن مقاله داشت. چگونه او در بیست و شش سالگی حتا نویسندگان درجه‌ی یک را می شناخت؟ علت این بود که در شغل قبلی‌اش، معاون سردبیری یک مجله‌ی مردانه، با نویسندگان مشهوری که برای دیدن رییس او می‌آمدند رفتاری مودبانه و صمیمانه داشته و به نوعی با آن‌ها آشنایی ایجاد کرده بود. روزی به جیمی اسم یک خانم را که مدیر یک شرکت انتشاراتی مشهور شده بود دادم و پیشنهاد کردم که با وی به ناهار برود و در مورد هم‌کاری او با مجله‌ی ما صحبت کند. من خودم چند وقت پیش با آن خانم ناهار صرف کرده بودم ولی چون جیمی مسؤول مستقیم این کار بود، این ارتباط برای او نیز مهم بود.
در واقع ملاقات با این خانم مدیر برای من انگیزه‌ی دیگری نیز داشت. آرزو داشتم روزی کتابی بنویسم و فکر می‌کردم که خوب است از حالا با یک انتشاراتی عمده آشنایی داشته باشم تا به هنگام انتشار کتاب مشکلی نداشته باشم. طبیعی است که در این مورد چیزی به جیمی نگفتم.
دو هفته بعد از جلسه‌ی ناهار با آن خانم مدیر، جیمی وارد اتاقم شد و گفت: «باور نمی‌کنید که چه اتفاقی افتاد» و توضیح داد که در جلسه‌ی ناهار با آن خانم مدیر راجع به نویسنده‌ها صحبت کرده است ولی بعدا به آن خانم گفته است که می‌خواهد کتابی بنویسد و آن خانم از سوژه‌ی کتاب وی خوشش آمده و پنجاه هزار دلار پیشاپیش به او داده است. نمی‌دانید چه حالی شدم ولی هر طور شده بود با صدایی بلندتر از حد معمول گفتم عالی است.
.
.
.
.
پ.ن. ادامه دارد.
پ.ن.٢. روز حافظ گرامی باد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: