نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 11, 2009

گزارش سنت – ٢

من هاج و واج به اوضاع نگاه می‌کردم اما قهرمان خیلی ناراحت بود و مدام می‌گفت «این یک جور نقص عضو است، برداری یک تکه از بدن بچه‌ات رو بدون اجازه‌ی او ببری و بیاندازی دور و براش جشن هم بگیری» یا «طبیعت یک روزه که به وجود نیومده، در طول سه میلیارد سال اگر قرار بوده این عضو پوشش نداشته باشه خود طبیعت این پوشش رو حذف می‌کرده» یا «این جراحی زیبایی که نیست، در بعضی‌ها ممکنه باعث اختلال در رشد این اندام بشه» یا «برای این کار مذهبی هم مثل همه‌ی چیزهای دیگه دلیل علمی تراشیدند و بهانه‌ی بهداشتی آوردند» یا «واقعا این آدم دکترای فیزیک داره؟ ببین مذهب با آدم‌ها چه می‌کنه».

حدود بیست دقیقه بعد کاروان با همون شور و هیاهویی که رفته بود برگشت. آقا و خانم میزبان بچه‌ها رو که دیگه راضی و خوش‌حال نبودند و بیش‌تر شبیه آدم‌های بدبخت بودند تا شاه‌زاده‌های عثمانی، پیاده کردند و بچه‌ی سوم رو هم بغل کردند و با یک جور افتخار و تبختر خاص به سمت مهمون‌ها اومدند. روی لباس بچه‌ها یک حمایل انداخته بودند که روش بزرگ نوشته شده بود ماشاالله. ازشون فیلم گرفته شد. خانم‌ها بچه‌ها رو دوباره گذاشتند وسط و دورشون حلقه زدند و رقصیدند. بعد یک‌هو آقای میزبان به شدت هیجان‌زده شد و رفت وسط شروع کرد به رقصیدن، در حالی که حلقه‌ی رقص از خانم‌ها تشکیل شده بود. ظرف دو ثانیه همه‌ی اون خانم‌ها سر جاهاشون نشسته بودند و آقای میزبان تنهایی وسط داشت می‌رقصید. البته خوب هم می‌رقصید.

بعد یک میز آوردند و رومیزی سفید روش انداختند و خانم میزبان پشتش ایستاد. آقای خواننده هم رفت پیشش ایستاد. بعد مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و فک و فامیل یکی یکی بلند شدند رفتند کادوهاشون رو دادند که از دم پول بود، و آقای خواننده اسمشون رو و مبلغ اهدایی رو اعلام کرد. بعد پدر و مادر بچه‌ها به گردن هر کدوم یک زنجیر طلا انداختند که یک مدال کوچک داشت، ندیدم چی بود. بعد تمام پسربچه‌های حاضر در مهمانی رو صدا کردند و به هر کدوم یک هدیه‌ی کوچک دادند که به نظرم یک جور دست‌بند بود. دختربچه‌ها هم که گور باباشون.

در همین فاصله دیدم که یک ماشین اومد و از صندوق عقبش جعبه‌هایی رو خالی کردند و بردند توی مغازه‌ای که در هم‌سایگی اون ساختمان بود و تعطیل بود اما درش باز بود. بیش‌تر شبیه این بود که دارند برای مغازهه بار خالی می‌کنند اما بعد متوجه شدم که جعبه‌ها حاوی غذاست، برای ناهار.

میز و رومیزی سفید رو جمع کردند و همون‌جا، یک کمی کنارتر از جایی که برای رقص خالی بود، شش تا میز گذاشتند و دورش صندلی چیدند. پیش‌دستی‌های حاوی لیمو و جعفری رو که آوردند من به قهرمان گفتم خب، معلوم شد ناهار لحماجون است. قهرمان گفت محاله. بهش یادآوری کردم که لحماجون همیشه با لیمو و جعفری فروخته می‌شه. لحماجون دانه‌ای یک و نیم لیره است، یعنی از دونر مرغ که حدس زده بودم هم ارزون‌تر. یک نان لواش گرد به اندازه‌ی پیتزاست که روش گوشت چرخ‌کرده می‌مالند، منظورم چیزی شبیه مایه‌ی ماکارونی است. معمولا همین جوری گرد سرو می‌شه اما مردم با دست لوله‌اش می‌کنند و مثل ساندویچ می‌خورند.

بعد آقایون رو برای ناهار صدا کردند. ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. بچه‌ها داشتند از گرسنگی و تشنگی تلف می‌شدند. آقایون رفتند سر میز. قهرمان بلند نشد و گفت معنی نداره وقتی بچه‌ام گرسنه است برم سر میز. هم‌کارش بدون لحظه‌ای تردید بلند شد و اصلا به خانمش نگاه هم نکرد. به قهرمان گفت که دخترک می‌تونه بره جلوی همون مغازه‌ی کناری با بقیه‌ی بچه‌ها برای خودش غذا بگیره و خانم‌ها هم که بعدا می‌خورند. دخترک رو فرستادیم پیش باقی بچه‌ها. قهرمان هم رفت سر میز. دخترک بلافاصله برگشت و گفت بچه‌ها دارند توی سر و کله‌ی هم می‌زنند و هم‌دیگه رو هل می‌دن. نشست پیش من. شرایط بسیار مسخره و خنده‌داری بود. ما خانم‌ها دور نشسته بودیم و آقایون اون وسط سر میز نشسته بودند منتظر ناهار. خانم میزبان هم با دو تا پسرها باز توی خونه ناپدید شده بود. خانم اون یکی هم‌کار هم کلا فقط بلد بود بگه “nice to meet you” و دیگه هیچ. دو سه باری که تا حالا دیده‌امش هر بار همین رو بهم گفته. فقط هی به من لب‌خند می‌زد. من هم سر دخترک رو گرم می‌کردم که گرسنگی یادش بره و فکر می‌کردم که کاش می‌دونستم و از خونه خوراکی می‌گذاشتم توی کیفم.

آقایون به سرعت برق و باد ناهارشون رو خوردند. نوشابه یا آب معدنی هم نبود و چند پارچ آب گذاشته بودند سر میز. ما احتیاطا آب این‌جا رو فقط برای پخت و پز به کار می‌بریم و برای نوشیدن آب معدنی می‌گیریم، پس آب هم نمی‌شد بخوریم. بعد آقایون بلند شدند و خانم‌ها رو برای ناهار صدا کردند. قضیه برعکس شد. آقایون دور نشسته بودند تماشا می‌کردند و ما رفتیم سر میز برای غذا. خوردن یک عدد لاحماجون تقریبا سه دقیقه طول می‌کشه. این رو هم بگم که معمولا توی رستوران‌ها یک پرس لاحماجون شامل دو یا سه عدد است (البته دونه‌ای یک و نیم لیره است) اما این‌جا نفری یکی دادند.

من و دخترک در حال خوردن ناهار بودیم که آقای دی‌جی بار و بندیلش رو جمع کرد. ناهار خانم‌ها و بچه‌ها که تمام شد، یعنی در واقع تمام نشده بود و دو سه تا بچه‌ی کوچک‌تر هنوز داشتند می‌خوردند، چند تا آقا اومدند و شروع کردند به برداشتن میزها و میزها رو تا کردند و بردند گذاشتند پشت وانت. بعد صندلی‌های خالی رو هم چیدند روی هم و یک جورهایی انگار منتظر بودند هر کی از جاش بلند شد صندلی‌اش رو بردارند. طبیعتا ما بلند شدیم که خداحافظی کنیم.
این رو بگم که این‌جا در تمام رستوران‌ها، حتا ساندویچ‌فروشی‌ها، چای بعد از غذا بسیار مرسومه و همین که بشقاب غذا رو برداشتند یک چای می‌گذارند جلوی آدم و چه‌قدر هم می‌چسبه. اما این‌ها بعد از ناهار هم چای ندادند.
به سختی آقای میزبان رو پیدا کردیم و باهاش خداحافظی کردیم. بسیار از اومدن ما تشکر کرد اما خانمش رو برای خداحافظی با ما صدا نکرد. اصلا نگفت که «ببخشید اگه بد گذشت». اصلا بابت جعبه‌ی شکلات نسبتا بزرگی که براشون برده بودیم تشکر نکرد، احتمالا به‌تر بود پولش رو می‌گذاشتیم توی پاکت و بهشون می‌دادیم. اصلا تعارف نکرد که برامون تاکسی خبر کنه (البته اون یکی هم‌کار ما رو رسوند) و طبیعتا اصلا به فکرش نرسید تا سوار شدن ماها صبر کنه و بلافاصله پس از پایان حرف‌هاش بین باقی آدم‌ها ناپدید شد.
جالب این‌جاست که کل این شرایط برای اون یکی هم‌کار بسیار عادی بود و هیچ چیز عجیبی در ماجرا نمی‌دید. حتا وقتی براش گفتیم که ما در چنین مهمانی‌ای حتما یک میز بزرگ میوه می‌گذاریم و حتما به طور مداوم به مهمون‌ها چای و شربت می‌دیم تعجب کرد.
.
.
.
.
پ.ن. به محض این که عکس این دو تا بچه به دستم برسه (قراره برسه) می‌گذارم براتون.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: